تبليغاتX
شبان نیکو
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | 15:58 | نويسنده : بلا

خط تیره    
 
اهمیت خط تیره بین تاریخ تولد و تاریخ مرگ
 بسیار خوشحالم از این که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.



خوشحالم که شما در "خط تیره" من هستید


من از مردی می گویم که عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید
او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد، از آغاز ... تا پایان.

او یادآور شد که اولی تاریخ زادروز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت،
اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین آن دو تاریخ است(1382-1313)

زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد که او بر روی زمین می زیست...
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.

زیرا اهمیتی ندارد، که دارایی ما چقدر است؛ اتومبیل ها... خانه ها... پول نقد،
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه عشق می ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم.

بنا براین، در این باره سخت و به تفضیل بیندیشید...

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟
چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده، که بتوانید آن را نوآرایی کنید.

اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آنچه را درست و حقیقی است، دریابیم
و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند.

و در خشمگین کردن، کمتر چالاک باشیم و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم
و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم.

اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم و بیشتر لبخند بزنیم...
و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.

بنابراین، وقتی مدح شما خوانده می شود و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری می شود...
آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت در باره این که شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟

اگر شما این پیام را دریافت کرده اید مفهومش این است که شما برای کسی که آن را فرستاده است واقعا جایگاهی ویژه دارید.

بسیار خوشحالم از این که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:58 توسط بلا





پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | 15:51 | نويسنده : بلا

معرفی تعدادی از ایرانیان موفق    








پروفسور علی جوان در سال 1958 زمانی که کارمند آزمایشگاه بل بود، ایده قانون کلی لیزر گازرا مطرح نمود و در 1960 طرح خود را به مرحله باروری رساند. او در سال 1964 برای کارهایی که در زمینه لیزر گازها انجام داده بود مدال استوارت بالنتاین  Stewart Ballintine را از انستیتو فرانکلین دریافت نمود و در سال 1966 مدال بنیاد فنی و جان هرتز و در سال 1975 مدال فردریک آیوز از انجمن اپتیکال و در سال 1993 مدال علمی جهانی آلبرت اینشتین را از انجمن World Cultural دریافت کرد.



امید کردستانی معاون ارشد سایت google





فرزاد ناظم مدیر فنی سایت yahoo





حسین اسلامبلچی رئیس شرکت مخابرات آمریکا ATT





ماریا خرسند رئیس شرکت اریکسون





فریار شیرزاد معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا





پروفسور بیژن داوری معاون ارشد شرکت IBM  بزرگترین شرکت سخت افزار کامپیوتر در جهان




خانم کریستینا امان پور رئیس بخش سی ان ان در آمریکا





پروفسور محمد جمشیدی مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا



قاسم اسرار عضو هیئت مدیره ایستگاه فضایی ناسا




خانم آزاده تبارزاده دانشمند ایستگاه فضایی ناسا





پروفسور لطفی زاده استاد دانشگاه آمریکا و پدر منطق فوزی. کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان



پروفسور مجید سمیعی رئیس جراحان مغز جهان در آلمان




خانم فرح کریمی تنها زن ایرانی پارلمان هلند



 
 
پییر امیدیار موسس و رئیس شرکت ebay بنیانگذار تجارت الکترونیک در جهان


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:51 توسط بلا





پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | 14:56 | نويسنده : بلا

پرستش    

پرستش کن مرا، آن دَم که می دانی و می دانم
پرستش کن مرا امشب، پرستش کن مرا فردا
پرستش کن مرا، هر لحظه و هردَم

 
پرستش کن مرا، در خواب و بیداری
پرستش کن مرا، در عالَم رویا
پرستش کن مرا، در هجرت دلدار
پرستش کن مرا، در لحظۀ دیدار

پرستش کن مرا، در حسرت و اندوه
پرستش کن مرا، در رنج و در سختی
پرستش کن مرا، در عشق و در مستی

پرستش کن مرا، در باد و در باران
پرستش کن مرا، در سینۀ توفان
پرستش کن مرا، در دامن صحرا
پرستش کن مرا، در چشمۀ عریان

پرستش کن مرا، در خویشتن، در خود

پرستش کن مرا، ای اشکِ بی فرجام
پرستش کن مرا، چون باغِ بی برگی
پرستش کن مرا، ای خواب وَهم آلودِ بی تعبیر
پرستش کن مرا، همچون بُلندای حصارِ آهنین دژهای بی تسخیر

پرستش کن مرا، چون سینۀ سوزندۀ صحرا
پرستش کن مرا، ای بادِ بی فرجامِ بی فردا
پرستش کن مرا، ای هستیِ پویندۀ پیچان

پرستش کن مرا، ای نازنین دلدار
پرستش کن مرا، ای مهربان فرزند
پرستش کن مرا، ای مهربان، ای دوست

پرستش کن مرا، در پونۀ کوهی
پرستش کن مرا، مرا در خواب نیلوفر
پرستش کن مرا، همچون شقایق های خونین دل

پرستش کن مرا، چون بادِ پاورچین
پرستش کن مرا، همچون گُل صد پَر

پرستش کن مرا، ای کودک تنهای در اندوه
پرستش کن مرا، ای آسمان، ای کوه

پرستش کن مرا، ای عشق بی سامان
پرستش کن مرا، ای اشک
پرستش کن مرا، ای آه
پرستش کن مرا، چون عشق در بازار بی رونق
پرستش کن مرا، ای عاشق دیوانۀ دیدار
پرستش کن به نام پاکِ آن مصلوبِ جان بر کف

پرستش کن مرا امشب، پرستش کن مرا فردا
پرستش کن مرا، ای نازنین دلدار
پرستش کن مرا، تا لحظۀ دیدار
پرستش کن مرا، تا . . .

بزرگمهر وزیری


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 14:56 توسط بلا





دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | 14:4 | نويسنده : بلا

http://www.mohabat.tv/Content/Default.aspx?pid=18&l=2

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 14:4 توسط بلا





دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | 13:23 | نويسنده : بلا

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟    
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3-  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند


سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شصت نشانه والدین است
انگشت دوم خواهر و برادر
انگشت وسط خود شما
انگشت چهارم همسر شما
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 13:23 توسط بلا





جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 14:43 | نويسنده : بلا

هنوز نگران است!    
روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. دکتر از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! "

زن پاسخ داد: "آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!" دکتر تبسمی کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.

دکتر تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!"

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید:" شوهرت چطور است؟! "زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی!"

گردآوری : عمانوئیل پورمند


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 14:43 توسط بلا





جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 13:54 | نويسنده : بلا

کشف قديمى‌ترين کليساى جهان    
24 خرداد 1387
  
ما مدارک و شواهدى در اختيار داريم که نشان مى دهد اين کليسا،
 پناهگاه مسيحيان اوليه، شامل هفتاد هوادار مسيح بوده است.

 

 

 

باستان شناسان در اردن مى‌گويند بقاياى آنچه را که آن ها قديمى ترين کليساى جهان مى‌نامند يافته اند.
.
 به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان به نقل از telegraph.co.uk، قدمت اين غار زيرزمينى به نيمه هاى قرن اول ميلادى باز مى گردد. اين غار زير کليساى قديمى سنت گئورگ در شهر رهاب در شمال اين کشور، در نزديکى مرز با سوريه پيدا شده است.
قدمت کليساى گتورگ مقدس که اين بقايا در زير آن کشف شده به قرن سوم ميلادى باز مى گردد. باور عمومى بر اين است که مسيحيان اوليه پس از آن که در بيت المقدس تحت تعقيب قرار گرفتند،  به اين منطقه فرار کردند. باستان شناسان مى گويند که در اين غار، نشانه هاى آشکارى از مراسم دینی مسيحيان اوليه ديده مى شود. باستان شناسان همچنين مى گويند که از اين محل هم به عنوان محلى براى پرستش و هم منزلگاه آوارگان استفاده مى شد.
 گمان مى رود که اين افراد تا زمانى که امپراتورى روم، مسيحيت را به عنوان دين رسمى معرفى کرد، در اين محل زندگى کرده اند. محققان مى گويند که تا کنون قديمى ترين کليساى کشف شده در جهان به سده سوم ميلادى بر مى گشت.
عبدالقادر الحسين، سرپرست مرکز مطالعات باستان شناسى رهاب مى گويد: تيم باستان شناسان موفق شده اند تا بقاياى اولين کليساى دنيا را که مربوط به سال هاى ۳۳ تا ۷۰ ميلادى است، کشف کنند. ما مدارک و شواهدى در اختيار داريم که نشان مى دهد اين کليسا، پناهگاه مسيحيان اوليه، شامل هفتاد هوادار مسيح بوده است. از اين افراد در موزائيکى با عنوان هفتاد محبوب خدا نام برده شده است.
معاون اسقف کليساى ارتودکس يونان کشف اين بقايا را براى مسييحان دنيا بسيار مهم خوانده است. در شهر رهاب حدود سى کليسا وجود دارد و برخى باستان شناسان مى گويند که عيسى مسيح و مريم از اين شهر عبور كرده اند.‌


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 13:54 توسط بلا





جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 13:28 | نويسنده : بلا

یک پیغام از طرف یک دکتر: لامینین ها    
چند روز پیش وقتی که روی ماشین ورزشم در خانه می دویدم، همزمان دی وی دی موعظۀ Louie Giglio را تماشا می کردم؛ و خواستم چیزی را که دریافت کردم را با شما هم قسمت کنم.
او در مورد این صحبت می کرد که چقدر خدای ما بصورت غیرقابل تصوری بزرگ است...اینکه چگونه با گفتن کلمه ای، هستی را خلق کرد...اینکه چگونه ستارگان غول آسایی که گلوله های عظیم آتشین هستند را با دم خود خلق کرد...و به اینجا رسید که همین خدای خالق هستی، چگونه بدن انسان را با همۀ جزئیات و عجایبش آفرید. و اینجا را من خیلی دوست دارم، چون در تمام سالهایی که در مدارس پزشکی بودم، هرچه بیشتر از کار دست خدا آگاه می شدم، بیشتر شگفت زده می شدم. من یادم می آید که بارها فکر می کردم که چطور ممکن است کسی انکار کند که یک خالق اینها را خلق کرده است. او به موعظه اش ادامه داد و می گفت که ما چگونه می توانیم به این خدایی که همۀ این چیزها را خلق کرده و قدرت این را دارد که اگر چیزی از هم بپاشد، آنرا دوباره کنار هم حفظ کند، اعتماد کنیم... و اینکه چگونه همان خالق دوست داشتنی نگه دارندۀ ما نیز می باشد.

یکدفعه نفسم بند آمد، نه بخاطر اینکه داشتم روی ماشین می دویدم!!! چونکه او شروع کرد در مورد لامینین ها صحبت کردن. من لامینین ها را می شناختم؛ سایت اینترنتی  Wikipedia  اینطور آنها را تعریف می کند: لامینین ها از خانوادۀ پروتئین هایی هستند که قسمت اصلی و اسکلت غشاء هر بافتی را تشکیل می دهند. اصطلاحاً آنها ما را نگه می دارند...آنها مولکولهای چسبانندۀ سلولها به هم هستند. آنها سلول به سلول بدن ما را کنار هم نگه می دارند. بدون آنها ما اصطلاحاً از هم جدا می شویم. من همۀ اینها را از قبل می دانستم.

ولی چیزی که نمی دانستم این بود که لامینین ها چه شکلی هستند؛ ولی الان می دانم. از آن موقع به بعد هزار بار در موردش فکر کرده ام. ساختار لامینین ها به این شکل است:

و این یک نقاشی مسیحی نیست؛ زیرا اگر در هر مقالۀ علمی و یا پزشکی بدنبال لامینین ها بگردید، این چیزی است که خواهید دید.

حیرت انگیز است!

چسبی که ما را ( همۀ ما ) را به هم می چسباند، بشکل صلیب است!! بلافاصله کولسیان 1 : 15 ـ 17 به ذهنم خطور کرد. " مسیح، صورت و مظهر خدای نادیده است و نخستزاده و بالاتر از همۀ مخلوقات. زیرا بوسیلۀ او هر آنچه در آسمان و زمین است، دیدنی ها و نادیدنی ها، پادشاهان، حکمرانان و اولیای امور آفریده شدند، آری تمام موجودات بوسیلۀ او و برای او آفریده شدند. و قبل از همه چیز وجود داشت و همه چیز بوسیلۀ او با هم ارتباط پیدا می کند. " ( ترجمۀ مژده برای عصر جدید ). هزاران سال پیش وقتی کسی چیزی در مورد لامینون ها نمی دانست، پولس این عبارات را به قلم درآورده است. خالق قبلاً از اینکه آدم و حوا اولین نفس خود را بکشند، دقیقاً می دانست که لامینین ( این چسب بدن )، چه شکلی است!! و الآن در این زمان، می دانیم که ما تنها توسط صلیب سلول به سلول بهم پیوسته شده ایم!!

مترجم: آرش
بعد >


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 13:28 توسط بلا





جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 13:17 | نويسنده : بلا

آدم اول و آدم دوم    
آدم اول و آدم دوم
دکتر مهرداد فاتحی  از خصوصیات آدم اول و نوع ارمغان او برای ما سخن می‏گوید و همچنین اینکه آدم دوم کیست و چه هدیه‏ای را به ما می‏دهد.
بعد >
پیامها-Sermons
http://www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=3733&Itemid=2


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 13:17 توسط بلا





جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 13:11 | نويسنده : بلا

http://www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=3734&Itemid=2

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 13:11 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 15:2 | نويسنده : بلا

مهمانی مسیح    
وارد که شدیم، صلیب ِ ساکتی را دیدم که بر دوش ِ زمین سنگینی می کند. آری ! رد پای خدا هم بود.
لحظاتم با میخ و خاک و خون آراسته شد!
مچهایم درد گرفته، تیر می کشیدند.
توان نگاه داشتن تن ِ بی جانم را نداشتم.
روح القدس در قالب ِ نت های موسیقی در فضا پراکنده شد.
همه چیز درخشان تر شده بود.

خداوندم مسیح را دیدم که پیکره می تراشد.
خداوندم مسیح را دیدم که نقش می زند.
خداوندم مسیح را دیدم که در چهره های مختلف، لبخند می زند.
فرشته ای طبقی از شراب، به گمانم از همان شراب، می گرداند و می گفت:
مگر نشنیده اید که هنرمندان معماران بهشتند.
و شاعران مسافرانی از آسمان،
که معنی را سوغات می آورند.
تا پادشاهی پدر را در زمین خشت نهند.
موسیقی اوج گرفت،
لذت ِ آرام ترین بی قراری، لذت هارمونی ِ تکامل، بالا گرفت.
فرشته ها از هوش می رفتند.
دیگر غریبه نبودم.
آری، آنجا آغوش ِ آرام و آبی ِ آسمان است
.


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 15:2 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:53 | نويسنده : بلا

          اما شانس هم چیزی نیست. نه وزن دارد، نه اندازه و نه قدرت. این تنها واژه‏ای است ما برای توصیف احتمالات ریاضی آن را بکار می‏بریم. شانس قادر به انجام کاری نیست. چون چیزی نیست. اگر بگوییم که دنیا بر حسب شانس بوجود آمده است باید بگوییم که از هیچ چیز خلق شده است.
این دیوانگی عقل است. دنیا بر حسب چه شانساهایی بوجوده آمده است؟
آگوستین قدیس دریافته بود که دنیا برحسب شانس خلق نشده است. او می‏دانست که خلقت دنیا مستلزم کسی یا چیزی است که قدرت داشته باشد ــ همان قدرت خلقت ــ تا بتواند چپنین عملی انجام دهد. او می‏دانست که یک چیز نمی‏تواند از هیچ چیز بوجود آید. او دریافته بود که باید جایی، چیزی یا کسی قدرت وجودی داشته باشد. اگرنه اکنون چیزی وجود نداشت.
کتاب‏مقدس می‏گوید، «در ابتدا خدا.» خدایی که ما می‏پرستیم همیشه بوده است. تنها او می‏تواند موجودات را بیافریند، زیرا تنها او قدرت وجودی دارد. او هیچ چیز نیست. او شانس نیست. او وجود پاک است، کسی که قدرت دارد همه‏ باشد. تنها او ازلی است. تنها او بر مرگ قدرت دارد. تنها او می‏تواند به حکم خود و به قدرت فرمان خود دنیا را بوجود بیاورد. چنین قدرتی مهیب و عجیب است. قدرت او شایستۀ احترام و تکریم است.
سخنان آگوستین بود که مرا در نیمه شب بسوی کلیسا هدایت کرد ــ اینکه خدا دنیا را توسط قدرت کلام خود از هیچ چیز خلق کرد.
من مفهوم تبدیل شدن را درک می‏کنم. من مفهوم تولد تازه را می‏دانم. همچنین می‏دانم که انسان تنها یکبار از نو مولود می‏شود. هرگاه روح‏القدس جان ما را در حیات تازه در مسیح احیا می‏کند، دیگر از کار خود باز نمی‏ایستد. او کار خود را در ما ادامه می‏دهد.  او کماکان به تبدیل ما ادامه می‏دهد.   
              تجربه‏ای که در کلاس درس داشتم، یعنی فکر کردن به خلقت دنیا برایم همچون تجربه‏ای از تولد دوباره بود. گویی که به خدا نزدیک شدم، نه تنها خدای پسر بلکه خدای پدر. ناگهان اشتیاق به شناخت خدای پدر در من زبانه کشید. می‏خواستم او و جلال او را بشناسم، می‏خواستم او و قدرتش را بشناسم، می‏خواستم او و قدوسیتش را بشناسم.
          «نزدیک شدن» من به خدای پدر عاری از مشکل و دردسر نبود. گرچه به شدت تحت تأثیر این عقیده که خدا دنیا را از هیچ چیز خلق کرد قرار گرفته بودم، اما این حقیقت که در دنیایی زندگی می‏کنیم که غم آن را فرا گرفته است مرا آزار می‏داد. شریر این دنیا را سردرگم ساخته است. سؤال بعدی من این بود، چگونه ممکن است خدایی خوب و قدوس چنین دنیایی خلق کند؟ درحین خواندن عهد عتیق، داستانهایی که در آن خدا فرمان کشتن زنان و کودکان را صادر می‏کرد و یا آنگاه که خدا بلافاصله پس از اینکه عزیا شاخهای مذبح را لمس کرد او را کشت و دیگر روایاتی که به نظر آشکار کننده چهره بی‏رحم خدا هستند، مرا بسیار آزار می‏دادند. چگونه می‏توانستم چنین خدایی را محبت کنم؟   
          تنها مفهومی که دایماً در کتاب‏مقدس به آن برمی‏خوردم این بود که خدا قدوس است. این واژه برای من بیگانه بود. نمی‏توانستم با اطمینان در مورد معنای آن سخن بگویم. همیشه در پی معنای این سؤال بودم. من متقاعد شدم که یکی از مهم‏ترین مفاهیمی که یک مسیحی با آن دست به گریبان است همین قدوسیت خدا است این مفهوم پایه و اساس درک ما از خدا و مسیحیت را شکل می‏دهد.
          اندیشه قدوسیت در تعالیم کتاب‏مقدس آنقدر مهم است که درباره خدا گفته شده است، «نام او قدوس است» (لوقا 49:1). نام او قدوس است زیرا او خودِ قدوسیت است. البته همیشه با عزت و احترام با او برخورد نشده است. نام او زیر کثافات این دنیا لگدمال شده است. گاهی از نام او برای لعنت کردن استفاده می‏شود، تریبونی برای وقاحت. می‏توان به وضوح دید که دنیا چه برخوردی با نام خدا دارد، می‏توان دید که دنیا چقدر برای نام او احترام قایل است. نه احترامی، نه عزتی. و نه ترسی از حضور خدا.
          اگر از تعدادی از مسیحیان بپرسیم اولویت کلیسا چیست، مطمئنم پاسخهای گوناگونی خواهیم شنید. برخی می‏گویند بشارت، دیگران می‏گویند عمل او در جامعه، و عده‏ای دیگر می‏گویند طبیعت روحانی. اما تاکنون از کسی نشنیدم درباره اولویتي كه عیسی خود بيان كرد سخن بگوید.
اولین درخواست خداوند در دعا چه بود؟ عیسی گفت: «پس شما به اینطور دعا کنید: ای پدر ما که در آسمانی ...» (متی 9:6). اولین عبارت دعا درخواست نیست، بلکه به نوعی آدرس یک شخص است. در ادامۀ دعا می‏خوانیم: «نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید» (متی 9:6-10). ما غالباً عبارت «نام تو مقدس باد» را «نام تو قدوس است» تعبیر می‏کنیم. در این صورت ما پرستش را به خدا نسبت نمی‏دهیم. اما عیسی چنین چیزی نگفت. او آن را در قالب یک درخواست مطرح کرد، یا به عبارتی اولین درخواست. ما باید دعا کنیم که نام خدا مقدس شود، یعنی خدا قدوس شمرده شود.
در این دعا یک نوع ترتیب می‏بینیم. ملکوت خدا هیچگاه در جایی که نام او مقدس شمرده نمی‏شود، نمی‏آید. و اگر نام او بی‏حرمت شود اراده او چنانکه در آسمان است بر زمین کرده نمی‏شود. نام خدا در آسمان مقدس است. فرشتگان در سکوتی مقدس نام او را بر لب جاری می‏سازند. واقعاً احمقانه است که نام خدا را در جایی جستجو کنیم که نام او محترم شمرده نمی‏شود.
درک ما از  شخصیت و ویژگی خدای پدر بر تمام جنبه‏های زندگی ما تأثیر می‏گذارد. تأثیر شخصیت خدای پدر بر ما فراتر از آنچیزی است که ما غالباً آن را جنبه‏های «مذهبی» زندگی می‏نامیم. اگر خدا خالق تمام جهان است، پس باید چنین نتیجه گرفت که او خدای تمام دنیا است. هیچ قسمت از دنیا از حاکمیت خداوندی او خارج نیست. یعنی اینکه تمام قسمتهای زندگی ما باید تحت حاکمیت او باشد. شخصیت قدوس او در تمام زمینه‏ها حرف برای گفتن دارد، در اقتصاد، سیاست، ورزش، افسانه‏ها ـ هرچیزی که ما درگیر آن هستیم.
نمی‏توان از حضور خدا گریخت. هیچ مکانی وجود ندارد که ما را از نظر خدا مخفی کند. او نه تنها در تمام جنبه‏های زندگی ما نفوذ می‏کند، بلکه او با قدوسیت باشکوه خود نفوذ می‏کند. ما را یارای دوری گزیدن از او نیست. اگر قدوسیت او نباشد نه پرستشی هست، نه رشد روحانی و نه اطاعتی. قدوسیت اوست که هدف ما را به عنوان مسیحی تعریف می‏کند. خدا اعلام کرده است، «مقدس باشید، زیرا من قدوسم» (لاویان 44:11).

قسمتی از كتاب قدوسیت خدا نوشته آر. سی. اسپرول


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:53 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:52 | نويسنده : بلا

          همسایه من یک کابینت ساز ماهر است. یکی از تخصصهای او این است که کمدهایی مخصوص برای شعبده بازان می‏سازد. روزی مرا به محل کار خود برد و و به من نشان داد که چگونه کمدها و جعبه‏های شعبده بازان را می‏سازد. آنها به طرز ماهرانه‏ای از آیینه استفاده می‏کنند. هنگامی که شعبده باز بر روی سن می‏رود و جعبه و یا کلاهی خالی با خود می‏آورد، آنچه که شما می‏بینید تنها یک کلاه نصف شده است. به عنوان مثال یک کلاه خالی را تصور کنید. آیینه‏ای درست در وسط کلاه قرار داده شده است. آیینه نیمه خالی کلاه را منعکس می‏کند، که در واقع تصویری دقیق از نیمه خالی به دست می‏دهد. این خطای حسی باعث می‏شود قسمت خالی کلاه را بزرگتر ببینیم. در حقیقت شما تنها نیمی از کلاه را می‏بینید. نیمۀ دیگر جای کافی برای مخفی کردن کبوتران سفید یا خرگوشهای خپل در خود دارد.
          خدا دنیا را توسط آیینه‏ها خلق نکرده است. در ضمن این کار خود مستلزم آن است که او نصف دنیا را داشته باشد و نیز به آیینه‏ای بسیار بزگ نیاز دارد تا نیمه دیگر را مخفی نماید. خلقت یعنی به وجود آوردن همه چیز، حتی آیینه‏ها. خدا دنیا را از هیچ خلق کرد. زمانی که هیچ چیز نبود، اما ناگهان به فرمان خدا جهان هستی بوجود آمد.
          باری دیگر می‏پرسم، او چگونه این کار را انجام داد؟ کتاب‏مقدس تنها اشاره‏ای می‏کند به اینکه خدا دنیا را به هستی فرا خواند. آگوستین این عمل را «ضرورت الهی» یا «حکم الهی» نامیده است. همه ما می‏دانیم که حکم یک فرمان است. هنگامی که آگوستین از حکم سخن می‏گفت، مقصود او بازی حکم  نبود. فرهنگ لغت حکم را فرمان یا عمل اراده که منجر به خلق چیزی می‏شود تعریف می‏کند.
          احکام خدا محدود نیستند. او می‏تواند تنها به صرف نیروی فرمان الهی خود بیافریند. او می‏تواند از هیچ خلق کند، از مرگ حیات بیافریند. او تنها با صدای آواز خود این کارها را انجام می‏دهد.
          اولین صدایی که در جهان هستی تولید شد، صدای فرمان خداوند بود که فرمان داد، «بشود!» البته درست نیست که بگوییم این اولین صدایی بود که در جهان تولید شد زیرا تا هنگامی که این صدا تولید نشده بود دنیای خلق نشده بود. خدا در فضای خالی فریاد زد. شاید این صدا نوعی صدای اولیه بود که در تاریکی مطلق به حرکت درآمد.
          این فرمان مولکولهایی خلق کرد تا امواج صوتی آواز خدا را در فضای خالي به حرکت درآورد. بااینحال امواج صوتی کمی کند حرکت می‏کنند. اما سرعت این فرمان حتی از سرعت نور هم بیشتر بود. به محض اینکه این کلام از دهان خالق بیرون آمد، خلقت آغاز شد. هر جا که آواز او طنین انداز شد، ستارگان پدید آمدند، و با تابشی وصف ناپذیر همگام با سرود فرشتگان می‏درخشیدند. قدرت الهی همچون طیف رنگهایی که از جعبه نقاشی یک هنرمند قهار بر روی بوم پاشیده می‏شود، بر آسمان پخش شد. ستارگان دنباله‏دار با دمهای تابناک خود همچون فشفشه‏های چهارشنبه سوری پهنه آسمان را طی کردند.
          عمل خلقت اولین و حیرت‏آور‏ترین واقعه در تاریخ بود. معمار توانای ما به نقشۀ بس پیچیدۀ خود نگریست و فرمان داد تا مرزهای جهان مشخص شوند. او گفت و دریاها در یک مکان گرد هم آمدند و ابرها از شبنم آبستن شدند و باریدند. او صور فلکی را به هم بست و کمربند منظومه جبار را به هم گره زد. او دوباره گفت، و درختان و باغها در زمین روییدند. شکوفه‏ها شکفتند، همچون بهار در سواحل سرسبز دریای خزر. عطر درختان اقاقی درحالیکه با عطر یاس زرد و عطر گل مریم درآمیخته بودند فضای زمین را پر ساختند.
          باری دیگر خدا گفت، و آبها از آبزیان پر شدند. صدفها در زیر سایۀ ماهیان بزرگ پنهان شدند، و ماهیان عظیم‏الجثه با دمشان سطح آبها را می‏شکافتند و طول دریاها را می‏پیمودند. او باری دیگر گفت و نعرۀ شیر و صدای بع بع گوسفندان به گوش رسید. حیوانات غول پیکر، عنکبوتهای هشت‏پا و حشرات بالدار پا به صحنه هستی نهادند.
سپس خدا بر زمین فرود آمد و مقداری گل را در دستان خود گرفت و به آن شکل داد. او به آرامی آن را برداشت به صورت خود نزیک کرد و در آن دمید. این گل شروع کرد به حرکت کردن. سپس احساس کرد. آن گل زنده شد و تصویر خالق بر او مهر شد.
          لحظاتی به قیام الیعازر از میان مردگان توجه نمایید. عیسی چگونه این کار را انجام داد؟ او به قبری که جسد متعفن الیعازر را در آن گذاشته بودند وارد نشد؛ او مجبور نبود با تنفس دهان به دهان الیعازر را زنده کند. او بیرون قبر ایستاد و با صدای بلند فریاد زد، «ای الیعازر، بیرون بیا!» خون در رگهای الیعازر به جریان افتاد و امواج مغز او تپیدن آغاز کرد. به محض اینکه حیات در بدن الیعازر به جریان افتاد او قبر را رها کرد و بیرون آمد. این خلقت امری است، قدرت فرمان الهی.
          برخی از نظریه پردازان امروزی بر این باورند که دنیا توسط هیچ چیز خلق شده است. به تفاوت میان این دو عبارت توجه کنید: دنیا از هیچ چیز خلق شده است و دنیا توسط هیچ چیز خلق شده است. طبق این نظریه باید گفت خرگوش بدون وجود خرگوش، کلاه و حتی شعبده‏باز از کلاه بیرون می‏آید. این دیدگاه امروزی بسیار حیرت‏انگیز تر از دیدگاه کتاب‏مقدس در این مورد است. این نظریه می‏گوید هیچ چیز یک چیز را خلق کرده است. و علاوه بر این، می‏گوید هیچ چیز همه چیز را خلق کرده است ــ در حقیقت یک شاهکار بسیار عجیب و غریب.
          البته مسلماً افرادی هستند که در عصر دانش و تكنولوژي معتقدند دنیا از هیچ چیز خلق شده است چندان هم در عقیدۀ خود ثابت قدم نیستند، اینطور نیست؟ حداقل می‏توان گفت بسیاری از آنها. باید گفت، آنها غالباً عقیده خود را همچون دیدگاهی که من بیان کردم، قوی و راسخ ابراز نمی‏کنند، و احتمالاً این سخن من باعث رنجش آنها می‏شود. تردیدی نیست آنها به کاریکاتور مغشوشی که من از دیدگاه تصنعی آنها به دست دادم اعتراض می‏کنند. خوب، حداقل نگویند که دنیا از هیچ چیز آفریده شده است، می‏توانند بگویند دنیا بر حسب شانس خلق شده است.
 
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:52 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:51 | نويسنده : بلا

         اما در همان روزهای اول حیاتم در مسیح خلایی در خود حس می‏کردم. اشتیاق فراوانی در خود می‏دیدم، اما گویی این اشتیاق و علاقه چندان عمیق نبود، سادگی‏ای که مرا به یک شخص یک بعدی تبدیل کرده بود. من به نوعی یک یگانه انگار بودم، یگانه انگاری که دایماً به شخصیت دوم تثلیث توجه می‏کردم. من عیسی را می‏شناختم، اما خدای پدر همیشه در پرده‏ای از اسرار قرار داشت. او همیشه پوشیده بود، برای ذهنم یک معما بود و با جانم بیگانه. پرده‏ای تاریک صورت او را پوشانده بود. اما کلاس فلسفه این تصویر را برایم دگرگون ساخت.
          این کلاس برایم چندان جذاب و دلچسب نبود. درک مطالب همیشه برایم دشوار بود. رشتۀ اصلی من کتاب‏مقدس بود و گمان می‏کردم مباحث خشک فلسفه تنها وقت تلف کردن است. گوش دادن به مجادله‏هاي فیسوفان بر سر علت و تردید به نظر پوچ و بی‏معنی می‏آمد. گویی که هیچ خوراکی برای روح من نداشت، چیزی که تصور مرا به هیجان وا دارد، تنها معماهای عقلانی دشوار و بیهوده که مرا دلسرد می‏ساخت. اما آن بعد از ظهر زمستانی به ناگاه همه چیز تغییر کرد.
          موضوع سخنرانی آن روز یک فیلسوف مسیحی به نام آرلیوس آگوستین بود. کلیسای کاتولیک رومی او را قدیس اعلام کرده بود. همه از او تحت عنوان آگوستین قدیس یاد می‏کردند. استاد ما در مورد دیدگاه‏های آگوستین درباره خلقت دنیا سخن می‏گفت.
          من با مباحث کتاب‏مقدس درباره خلقت آشنا بودم. می‏دانستم که عهد عتیق با این عبارات آغاز می‏شود: «در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.» اما هیچگاه به عمق عمل اولیه خلقت نیندیشیده بودم. آگوستین در این سر باشکوه کند و کاو کرده و این سؤال را مطرح کرده بود که، «چگونه انجام شد؟» «در ابتدا ... ؟»
          به نظر شبیه به آغاز یک افسانه می‏آید: «روزی روزگاری.» مشکل در این است که گرچه ما می‏گوییم «روزی»، اما در ابتدا زمانی وجود نداشت. ما آغازها را نقطه شروعی در میانه بستر زمانی تاریخ برمی‏شمریم. سیندرلا مادر و نیز مادر بزرگی داشت. داستان او که «روزی روزگاری» آغاز شد در واقع يك نقطه آغاز نبود. پیش از سیندرلا پادشاهان، ملکه‏ها، كوه‏‏ها و درختان، اسبها، خرگوشها و گلهای نرگس بسیار وجود داشتند. پیش از آغاز پیدایش باب اول چه چیز وجود داشت؟ مردمی که خدا خلق کرد نه والدین و نه اجدادی داشتند. آنها هیچ کتابی در مورد تاریخ خود نداشتند زیرا تاریخی وجود نداشت. پیش از آفرینش هیچ پادشاه و یا ملکه و یا درختی نبود. هیچ چیز نبود؛ مسلماً هیچ چیز غیر از خدا.
          در اینجا بود که دیگر فکرم به جایی قد نمی‏داد و سردرد به سراغم می‏آمد. پیش از اینکه دنیا ؟ آغاز شود، چیزی وجود نداشت. اما مقصود از این "هیچ چیز" چیست؟ آیا تا کنون به هیچ چیز فکر کرده‏اید؟ کجا می‏توانیم آن را بیابیم؟ مسلماً در هیچ جا. چرا؟ زیرا که این هیچ چیز است، و هیچ چیز وجود ندارد. هیچ چیز نمی‏تواند وجود داشته باشد، زیرا اگر وجود داشت دیگر نامش هیچ چیز نبود، بلکه چیزی. به گمانم اکنون آن سردرد به سراغ شما هم آمده است. برای لحظاتی به آن بیندیشید. نمی‏توانم به شما بگویم که به آن فکر کنید زیرا در آن چیزی وجود ندارد که بتوان در موردش فکر کرد. من تنها می‏توانم بگویم هیچ چیز وجود ندارد.
          پس چگونه می‏توانیم به هیچ چیز فکر کنیم؟ نمی‏توانیم. چنین کاری غیر ممکن است. اگر سعی کنیم به هیچ چیز فکر کنیم، بالاخره باز هم به چیزی خواهیم اندیشید. هرگاه که سعی می‏کنم به هیچ چیز فکر کنم، تلاش می‏کنم مقادیر زیادی هوای خالی تصور کنم. اما هوا هم وجود دارد. هوا از وزن و ماده تشکیل شده است. هنگامی که میخی درون تایر اتوموبیل من فرو می‏رود این موضوع برایم روشن‏تر می‏شود.
          جاناتان ادواردز گفته است هیچ چیز، همان چیزی است که صخره‏های خاموش به انتظارش نشسته‏اند. این موضوع به ما کمکی نمی‏کند. پسرم تعریف بهتری از هیچ چیز ارایه می‏کند. هنگامی که سال سوم دبیرستان بود، پس از اینکه از مدرسه به خانه بازگشت از او پرسیدم، «امروز چه کار کردی، پسرم؟» او همچون روزهای قبل پاسخ داد: «هیچ چی.» پس بهترین تعریفی که از هیچ چیز می‏توان ارایه داد همان «چیزی است که پسرم در دبیرستان انجام می‏داد.»
          درک ما از خلاقیت چیزهایی همچون شکل دادن به گل، کشیدن نقاشی، نوشتن بر روی کاغذ، و یا کار کردن بر روی دیگر مواد  را شامل می‏شود. ما در تجارب خود تا کنون نقاشی را ندیده‏ایم که بدون رنگ نقاشی کند و یا نویسنده‏ای که بتواند بدون کلمات بنویسد و یا آهنگسازی که بدون نت آهنگ بسازد. هنرمند باید کار خود را از چیزی آغاز کند. آنچه هنرمند انجام می‏دهد شکل دادن و یا آراستن دیگر مواد است. اما آنها هیچگاه از هیچ چیز اثری تولید نمی‏کنند.
          آگوستین قدیس به ما آموخت که خدا جهان را از هیچ چیز خلق کرد. خلقت همچون خرگوشی است که از کلاه شعبده باز بیرون می‏پرد. اما خدا به هنگام خلقت نه خرگوش داشت و نه کلاه. 
  

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:51 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:50 | نويسنده : بلا

پیاله مقدس    
در زیر پرتوهای تابناک آفتاب
و شعاع کمرنگ مهتاب
دلاور شوالیه
‏ای
درحالیکه سرودی بر لب می
خواند
در جستجوی الدورادو
به پیش می
رود
                                                                             ادگار آلن پو
چیزی مرا وادار می کرد که اتاق خود را ترک کنم. آواهایی بس عمیق و انکار ناپذیر خواب را از من گرفته بودند؛ گویی چیزی مقدس مرا به سوی خود می خواند. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای تیک تاک ساعت بود. همه چیز مبهم و خیالی به نظر می رسید، گویی در اتاقی هستم که در اعماق آبها غوطه ور شده است. دیگر خوابم سبک شده بود و روی مرز خواب و بیداری در تلاطم بودم. در آن لحظه روی هوا معلق بودم، لحظه ای که گویی همه چیز ناپایدار است، لحظه ای که هنوز صداهای دنیای بیرون آرامش فکر انسان را بر هم می زنند، چنین حالتی تنها لحظاتی پیش از اینکه تسلیم شب شوی به انسان دست می دهد. گویی خواب بودم اما هنوز کاملاً به خواب فرو نرفته بودم. بیدار اما نه هوشیار. هنوز گوشم به آواهای درونی که می گفتند، «برخیز و از اتاق خارج شو،» حساس بود.
          این آواها قوی تر می شدند به طوریکه دیگر نمی شد آنها را نادیده انگاشت. ناگاه نیرویی در بدنم به جریان افتاد و مرا وادار کرد که پاهایم را از روی تخت بر زمین بگذارم و در یک چشم به هم زدن خواب از سرم پرید، و با تمام توانم روی پاهای خود ایستادم. لحظاتی بعد لباس بر تن داشتم از خوابگاه دانشکده خارج می شدم. با نگاهی به ساعت دیواری، وضعیت عقربه های آن در ذهنم نقش بست. ساعت ده دقیقه به دوازده نیمه شب بود.
          هوای شب سرد بود و برفهایی که صبح باریده بود تبدیل به یک لایه سنگی شده بود. درحالیکه از وسط محوطه دانشکده می گذشتم صدای قرچ قروچ یخها را می شنیدم. شعاع نور کمرنگ مهتاب همچون شبهي بر روی ساختمان دانشکده افتاده بود، و ناودانهای ساختمان با قندیلهای بزگی تزیین شده بودند ــ آبهای غلطان در فضایی اسیر شده بودند، خنجرهايی یخی که بیشتر شبیه به دندانهای یخی بودند. هیچ معمار قهاری قادر به طراحی چنین ناودانهای طبیعت نبود.
          چرخ دنده های ساعت برج قدیمی شهر آرام آرام به هم ساییده می‏شدند، و عقربه های آن یکدیگر را در آغوش می‏کشیدند و حول مرکز عمود می شدند. حتی پیش از اینکه زنگ ساعت به صدا درآید صدای خفیف قطعات متحرکه ساعت را می‏شنیدم. چهار زنگ موزیکال بیانگر ساعت کامل بود. پس از آن طنین زنگهای پی در پی دوازده بار تکرار شد. مثل همیشه آنها را در ذهن خود می‏شمردم، به این امید که یک بار هم که شده اشتباهی صورت پذیرد. اما آنها همیشه عاری از اشتباه بودند. طنین دوازده زنگ همچن صدای چکش قاضی بودند که بر میز محکمه کوبیده می‏شد.
          کلیسا در زیر سایه برج قدیمی شهر محو شده بود. درب ورودی آن از چوب بلوط ساخته شده بود و کتیبه‏ای به سبک معماری گوتیک داشت. آن را باز کردم و وارد سالن شدم. درب پشت سرم بسته شد و  صدای بهم خوردن آن روی دیوارهای سنگی صحن کلیسا  طنین انداز شد.
          طنین آن مرا به وحشت انداخت. این صدا با صدای جلسات روزانه کلیسا کاملاً فرق داشت، هنگامی که صدای باز و بسته شدن درب ورودی در صداهای هم‏ همه و تقلای دانشجویان برای نشستن بر سر جاهایشان محو می‏شد. اما اکنون فضای خالی نیمه شب صدای بر هم خوردن درب را تقویت می‏کرد.
          برای لحظاتی از حرکت باز ایستادم، و اجازه دادم تا چشمانم به تاریکی عادت کند. نور ملتهب اما خفیف ماه از میان شیشه‏های خاك گرفته پنجره‏ها به درون می‏تابید. پس از اندکی توانستم طرح نیمکتهای کلیسا و راهرو وسط آنها را که به پله‏های محراب کلیسا ختم می‏شد، پیدا کنم. فضای باشکوهی روی سر خود احساس کردم، طاقهای هلالی سقف بر ابهت آن می‏افزودند. گویی که جان مرا به سوی بالا می‏کشیند، گویی که دستانی عظیم فرود آمده و می‏خواهد مرا به سوی بالا ببرد.
          آرام آرام و با تأمل به سوی پله‏های محراب پیش رفتم. صدای تماس پاشنه کفشهایم با کف سنگی تصاویر دلهره‏آور رژه سربازان آلمانی را در ذهنم تداعی می‏کرد که با پوتینهای میخی خود طول خیابانهای سنگفرش شده را می‏پیمودند. با هر گامی که بر می‏داشتم پژواک صدای پاشنه کفشهایم در فضای خالی میان نیمکتها می‏پیچید و به نرمی به فرش محراب نزدیک می‏شدم.
          به آنجا که رسیدم به روی زانوانم خم شدم. دیگر به مقصد رسیده بودم. اکنون آماده بودم منشأ آواهایی که خواب را از چشمانم ربوده بودند ملاقات نمایم.
          می‏خواستم دعا کنم اما چیزی برای گفتن نداشتم. آرام در آنجا زانو زدم و اجازه دادم حضور قدوس خدا مرا پر سازد. می‏توانستم صدای ضربان قلبم را بشنوم، صدای تاپ تاپ آن روی سینه‏ام کاملاً احساس می‏شد. حسی سرد وارد ستون فقراتم شد و به دور گردنم خزید. ترس بر من غلبه کرد. سعی کردم با این احساس مقاومت کنم و از این حضور دلهره‏آور که مرا در خود گرفته بود بگریزم.
          این هراس از دلم بیرون رفت اما موجی دیگر مرا در خود گرفت. این موج فرق می‏کرد. وجودم از آرامش وصف ناپذیری لبریز شد، آرامشی که لحظاتی آسایش خیال برایم به ارمغان آورد و مرهمی بود بر روح ناآرام من. ناگهان احساس راحتی کردم. می‏خواستم لحظاتی در آنجا بمانم. چیزی نگویم. کاری نکنم. تنها می‏خواستم در حضور خدا دراز بکشم.
          آن لحظه، لحظه‏ای دگرگون کننده بود. گویی چیزی برای همیشه در عمق روح من فرو رفته باشد. از این لحظه دیگر نمی‏شد به عقب بازگشت؛ دیگر نمی‏شد آثار حکاکی قدرت آن را پاک کرد. من با خدا تنها بودم. خدایی قدوس. خدای مهیب. خدایی که قادر بود در یک آن وجودم را از دلهره پر سازد و چند لحظه بعد در من آرامش بیافریند. می‏دانستم که در آن لحظات از پیاله مقدس می‏نوشم. تشنگی تمام وجوم را فرا گرفت، گویی که این عطش هیچگاه در این دنیا رفع نمی‏شد. تصمیم گرفتم بیشتر بیاموزم، در پی خدایی باشم که در پشت پنجره‏های مشبک و رنگی کلیسا زندگی می‏کرد و اتاق خواب مرا تسخیر کرد تا مرا از خواب غفلت نجات بخشد.
          چه چیزی باعث می‏شود که یک دانشجو در آخرین لحظات شب در پی حضور خدا باشد؟ در کلاس بعد از ظهر آن روز اتفاقی افتاد که مرا به سوی کلیسا کشاند. من تازه به مسیح ایمان آورده بودم. ایمان من بسیار ناگهانی و عجیب بود، به مانند تجربه پولس در راه دمشق. زندگیم از این رو به آن رو شد، و شور و اشتیاق به مسیح تمام وجود مرا فرا گرفت. شوقی تازه در من شعله می‏کشید. اشتیاق به کلام، اشتیاق به دعا کردن. اشتیاق برای غلبه بر عادتهایی که شخصیت مرا در کام خود فرو کشیده بودند. اشتیاق برای رشد کردن در فیض. می‏خواستم تمام زندگیم را به پای مسیح بریزم. تمام وجودم سرود می‏خواند، «ای خداوند می‏خواهم مسیحی باشم.»


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:50 توسط بلا





دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:48 | نويسنده : بلا

ما زاده شده ایم تا حکومت کنیم    
پدر می خواست که شیطان توسط انسانی به شباهت خویش، مغلوب شود. عیسی که خونش را برای نجات تمام بشر ریخت، خود را از تمام حقوق خدا بودن خالی کرد و محدودیتهای انسانی را به جان خرید. شیطان توسط انسان شکست خورد ـ پسر انسان ـ کسی که در الوهیت خود خدا بود. حالا ما با پذیرفتن نجات توسط کار مسیح روی صلیب، در آن پیروزی سهیم هستیم. عیسی شیطان را با زندگی خالی از گناهش مغلوب ساخت؛ او با مرگش و ریختن خونش و شفاعتش برای ما بر شیطان پیروز شد. علاوه براین او با قیام پیروزمندانه اش و با داشتن کلیدهای هاویه و مرگ بر شیطان غلبه یافت.

عیسی در نجات انسان، تمام چیزی را که انسان از دست داده بود را پس گرفت. در تخت ظفر خود او اعلام می نماید که : " تمام قدرت در آسمان و زمین به من داده شده است. پس بروید.." یا بعبارت دیگر من همه را پس گرفتم، پس بروید انسانها را نجات دهید. در این پیغام عیسی به وعده ای که قبلاً به شاگردان گفته بود عمل کرد: " من به شما کلیدهای ملکوت را خواهم داد. " نقشۀ اصلی هیچوقت نیمه تمام نماند، بلکه در قیام و صعود، یکبار برای همیشه همه آنها آنرا درک کردند. سپس ما بعنوان انسانهایی که همشکل خدا آفریده شدیم تا حکومت کنیم، دوباره به جایگاه اصلیمان برگشتیم. و همینطوری که یاد می گیریم تا پیروزی بدست آمده در جلجتا را در زندگیمان اجرا کنیم: « خدای سلامتی بزودی، سر شیطان را زیر پاهای ما لگد مال می سازد. »

ما زاده شده ایم تا حکومت کنیم: بر خلقت، بر تاریکی و اینکه جهنم را غارت کنیم؛ و هر کجا که می رویم با بشارت انجیل و ملکوت، حکومت عیسی را بنا نمائیم. ملکوت یعنی پادشاهی بر یک ملک. هدف اولیۀ خدا این بود که بشر بر خلقت حکمرانی نماید. حالا گناه وارد این دنیا شده و خلقت با قدرت تاریکی: بیماری، مرض، روحهای پریشانی، فقر، بلاهای طبیعی، اثرات شیطانی و غیره آلوده شده است. حکومت ما بر خلقت هنوز سرجایش است؛ امّا الآن بیشتر متمرکز آشکارکردن و خنثی کردن کارهای شیطان است. از ما خواسته شده تا آنچه که دریافت کرده ایم را بدهیم تا به آن انتها برسیم. اگر با رویارویی با خدای قادر، قدرت بدست می آوریم؛ آنگاه مجهز می شویم تا آنرا به دیگری بدیهم. استیلای خدا بر امور غیرممکن گاهی از طریق افرادی است که از بالا قدرت یافته تا آنرا در شرایط مقتضی آزاد نمایند.  

کلید داود

انجیل نجات بایستی تمام وجود انسان را لمس کند: روح، جان و بدن. آقای جان ج لیک به آن « نجات تثلیثی » می گوید. مطالعۀ ریشه های لغوی کلمۀ شریر، بر قصد گستردۀ خدا از رسانیدن نجات تأکید می کند. در متی 6 : 13 آمده است : « ما را از شریر رهایی ده ». کلمۀ شریردر اینجا نمایانگر تمام لعنت گناه روی بشر است. لغت یونانی شریر، poneros است که از کلمۀ ponos گرفته شده است که به معنی درد است. این کلمه از ریشۀ کلمۀ penes است که به معنی فقیر است. حالا اینطور نگاه کنید: شرارت ـ گناه، درد ـ بیماری و فقرـ فلاکت. عیسی از طریق کار کفاره اش روی صلیب، قدرت گناه، بیماری و فلاکت را نابود کرد. وقتی آدم و حوا بر زمین سلطنت می کردند، آنها فاقد مرض، فلاکت و گناه بودند. حالا که ما به جایگاه اوّل (هدف اوّل خدا) برگردانیده شدیم، آیا باید منتظر کمتر از این باشیم؟ علاوه بر این در کتاب مقدّس از این به عهد بهتر یاد شده.

به ما کلیدهای ملکوت داده شده است که به نوعی قدرت پایمال کردن قدرتهای جهنمی است. یک کاربرد منحصر به فردی از این اصل در عبارت کلید داود است که در کتابهای اشعیا و مکاشفه آمده است. واژه نامۀ کتاب مقدّس آنگرز اینطور بیان می کند: " قدرت کلیدها تنها در نظارت تالار خزانه سلطنتی نیست، بلکه در تصمیم گیری برای اینکه چه کسی می تواند و چه کسی نمی تواند به خدمت پادشاه برسد، نیز می باشد." این همۀ آن چیزی است که پدر توسط مسیح در ما دارد. تمامی خزانه و منابع در تالارهای سلطنتی پدر در اختیار ماست تا مأموریت او را به انجام برسانیم. ولی قسمت مهم این تصویر، در کنترل اینکه چه کسی وارد حضور پادشاه شود، قرار دارد. آیا این همان چیزی نیست که ما با انجیل انجام می دهیم؟ وقتی ما ساکت هستیم، ما تصمیم گرفته ایم که آنهایی که به پیغام انجیل گوش می دهند را از حیات جاودان دور نگه داریم. در واقع این هشداری است. برای او خرید این کلید قیمت گزافی بود و برای ما هم که از آن استفاده خواهیم کرد بهای سنگینی خواهد بود. و البته بهای سنگین تری خواهد بود اگر آنرا درخاک دفن کنیم و از آن استفاده نکنیم تا زیاد شود تا برای روز آمدن پادشاه.  این بهاء در کل ابدیّت احساس خواهد شد.


بیل جانسون

مترجم: آرش


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:48 توسط بلا





شنبه هجدهم خرداد 1387 | 15:31 | نويسنده : بلا

آیا خدا با شما صحبت میکند؟؟؟    
چند روز پیش با دوستام از کلیسا مستقیم رفتیم رستوران. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. طبق معمول بعد غذا با هم صحبت می کنیم و در اون جمع ما، اون روز یه شخصی بود که نمی شناختم و بحث به اینجا رسید که خدای ما با ما صحبت می کنه، نمی دونم که چی شد که به اینجا رسیدیم و این شخص تازه وارد گفت خدا با من صحبت نمی کنه!!

خیلی برای من عجیب بود، او مسیح رو میشناخت و دوستش داشت اما برای او مسیح تنها راه نبود، هر کسی از هر راهی می تونست به خدا برسه( طبق عقیده اون) و من آتیشی تر از همه بودم چون می دونستم خدا با انسان صحبت می کنه و مسیح تنها راه ماست و این که ما بخوایم به خدا برسیم اشتباهه و خداست که به طرف ما می آد، و طبق معمول سوال پیچش کردم و بهش گفتم که مگه نه اینکه اگه ایمان بیاری مسیح در قلب تو زندگی می کنی طبق کلام، خدا پشت در قلبت ایستاده اگر در رو باز کنی وارد شده و در تو زندگی خواهد کرد و با تو شام خواهد خورد، اگر ما این آیه رو قبول داشته باشیم و بدونیم که خدا در درون ماست، پس می تونه با ما صحبت کنه، مگه میشه خدا در قلب انسان زندگی بکنه اما با انسان حرف نزنه!! اون گفت که بارها دعا کرده گریه کرده و از خدا خواسته که خودش رو به اون نشون بده اما هیچ جوابی از خدا نشنیده!

طبق معمول بحث ما هم بدون نتیجه تموم شد و باید از رستوران بیرون میرفتیم با هم دیگه خدا حافظی کردیم و هر کی به راه خودش رفت، شاید اون روز فراموش کردم که بیشتر در مورد این موضوع فکر کنم اما دیشب خیلی با خودم درگیر بودم. چرا خدا با همه حرف نمی زنه؟ چرا خدا فقط با یک عده خاص صحبت می کنه؟ چرا خدا خودش رو به همه نشون نمیده؟
این سوالات در مغزم بود تا خوابم برد و ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم، کمی دعا کردم و از خدا خواستم که جواب سوالاتم رو بگه، و خدا طبق معمول برام از انجیل باز کرد و قسمتهایی از انجیل رو جلوی چشمم آورد که جواب تمام سوالاتم در اون بود.

در عهد قدیم خدا خیلی دیر با پیامبران و انبیا صحبت می کرد شاید وقتی کتاب رو می خونیم زیاد متوجه نشیم اما فاصله زمانی نشون می ده که خدا هر روز حرف نمی زد بلکه خیلی دیر به دیر صحبت می کرد. بعضی وقتها فاصله زمانی به 400 سال می رسید. اما با ورود به عهد جدید رابطه خدا با انسان نزدیکتر شد، با مرگ مسیح بر روی صلیب این جدایی شکسته شد و در اعمال رسولان در روز پنطیکاست این پیشگویی به حقیقت پیوست که خدا در ایام آخر به جوانان خوابها و به پیرها رویاها نشان خواهد داد. اگر روز پنطیکاس این پیشگویی به طبق نظر پطرس انجام شد چه بسا ما که بعد از دوهزار سال از روز پنطیکاست زندگی می کنیم به ایام آخر نزدیکتر هستیم و خدا باید بیشتر با ما از طریق خوابها و رویاها صحبت بکنه. ولی چرا خدا با همه صحبت نمی کنه؟ اصلا خدا با چه کسانی صحبت می کنه؟ عیسی مسیح صورت خدای نادیده است و در این شکی نیست، عیسی با چه کسانی صحبت کرد و با چه کسانی صحبت نکرد؟

همه می دونیم که روزی که عیسی رو محاکمه کردند از عیسی سوالاتی شد که او جوابی نداد، یعنی حرفی نزد، عیسی با علمای یهود هم زیاد صحبت نمی کرد و فقط به یک جواب کوتاه و مختصر بسنده میکرد. او با شاگردانش هر روز صحبت می کرد، با گناهکاران صحبت میکرد، با افراد ناتوان و فقرا صجبت میکرد. اگر عیسی صورت خدای نادیده است پس خدا هم باید همین گونه باشه، خدا هم از این افراد برای صحبت کردن استفاده می کنه، از من گناهکار که دوستش دارم، و از شما که شاگرد او هستید، پس اگر ایمان دارید که شما شاگرد عیسی هستید، مطمئن باشید که با شما صحبت میکنه، باید گوش شنوا داشته باشید تا صدای او رو بشنوید.

بعد از همه این مسائل که خدا جلوی چشمای من آورد از خدا پرسیدم که چرا با کسانی که مشتاق این هستندکه تو رو ببینند صحبت نمی کنی؟
و پاسخش این بود که این به نوع ایمان ما بستگی داره، چون کسانی که ایمان دارند که خدا در درونشون ساکنه و مطمعن هستند که با خدا زندگی می کنند، نیازی نیست که خدا خودش رو به اونها ثابت بکنه!
اما کسانی که دعا می کنند که خدایا خودت رو به ما نشون بده تا ایمان بیاریم، خدایا خودت رو به ما ظاهر کن! مثل اینه که در را می بندند و از خدا می خوان که خدایا بیا تو، تو اگه خدایی خودت کلید داری، نیازی نیست من در رو برات باز کنم، خودت بیا تو!

به یاد طومای شکاک افتادم که میگفت من تا جای میخها را در دستش نبینم و تا انگشت خود را در جای میخها و دستم را در پهلویش نگذارم باور نخواهم کرد!! او که طوما بود، شاگرد عیسی بود، آیا عیسی به خاطر درخواست او بر او ظاهر شد؟؟ نه! هشت روز گذشت و طوما در شک باقی موند و بعد هشت روز عیسی از درب بسته بدون کلید، بدون این که کسی در رو براش باز کنه وارد شد، و گفت سلام برشما. و بعد با طوما صحبت کرد. منظورم اینه که درسته عیسی خداست و نیاز به کلید نداره اما عیسی به خاطر طوما ظاهر نشد، و به خاطر طوما از درب بسته وارد نشد، شاید میشه گفت عیسی به طوما لطف کرد، او به شاگردانش سلام کرد و طوما هم در این سلام شریک شاگردان شد. و حرف آخر عیسی که به طوما گفت در حقیقت حرف عیسی به همه ماست:

عیسی گفت: آیا تو بخاطر اینکه مرا دیده ای ایمان آوردی؟ خوشا بحال کسانی که مرا ندیده اند و ایمان میآورند.
فیض خداوندمان عیسی مسیح بر شما باد از حال تا ابدالآباد. آمین


نویسنده: کامبیز


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 15:31 توسط بلا





شنبه هجدهم خرداد 1387 | 15:28 | نويسنده : بلا

▲نوشابه متهم می‌شود!    
بخشی از آن‌چه در مورد نوشابه‌های گازدار نمی‌دانستید

دکتر رضا کیاسالار
نوشابه خیلی ضرر دارد: چاق‌كننده است، بروز دیابت را تسریع می‌كند، استخوان‌ها و دندان‌ها را از بین می‌برد، به دستگاه گوارش آسیب می‌‌رساند، جلوی جذب مواد را می‌گیرد ، رشد كودك را دچار وقفه می‌كند، باعث كاهش تمركز و افت تحصیلی می‌شود، تعادل غذایی كودك و نوجوان را به هم می‌زند و خیلی‌خیلی چیزهای دیگر.

نوشابه خیلی ضرر دارد اما تعداد هوادارانش هم كم نیست. نوشابه، عصاره تمام بدی‌هاست كه در یك بطری یا قوطی خوش‌آب و رنگ، با بسته‌بندی فریبنده، انتظارمان را می‌كشد، هر جا كه برویم: خانه، رستوران، فروشگاه، اداره، مدرسه، دانشگاه و . . .

روزی، روزگاری نوشابه
نوشابه‌های گازدار یا به تعبیر دیگر نوشابه‌های كولادار Colas نوشیدنی‌های كافئین‌دار و شیرینی هستند كه با استفاده از دی‌اكسیدكربن گازدار شده‌اند. طعم‌های مختلف آنها به اسانس‌های متفاوتی مربوط می‌شود كه در ساخت‌شان مورد استفاده قرار می‌گیرد: مركبات (پرتقال، لیمو، لیموترش)، دارچین، جوز و وانیل.وجه نامگذاری آنها به درخت كولا )Kola(‌ و مغز قهوه‌سودانی برمی‌گردد. در نوشابه‌های كولادار اولیه، از این ماده به عنوان منبع تامین‌كننده كافئین استفاده می‌شد. البته امروزه انواع فاقد كافئین هم در بازار موجود است. شیرین‌كننده‌هایی كه در این نوشابه‌ها استفاده می‌شود، به نسبت نوع محصول و كاربرد آن متفاوت است. شكر، شیره ذرت (حاوی فروكتوز زیاد)، یا شیرین‌كننده‌های مصنوعی از پرمصرف‌ترین این مواد به حساب می‌آیند.در فرایند تولید نوشابه‌های گازدار، وقتی دی‌اكسیدكربن را در آب حل می‌كنند، سروكله اسید كربنیك پیدا می‌شود. وقتی می‌گویند این نوشیدنی‌ها به شدت اسیدی‌اند، به همین دلیل است. وقتی ماده‌ای تا این اندازه اسیدی باشد، طبیعتا اگر در كنار مواد قلیایی قرار بگیرد، واكنش‌های شیمیایی شدیدی ایجاد می‌كند. خیلی از این نوشابه‌ها مقادیر زیادی اسید فسفریك و اسید سیتریك هم دارند كه شدت اسیدی بودن نوشابه را افزایش می‌دهد. صدای فش‌فشی )fizzing(‌ كه هنگام باز كردن این نوشابه‌ها شنیده می‌شود، به خاطر خروج دی‌اكسیدكربن از محلول است. وقتی كه به نوشابه، یخ اضافه می‌كنیم این صدا تشدید می‌شود چون یخ هم حاوی مقادیری دی‌اكسید كربن است.

همه جا، كولا
احتمالا كلمه كولا )Cola(‌ را شركت كوكاكولا در میان مردم رایج كرده است. این شركت اصلی‌ترین سازنده نوشابه‌های كولادار در جهان است. شركت‌های دیگر نیز تا مدت‌ها از پسوند كولا بر روی نام محصولات‌شان استفاده می‌كردند. مدیران كوكاكولا كه از این مسئله ناراضی بودند، شكایت مفصلی تنظیم كردند و حق انحصاری استفاده از پسوند "كولا" و نیز شكل اختصاری آن، "كوك)Coke( "‌ را در اختیار گرفتند. با پیشنهاد وكلای این شركت، قرار شد عبارت "نوشابه‌های كولادار)Cola Drinks( "‌ به عنوان نام ژنریك برای این نوع نوشابه‌ها مورد استفاده قرار بگیرد.كولاهای معروف در سطح جهان، به جز كوكاكولا، عبارتند از:
پپسی، ویرجین‌كولا و رویال‌كراون. در آلمان آفری‌كولا تولید می‌شود كه در میان كولاهای جهان بالاترین میزان كافئین را دارد. تامزاپ نوشابه كولاداری است كه در كشور هند تولید می‌شود. اینكاكولا نیز یكی از كولاهای معروف است كه توسط گروه نوشابه‌سازی كوكاكولا در خیلی از كشورهای جهان ساخته می‌شود و به‌خصوص در میان ساكنان كشورهای امریكای جنوبی طرفداران زیادی دارد. توكولا و تروپی‌كولا در كوبا تولید می‌شود و دركمال تعجب، كوباكولا محصول كشور سوئد است. در كشور فلسطین، در نوار غزه، كارخانه‌ای هست كه استاركولا تولیدمی‌كند. از چند سال پیش، كارخانه‌ای فرانسوی شروع به تولید مكاكولا (كولای مكه) كرده است. در میان كولاها، اوپن‌كولا هم داریم كه فرمول ساخت آن توسط كارخانه سازنده، آشكار )open(‌ شده‌ است. نوشابه‌های گازدار ایرانی هم كه البته نیازی به نام‌بردن ندارند و تعداد‌شان هم با توجه به مصرف فراوان آنها در كشور، روبه افزایش است. نوشابه‌های ایرانی مدتی است كه سر از بازارهای خارجی هم درآورده‌اند. خلاصه هیچ‌جای دنیا خالی از كولا نیست و هركجا كه این نوشابه‌های گازدار هستند، منتقدان‌شان هم حاضر و آماده‌اند. دعوای میان كارشناسان بهداشت وكارخانه‌های كولاساز، تاریخی به قدمت ساخت و تولید اولین نوشابه‌های این‌چنینی دارد.


گردآوری: راشین سایروس


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 15:28 توسط بلا





سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 | 16:17 | نويسنده : بلا

139 حکمت و علم خدا    

برای شنیدن ترجمه قدیمی این مزمور اینجا را کلیک کنید

ترجمه قدیمی کتاب مزامیر



حكمت‌ و علم‌ خدا
براي‌ سالار مغنّيان‌. مزمور داود
   اي‌  خداوند  مرا آزموده‌ و شناخته‌اي‌.  2  تو نشستن‌ و برخاستن‌ مرا مي‌داني‌ و فكرهاي‌ مرا از دور فهميده‌اي‌.  3  راه‌ و خوابگاه‌ مرا تفتيش‌ كرده‌اي‌ و همه‌ طريق‌هاي‌ مرا دانسته‌اي‌.  4  زيرا كه‌ سخني‌ بر زبان‌ من‌ نيست‌، جز اينكه‌ تو اي‌  خداوند  آن‌ را تماماً دانسته‌اي‌. 5 از عقب‌ و از پيش‌ مرا احاطه‌ كرده‌اي‌ و دست‌ خويش‌ را بر من‌ نهاده‌اي‌.  6  اين‌ گونه‌ معرفت‌ برايم‌ زياده‌ عجيب‌ است‌. و بلند است‌ كه‌ بدان‌ نمي‌توانم‌ رسيد.
7  از روح‌ تو كجا بروم‌؟ و از حضور تو كجا بگريزم‌؟  8  اگر به‌ آسمان‌ صعود كنم‌، تو آنجا هستي‌! و اگر در هاويه‌ بستر بگسترانم‌ اينك‌ تو آنجا هستي‌!  9  اگر بالهاي‌ سحر را بگيرم‌ و در اقصاي‌ دريا ساكن‌ شوم‌،  10  در آنجا نيز دست‌ تو مرا رهبري‌ خواهد نمود و دست‌ راست‌ تو مرا خواهد گرفت‌.
11  و گفتم‌: «يقيناً تاريكي‌ مرا خواهد پوشانيد.» كه‌ در حال‌ شب‌ گرداگرد من‌ روشنايي‌ گرديد.  12  تاريكي‌ نيز نزد تو تاريك‌ نيست‌ و شب‌ مثل‌ روز روشن‌ است‌ و تاريكي‌ و روشنايي‌ يكي‌ است‌.  13  زيرا كه‌ تو بر دل‌ من‌ مالك‌ هستي‌؛ مرا در رحم‌ مادرم‌ نقش‌ بستي‌.  14  تو را حمد خواهم‌ گفت‌ زيرا كه‌ به‌ طور مَهيب‌ و عجيب‌ ساخته‌ شده‌ام‌. كارهاي‌ تو عجيب‌ است‌ و جان‌ من‌ اين‌ را نيكو مي‌داند.  15  استخوانهايم‌ از تو پنهان‌ نبود وقتي‌ كه‌ در نهان‌ ساخته‌ مي‌شدم‌ و در اسفل‌ زمين‌ نقشبندي‌ مي‌گشتم‌.  16  چشمان‌ تو جنين‌ مرا ديده‌است‌ و در دفتر تو همه‌ اعضاي‌ من‌ نوشته‌ شده‌، در روزهايي‌ كه‌ ساخته‌ مي‌شد، وقتي‌ كه‌ يكي‌ از آنها وجود نداشت‌.
17  اي‌ خدا، فكرهاي‌ تو نزد من‌ چه‌ قدر گرامي‌ است‌ و جمله‌ آنها چه‌ عظيم‌ است‌!  18  اگر آنها را بشمارم‌، از ريگ‌ زياده‌ است‌. وقتي‌كه‌ بيدار مي‌شوم‌ هنوز نزد تو حاضر هستم‌.  19  يقيناً اي‌ خدا شريران‌ را خواهي‌ كشت‌. پس‌ اي‌ مردمان‌ خون‌ ريز از من‌ دور شويد.  20  زيرا سخنان‌ مكرآميز درباره‌ تو مي‌گويند و دشمنانت‌ نام‌ تو را به‌ باطل‌ مي‌برند.  21  اي‌  خداوند  آيا نفرت‌ نمي‌دارم‌ از آناني‌ كه‌ تو را نفرت‌ مي‌دارند، و آيا مخالفان‌ تو را مكروه‌ نمي‌شمارم‌؟  22  ايشان‌ را به‌ نفرت‌ تام‌ نفرت‌ مي‌دارم‌. ايشان‌ را دشمنان‌ خويشتن‌ مي‌شمارم‌.
23  اي‌ خدا مرا تفتيش‌ كن‌ و دل‌ مرا بشناس‌. مرا بيازما و فكرهاي‌ مرا بدان‌،  24  و ببين‌ كه‌ آيا در من‌ راه‌ فساد است‌! و مرا به‌ طريق‌ جاوداني‌ هدايت‌ فرما.
ترجمه تفسيری


علم‌ كامل‌ و مراقبت‌ خداوند
   اي‌ خداوند، تو مرا آزموده‌ و شناخته‌اي‌.  2  تو از نشستن‌ و برخاستن‌ من‌ آگاهي‌. فكرهاي‌ من‌ از تو پوشيده‌ نيست‌.  3  تو كار كردن‌ و خوابيدن‌ مرا زير نظر داري‌ و از همه‌ راه‌ها و روشهاي‌ من‌ باخبر هستي‌.  4  حتي‌ پيش‌ از آنكه‌ سخني‌ بر زبان‌ آورم‌ تو آن‌   را مي‌داني‌.  5  مرا از هر سو احاطه‌ كرده‌اي‌ و بادست‌ خود مرا حفظ‌ نموده‌اي‌.  6  شناختي‌ كه‌ تو از من‌ داري‌ بسيار عميق‌ است‌ و من‌ ياراي‌ درك‌ آن‌ را ندارم‌.
7  از حضور تو به‌ كجا مي‌توانم‌ بگريزم‌؟  8  اگر به‌ آسمان‌ صعود كنم‌، تو در آنجا هستي‌؛ اگر به‌ اعماق‌ زمين‌ فرو روم‌، تو در آنجا هستي‌.  9و10  اگر بر بالهاي‌ سحر سوار شوم‌ و به‌ آنسوي‌ درياها پرواز كنم‌، در آنجا نيز حضور داري‌ و با نيروي‌ دست‌ خود مرا هدايت‌ خواهي‌ كرد.  11  اگر خود را در تاريكي‌ پنهان‌ كنم‌ يا روشنايي‌ اطراف‌ خود را به‌ ظلمت‌ شب‌ تبديل‌ كنم‌،  12  نزد تو تاريكي‌ تاريك‌ نخواهد بود و شب‌ همچون‌ روز روشن‌ خواهد بود. شب‌ و روز در نظر تو يكسان‌ است‌.
13  تو مرا در رحم‌ مادرم‌ نقش‌ بستي‌ و مرا بوجود آوردي‌.  14  تو را شكر مي‌كنم‌ كه‌ مرا اينچنين‌ شگفت‌انگيز آفريده‌اي‌! با تمام‌ وجود دريافته‌ام‌ كه‌كارهاي‌ تو عظيم‌ و شگفت‌انگيز است‌.  15  وقتي‌ استخوانهايم‌ در رحم‌ مادرم‌ بدقت‌ شكل‌ مي‌گرفت‌ و من‌ در نهان‌ نمو مي‌كردم‌، تو از وجود من‌ آگاه‌ بودي‌؛ 16  بلـي‌، حتي‌ پيش‌ از آنكه‌ من‌ بوجود بيايم‌ تو مرا ديده‌ بودي‌. پيش‌ از آنكه‌ روزهاي‌ زندگي‌ من‌ آغاز شود، تـو همه‌ آنها را در دفتر خود ثبت‌ كرده‌ بودي‌. 17  خدايا، چه‌ عالي‌ و چه‌ گرانبها هستند نقشه‌هايي‌ كه‌ تو براي‌ من‌ داشته‌اي‌!  18  درك‌ عظمت‌ آنها از فهم‌ من‌ بالاتر است‌. هر روز كه‌ از خواب‌ بيدار مي‌شوم‌ كماكان‌ خود را در حضور تو مي‌بينم‌.
19  خدايا، بدكاران‌ را نابود كن‌! اي‌ جنايتكاران‌ از من‌ دور شويد!  20  خداوندا، آنان‌ درباره‌ تو سخنان‌ زشت‌ بر زبان‌ مي‌آورند و به‌ تو كفر مي‌گويند.  21  پس‌ اي‌ خداوند، آيا حق‌ ندارم‌ از كساني‌ كه‌ از تو نفرت‌ دارند، متنفر باشم‌؟  22  آري‌، از آنها بسيار متنفر خواهم‌ بود و دشمنان‌ تو را دشمنان‌ خود تلقي‌ خواهم‌ كرد!
23و24  خدايا، دل‌ مرا تفتيش‌ كن‌ و افكارم‌ را بيازما؛ ببين‌ آيا فساد و نادرستي‌ در من‌ هست‌؟ تو مرا به‌ راه‌ حيات‌ جاويد هدايت‌ فرما.


راهنما
مزمور 139 : حضور مطلق‌ و گستردة‌ خدا و معرفت‌ و دانش‌ نامحدود او. او بر تمام‌ افكار، سخنان‌ و اعمال‌ ما آگاه‌ است‌ و هيچ‌ چيز از او مخفي‌ نمي‌باشد. جملة‌ آخر اين‌ مزمور يكي‌ از ضروري‌ترين‌ دعاهاي‌ موجود در كتاب‌مقدس‌ مي‌باشد.


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 16:17 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 20:52 | نويسنده : بلا

اهمیت خوردن صبحانه    
در طول شب بدن نیاز به انرژی دارد. حتی در حالی که در خواب هستیم و بویژه مغز نیاز به کربوهیدرات (بشکل گلوکز) دارد . کربوهیدرات (گلوکز) از وعده های اصلی و میان وعده ها تامین می گردد. و بصورت گلیکوژن در عضلات و کبد ذخیره می گردند. در طول شب گلیکوژن ذخیره شده به گلوکز شکسته می شود مورد استفاده بدن برای تامین انرژی قرار می گیرد. و ما نیاز داریم که با خوردن صبحانه گلیکوژن مصرف شده را دوباره جایگزین نمائیم و انرژی لازم و کافی برای فعالیتهای صبحگاهی را فراهم نمائیم.

دلیل دیگر استفاده از صبحانه جهت شروع و افزایش متابولیسم (سوخت سازی بدن) می باشد. بعد از مصرف هر غذا افزایش در میزان جذب اکسیژن به صورت غذای مصرفی برای عمل هضم و جذب و متابولیسم صورت می گیردو با تولید گرمای بدن همراه است که به آن اثر گرمازایی، غذای مصرفی گویند. در طول شب در حالیکه خواب هستیم متابولیسم بدن شما کند می گردد. خوردن غذا بعد ازبیدار شدن متابولیسم را شروع به افزایش و تقویت می نماید و متابولیسم در طی روز و بیداری دوباره شروع به زیاد شدن می نماید.

تحقیقات نشان داده است که کسانی که صبحانه مصرف نمی کنند و حذف این وعده غذایی را دارند ممکن است وعده ناسالمی از غذاهای پر چرب را انتخاب نمایند و این بویژه در بچه های مدرسه ای که خانه را بدون مصرف صبحانه ترک می نمایند؛  یک معده خالی بعد از تعطیل شدن مدرسه، دانش آموز را به طرف خرید شیرینی و چیپس و شکلات  تنقلات پر چرب می کشاند.
عدم مصرف صبحانه در طی روز باعث افت سطح قند خون بدن می گردد و در طی روز فرد را دچار سردرد می کند و فرد بخاطر آشفتگی در سطح قند خون روز خوبی نداشته و از راندمان کاری (فیزیکی- فکری) مطلوبی برخوردار نمی گرددو در طی نهار تا شام حریص تر به غذا شده و غذای بیشتری را مصرف می نماید.


منبع : کلنیک تغذیه
فرستنده : راشین سایروس


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 20:52 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 20:16 | نويسنده : بلا

بوی باران    
شب تاریکی بود و باد سردی در دالاس می‌وزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بی‌حال بود.
همسرش دیوید دست او را نگه داشته بود و هر دوی آن‌ها داشتند خودشان را آماده می‌کردند تا آخرین خبر را از دکتر بشنوند.
در بعد از ظهر دهم مارچ 1991 دایانا که تنها 24 هفته از شروع حاملگی‌اش می‌گذشت مجبور شد تا تحت عمل سزارین قرار بگیرد و دختر جدیدشان دانالو بلسینگ را به دنیا بیاورد.
   

















دانالو در هنگام تولد فقط 30 سانتی متر قد و حدود 500 گرم وزن داشت و آن‌ها می‌دانستند که او کاملاً نارس و در شرایطی بسیار خطرناک متولد خواهد شد.

سخنان آرام و آهسته دکتر برای پدر و مادر دانالو مثل بمب بود.
او که قصد داشت خیلی آرام و مهربان با دایانا و دیوید حرف بزند، گفت: "من فکر نمی‌کنم کودک شما بتواند دوام بیاورد."

"فقط 10% احتمال دارد که دخترتان تا صبح زنده بماند و حتی اگر شانس بیاورد و کمی بیشتر زندگی کند، متأسفانه باید بگویم که آینده تلخی خواهد داشت."

دایانا و دیوید در کمال ناباوری به حرف‌های دکتر گوش می‌دادند و او هم داشت شرح می‌داد که اگر کودکشان زنده بماند، با چه مشکلات ناگواری مواجه خواهد بود.

"او هرگز نمی‌تواند نه را برود، و نه حرف بزند و به احتمال خیلی زیاد نابینا می‌شود. هم چنین به طرز فاجعه‌آمیزی برای کندی و فلج مغزی و ده‌ها مشکل دیگر مستعد است."

"نه! نه!" این تمام چیزی بود که دایانا می‌توانست در آن شرایط به زبان بیاورد.
او به همراه دیوید و پسر 5 ساله‌شان داستین مدت‌ها در این فکر و خیال بودند که دختر جدیدشان به دنیا خواهد آمد و آن‌ها یک خانواده چهار نفره می‌شوند.

حالا تمام آن خیال‌ها فقط در عرض چند ساعت داشت نابود می‌شد.
اما در همان روزهای اول، عذاب دیگری به دایانا و دیوید اضافه شد. از آن‌جایی که سیستم عصبی دانالو کاملاً نارس بود، آرام‌ترین بوسه یا نوازشی باعث بد‌تر شدن وضع او می‌گشت؛ بنابراین آن‌ها حتی نمی‌توانستند دخترشان را در آغوش بگیرند و عشق خود را نسبت به او ابراز کنند.
در حالی که دانالو در جایگاه مخصوص خودش بین آن همه لوله و سیم و دستگاه خوابیده بود، تنها کاری که از دست پدر و مادرش برمی‌آمد این بود که دعا کنند تا خداوند نزدیک دختر کوچک آن‌ها بایستد و از او محافظت کند.
   

هفته‌ها گذشت تا وزن دانالو کمی بالا رفت و ذره‌ای قوی شد.

بالأخره پس از گذشت دو ماه دایانا‌ و دیوید توانستند فرزندشان را برای اولین بار در آغوش بگیرند.

و دو ماه بعد از آن، در حالی که هنوز دکترها در تلاش بودند تا دایانا و دیوید را آماده شنیدن این واقعیت بکنند که شانس دخترشان برای داشتن یک زندگی نرمال در حد صفر است، دانالو درست همان‌طور که مادرش پیش‌بینی کرده بود به خانه رفت.
پنج سال بعد، دانالو به یک دختر ریز و ظریف ولی در عین حال پر جنب‌و‌جوش با چشم‌های براق طوسی تبدیل شد که اشتیاق بی‌حدی برای زندگی داشت.

در او هیچ نشانی از مشکل جسمی یا مغزی یافت نمی‌شد. او دقیقاً همان چیزی بود که یک دختر 5 ساله نرمال می‌توانست باشد. اما این پایان خوش هنوز خیلی با پایان داستان زندگی او فاصله داشت.
یک بعد از ظهر تابستانی در سال 1996 در پارکی نزدیک محل زندگی آن‌ها، دانالو روی پای مادرش نشسته بود و آن‌ها به تمرین بیسبال برادرش داستین نگاه می‌کردند.
مثل همیشه دانالو داشت با مادرش و بقیه بچه‌هایی که در آن اطراف بودند حرف می‌زد، که یک‌دفعه دست‌هایش را محکم بغل کرد و پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"

باد تندی می‌آمد و دایانا هم به دخترش گفت: "بله عزیزم! این بوی باران است."
دانالو چشم‌هایش را بست و دوباره همان سؤال را پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"
مادرش گفت: "بله! فکر می‌کنم کم کم خیس خواهیم شد. چون این بوی باران است."
دانالو سرش را تکان داد و دستش را روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت: "این بوی خداوند است! این بوی خداوند است وقتی که سرت را روی سینه‌اش می‌گذاری!"
همان‌طور که دانالو رفت تا با بقیه بچه‌ها بازی کند، اشک در چشمان دایانا حلقه زد. قبل از این‌که باران شروع به باریدن کند، حرف‌های دانالو‌ تمام افکار و احساسات دایانا و کل خانواده را در تمام مدتی که او در بیمارستان بود، تأیید کرد.

در طول تمام آن روز‌ها و شب‌های دو ماه اول زندگی دایانا، وقتی که سیستم عصبی او به حدی ضعیف بود که هیچ‌کس نمی‌توانست حتی لمسش کند، خداوند او را به یاد داشته و دخترش را روی سینه‌اش چسبانده و در آغوشش نگه داشته بوده است.



ترجمه: پگاه


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 20:16 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 19:30 | نويسنده : بلا

یک email از طرف خدا ...    
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 


 دوست و دوستدارت: خدا

گرداوری : عمانوئیل پورمند


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 19:30 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 14:11 | نويسنده : بلا

شماره تلفن های اورژانس    


شماره تلفن های اورژانس (با کلیک کردن بر روی آیات مربوطه به آنها رجوع کنید) :
 وقتی که به نظر می آید خداوند دور است  مزمور 139 را بخوانید
 وقتی ایمان شما نیاز به حرکت دارد  عبرانیان 11 را بخوانید
 وقتی در خطر می باشید  مزمور 91 را بخوانید
 وقتی در نگرانی هستید  متی 6 : 19 الی 34 را بخوانید
 وقتی که گناه کرده اید  مزمور 51 را بخوانید
 وقتی که غمگین هستید  یوحنا 14 را بخوانید
 وقتی که پریشان هستید  مزمور 27 را بخوانید
 وقتی که ایرادگیر و تلخ هستید  اول قرنتیان 13 را بخوانید
 وقتی که نیاز به اطمینان دارید  رومیان 8 : 1 الی 30 را بخوانید
 برای یک فرصت بزرگ  مزمور 55 را بخوانید
 برای مقابله با ترس  مزمور 34 : 4 را بخوانید
 برای امنیت  مزمور 121 : 3 را بخوانید
 برای اطمینان  مزمور 8 : 35 را بخوانید
 برای بازگشت اطمینان  مزمور 145 : 18 را بخوانید
 وقتی که دعای شما خودخواهانه است  مزمور 67 را بخوانید
 وقتی که بی حوصله و ناراحت هستید  رومیان : 8 : 31 را بخوانید
 وقتی که خود را تنها دیده، می ترسید  مزمور 23 را بخوانید
 وقتی که به آرامش و استراحت نیاز دارید  متی 11 : 2 الی 30 را بخوانید
 وقتی که آدمها از شما روی بر می گردانند  مزمور 27 را بخوانید
 اگر می خواهید میوه داشته باشید  یوحنا 15 را بخوانید
 وقتی بنظر می آید که دنیا بزرگتر از خدا می باشد  مزمور 90 را بخوانید
 وقتی که حساب بانکی شما خالی می باشد  مزمور 37 را بخوانید
 وقتی که اطمینان خود را از مردم از دست می دهید  اول قرنتیان 13 را بخوانید
 وقتی که مردم نامهربان بنظر می آیند  یوحنا 15 را بخوانید
 وقتی که در باره شغل خود مایوس می باشید  مزمور 126 را بخوانید
 وقتی که خودبزرگ بینی و غرور گریبانگیر شما می شود  مزمور 19 را بخوانید
 برای رفتار مناسب با انسانهای دیگر  رومیان 12 را بخوانید
 برای داشتن رمز شادی پولس  کولسیان 3 : 12 الی 17 را بخوانید
 برای شناخت مسیحیت  دوم قرنتیان 5 : 15 الی 19 را بخوانید

لطفا در نظر داشته باشید ارتباط شما با شماره تلفنهای اورژانسی مستقیما برقرار خواهد شد .
نیازی به کمک اپراتور نیست.
برای مطالعه بیشتر در این زمینه می توانید  به کتاب " وعده های خدا " موجود در وب سایت رجوع کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 14:11 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 14:5 | نويسنده : بلا

   
   
متی 12:‌ 43-45.
در تجربه برخی افراد، عناصر این داستان با واقعیت زندگی منطبق نیست‌. علت آن این است كه باور ندارند كه شیطان یا ارواح پلید وجود دارند یا هرگز بطور واقعی با ارواح پلید مواجه نشده‌اند.
به‌هر حال‌، در روزگار عیسی‌، مردم عموماً به وجود ارواح پلید اعتقاد داشتند، و با مردمِ تسخیرشده در جامعه خودشان مواجه می‌شدند، و بسیاری حتی می‌دیدند كه چطور عیسی ارواح پلید را از اشخاص اخراج می‌كند! برای آنان‌، داستان این مثل مطلقاً غریب نبود. در بسیاری از جوامع امروزی‌، وضع كماكان مانند زمان عیسی است‌.
زمینه داستان در متی 12:‌ 22-42 یافت می‌شود. این داستان شامل موارد زیر است:

1)  نشانه نابودی شیطان‌. متی 12: ‌22-37 به این سؤال می‌پردازد كه آیا معجزات مسیح نشانه یا دلیلی است بر حاكمیت (سروری و اقتدار و كنترلِ) شیطان‌، یا بر نابودی او؟ زمینه داستان بیانگر مخالف روزافزون فریسیان و فقیهان یهود با عیسی و خدمت او می‌باشد. ایشان از عیسی بخاطر انجام كارهایی كه در روز سبت غیرمجاز بود انتقاد می‌كردند و در فكر توطئه‌چینی برای قتل او بودند (متی 12:‌ 2، 7، 10، 14). عیسی وقتی مرد دیوزده‌ای را كه بینایی و قدرت تكلم خود را از دست داده بود شفا داد، فریسیان هنوز همراه او بودند (متی 12:‌ 22-23). در اینجا، فریسیان و فقیهان آشكارا به او كفر گفتند و ادعا كردند كه او روح‌های پلید را با قدرت بعل‌زبول یا بعل‌زبوب‌، یعنی شیطان بیرون می‌كند. اما عیسی در پاسخ فرمود كه وقتی او ارواح پلید را به‌واسطه روح خدا اخراج می‌كند، این نشان می‌دهد كه ملكوت خدا بر ایشان آمده است‌. عیسی تعلیم داد كه معجزات شفا و اخراج ارواح كه او به‌عمل می‌آورد، نشانه سلطه و قدرت شیطان نیست‌، بلكه نشانه و دلیلی است بر نابودی شیطان‌! اینها نشانه‌ها و دلایلی بود مبنی بر واقعیت ملكوت خدا و حضور آن‌! عیسی فرمود كه بستن شیطان و اخراج دیوهایش نشانه این است كه ملكوت خدا بر زمین آمده است‌!

2)  آیت یونس نبی‌. در متی 12:‌ 38-42، عیسی عطش ایشان را برای مشاهده آیتی (نشانه‌ای‌) معجزه‌آسا سرزنش می‌كند. با اینكه عیسی در مقابل چشمان فریسیان و فقیهان معجزات شفای بسیار انجام می‌داد، ایشان آنها را صرفاً نشانه‌هایی زمینی قلمداد كرده‌، رد می‌كردند و می‌گفتند كه آنها با قدرت شیطان انجام گرفته‌اند. ایشان خواستار آن بودند كه عیسی آیتی آسمانی به ایشان نشان دهد، نظیر آتشی كه ایلیا از آسمان آورد، تا به این ترتیب ثابت كند كه مسیحای موعود است (متی 16: ‌1). بدینسان‌، این رهبران مذهبی اسرائیل همراه با پیروانشان‌، واقعاً علاقه‌ای به شفا و نجات مردم نداشتند، بلكه فقط خواستار كارهای حیرت‌انگیز بودند. یگانه نشانه‌ای كه عیسی به ایشان می‌داد، نشانه یا آیت یونس نبی بود. آیت یونس نمونه‌ای بود (یعنی رویدادی بود تشریحی‌) در خصوص قیام عیسی مسیح از مردگان‌. عیسی در واقع می‌گفت كه قیامش از مردگان یگانه نشانه‌ای است كه او به این نسلِ تشنه نشانه خواهد داد.

3)  نشانه مذهبی منفی‌گرا. آن نوع مذهبی كه فریسیان و فقیهان مدافعش بودند، مؤكداً مذهب امور منفی (مُنهیات یا نهی‌ها) بود. ایشان بر جنبه‌های مثبت عهدعتیق (امر به معروف‌) تأكید نمی‌گذاشتند، بلكه بر جنبه‌های نفی‌كننده آن‌. ایشان به مردم تعلیم داده‌، می‌گفتند: «با باجگیران و گناهكاران معاشرت نكنید؛ قانون روز سبت را با كَندن خوشه‌های گندم یا شفای بیماران نقض نكنید؛ سوگندی را كه به خدا یاد كرده‌اید، نشكنید » و غیره‌. ایشان فهرستی از 365 نهی داشتند، و تمام پیروانشان می‌بایست از آنها اطاعت كنند! در مذهب ایشان‌، 365 «نكنید» وجود داشت‌! در چارچوب چنین مذهب منفی‌گرایی بود كه عیسی مَثَل بازگشت روح پلید را بیان كرد.

در متی 12:‌ 45 عیسی فرمود: «همچنین به این فرقه شریر خواهد شد.» آنچه كه او در باره خانه تمیز اما خالی بیان می‌كرد، به آن نسل بدكار مربوط می‌شد، یعنی به ملت اسرائیل كه تصدیق نكردند و باور نداشتند كه او همان مسیحای موعود است‌.
عیسی برای هیچیك از جزئیات این مثل معنای خاصی قائل نشد. او فقط شرایط آن آدم دیوزده را كه آزاد شده بود و باز بوسیله هشت دیو دیگر تسخیر شده بود، با این فرقه شریر مقایسه می‌كند (متی 12:‌ 45). معنای كل مثل را باید در پرتو چارچوبش تفسیر كرد. قصد عیسی این نبود كه درسی در باره دیوشناسی به ما بدهد. او می‌خواهد كه ما بجای فكر كردن به روح‌های پلید، بیشتر به این فرقه شریر فكر كنیم (متی 12:‌ 39، 45) كه شبیه به مردی است كه هشت روح پلید دارد. بنابراین‌، ارواح پلید معرف چیز دیگری نیست و جزئی اساسی در این مثل نمی‌باشد. درست همانطور كه فرشتگان نیك به نظم و زیبایی و شكوفایی حیات مرتبط می‌باشند، فرشتگان شریر یا ارواح پلید نیز با بی‌نظمی‌، ویرانی‌، و مرگ مرتبطند. این جایهای بی‌آب یا صحراها هیچ معنای خاصی ندارد و فقط باعث استحكام داستان می‌باشد.

دیوزدگی‌، آزاد شدن‌، و تسخیر مجدد نه با یك‌، بلكه با هشت روح پلید جزئی است مربوط و اساسی‌، زیرا شرایط این نسل شریر را توصیف می‌كند. فقط چارچوب انجیل متی می‌تواند این معنا را بدست دهد.
خدمات اولیه یحیای تعمیددهنده و عیسی در اسرائیل همچون مردی بود كه از اسارت روح پلید آزاد شده بود. یحیی در مورد ضرورت توبه و آوردن ثمراتی مناسب با توبه موعظه می‌كرد و پیروان بسیاری یافت (متی 3: ‌5). عیسی مسیح نیز مردم را به توبه دعوت كرد، زیرا می‌گفت كه ملكوت خدا نزدیك شده است (متی 4:‌ 17) و او نیز پیروان بسیاری پیدا كرد (متی 4:‌ 23-25). آنچه در اسرائیل اتفاق می‌افتاد به‌گونه‌ای بود كه انگار روح پلید از آدمی خارج می‌شود، «آدمی‌» كه مظهر ملت اسرائیلِ آن زمان بود.

اما تحت تأثیرات فریسیان و فقها، شرایط اسرائیل سریعاً دگرگون می‌شد: پیروان فریسیان و فقها روز به روز با عیسی بیشتر به مخالفت بر می‌خاستند. رهبران مذهبی عیسی مسیح را آشكارا مورد انتقاد و اتهام و اهانت قرار می‌دادند (متی 12:‌ 2، 7، 10، 14، 24). حتی برای قتل او توطئه چیدند. سرانجام‌، ایشان و پیروانشان می‌رفتند تا فریاد زنند: «مصلوبش كن‌!» (متی 26:‌ 59؛ 27:‌ 1، 20، 41). آنچه كه اكنون در اسرائیل رخ می‌داد گویی اینطور بود كه هشت روح پلید در آن شخص جایگزین آن روح پلید می‌گشت‌. «آدمی‌» مظهر ملت اسرائیل بود كه عیسی آن را این فرقه شریر می‌خوانَد!

پیام اصلی این مثل به این شرح است‌: «مشخصه ملكوت خدا مذهبی با جنبه‌های مثبت است تا مذهبی منفی‌گرایانه‌. مشخصه آن محبتی فداكارانه است نه نهی‌های شریعت و مقررات‌.» محبت بدون تبعیض عیسی نسبت به مردمی كه نیاز به شفا و رهایی داشتند تا به منفی‌گرایی شریعت‌مدارانه فریسیان‌، مشخصه ملكوت خداست‌.
«محبت بدون تبعیض‌» یكی از ویژگیهای برجسته ملكوت خداست‌! محبت بدون تبعیض سرسپردگی مداوم به انجام عمل درست است نه ترس دائمی از انجام كار نادرست‌. شهروندان واقعی ملكوت خدا مانند خانه‌ای شلوغ می‌باشند كه مشغول فعالیت‌های مثبت‌اند، و نه مانند خانه‌ای خالی و تمیز. ایشان مردمی هستند كه توسط فیض به‌واسطه ایمان نجات یافته‌اند و سپاس خود را به خدا با محبت و تقدسی فعال نشان می‌دهند، نه با بی‌ضرری منفعل‌.

عیسی صرفاً از خانه تمیز و خالی خشنود نیست‌، یعنی از مذهبی منفی‌گرا و منفعل و بی‌ضرر كه با رعایت فهرستی طویل از مقررات و قواعد تحقق می‌یابد. همچنین خدا از شخصی كه صرفاً با دست انسانی كاشته شده و رشد می‌یابد (یعنی تعلیم و تربیت می‌یابد) خشنود نیست (متی 15:‌ 13). عمل عیسی نشان می‌دهد كه درخت انجیری كه برگ زیاد دارد اما هیچ میوه‌ای نمی‌آورد، در خطر لعنت قرار دارد. و عیسی تعلیم می‌دهد كه شخصی كه استعدادها و مسؤولیت‌های خدادادی خود را پنهان می‌سازد، در خطر طرد شدن قرار دارد. شخصی كه فكر می‌كند مسیحی است‌، اما به فكر مسیحیان نیازمند نیست‌، در این خطر قرار دارد كه وارث ملكوت خدا نشود. تمام این بخشها تعلیم می‌دهد كه عیسی مذهب منفعل را كه تحت كنترل احكام و مقررات انسانی متشكل از «نكنید»ها قرار دارد محكوم می‌سازد، و مردم را تشویق و ترغیب می‌كند تا خدمتی مبتنی بر محبتی فعال ارائه دهند. اشخاصی نظیر فریسیان دائماً بر این تأكید داشتند كه «این كار را نكنید و آن كار را نكنید!» اما عیسی دائماً بر این تأكید دارد كه «این كار را بكنید و آن كار را بكنید!» عیسی هرگز بر آن نیست كه انسان را توسط ترس از تجاوز از مقررات كنترل كند، بلكه او را آزاد می‌سازد تا خدا و همسایه خود را محبت نماید.

محبت بدون تبعیض یا سرسپردگی مداوم به انجام عمل درست و نه ترس دائمی از انجام كار نادرست یكی از ویژگیهای برجسته ملكوت خداست‌! شرایط اسرائیل در دوره خدمت یحیای تعمیددهنده همانند شخصی بود كه از روح پلید آزاد شده است‌. اما این به‌خودی خود كافی نبود! روح اسرائیل گویی خالی‌، اشغال‌نشده‌، جارو شده‌، تمیز و مرتب بود. اما چنین وضعیتی هرگز نمی‌تواند و نخواهد توانست عمیق‌ترین نیازهای قلب انسان و نیز انتظارات خدا را برآورده سازد.

بی‌ضرری با تقدس یكی نیست‌! انفعال شریعت‌گرایانه با محبت بدون تبعیض یكی نیست‌! مردم اغلب صفحه جدیدی در زندگی خود می‌گشایند، یا می‌كوشند زندگی خود را بهتر سازند، یا بی‌نظمی‌های زندگی خود را تمیز كنند. اما عیسی مسیح چیزی فراتر از خانه خالی و تمیز ارائه می‌دهد! مردم اغلب شخصیت و خصوصیات اخلاقی خود را اعتلا می‌بخشند، در سمینارها یا دوره‌ها یا كنفرانسهای تربیتی شركت می‌كنند تا شخصیت و مهارت‌های خود را شكوفا سازند، و هر كار خوب دیگری انجام می‌دهند تا شخص بهتری شوند. اما عیسی تعلیم می‌دهد كه به‌منظور دستیابی به تغییری واقعی در درون از نظر شخصیت و در بیرون از نظر رفتار، شخص باید نهالی باشد كه خدا كاشته باشد (متی 15:‌ 13)، باید از سوی خدا از نو مولود شود و دگرگون گردد! مردم اغلب تحت تأثیر آداب معاشرتِ ظاهری و رفتار خوب شخص قرار می‌گیرند. اما عیسی تعلیم می‌دهد كه مسیحیان واقعی آنانی نیستند كه قلب و زندگی‌ای پاك اما خالی دارند. مسیحیان واقعی قلبی پاك اما اشغال‌شده دارند، اشغال‌شده توسط روح‌القدس‌. برای بعضی‌ها نمایش ظاهری از همه مهم‌تر است‌. اما برای عیسی‌، دگرگونی درونی بنیاد دگرگونی بیرونی است‌. مسیحیان به‌خاطر دگرگونی درونی‌شان‌، اشخاصی هستند با محبتی فداكارانه‌؛ كسانی هستند كه با تمام قلب‌، وقف و سرسپرده خدایند؛ مردمانی هستند كه به‌گونه‌ای خودجوش سپاسگزارند؛ و افرادی هستند كه دیگران را ایثارگرانه خدمت می‌كنند.

بعضی دیگر از مثل‌ها نیز خطر نمایش بیرونی بجای واقعیت درونی را تعلیم می‌دهند. مثل درخت انجیر بی‌ثمر تعلیم می‌دهد كه درخت انجیری كه چیزی جز برگ نمی‌آورد، مورد لعنت قرار می‌گیرد، حتی اگر میوه پوسیده ندهد! و مثل قنطارها تعلیم می‌دهد كه شخصی كه استعداد خود را مخفی می‌سازد، رد خواهد شد. كسانی كه در این زندگی كاری برای گرسنگان و تشنگان و غیره نمی‌كنند، هرگز وارد حیات جاودانی نخواهند شد (متی 25:‌ 34-46). تمامی این گونه اشخاص مانند خانه‌ای پاك اما خالی می‌باشند. ظاهر ایشان به‌نظر می‌رسد بیانگر تغییری واقعی است‌. اما عیسی به قلب می‌نگرد، قلبی كه نه فقط باید تمیز باشد، بلكه توسط روح‌القدس اشغال شده و پر از محبت بدون تبعیض باشد.

در نمایش ظاهری و مذهب تظاهری و پرهیز منفعل از بدی‌، خطری بزرگ نهفته است‌. در مذهب شریعت‌گرایانه كه دائماً انسان را از این كار و آن كار منع می‌كند، خطری بزرگ نهفته است‌! برای مثال‌، فریسیان می‌گفتند كه «مردم را نباید در روز سبت شفا داد!» ایشان مردم را از این می‌ترساندند كه مبادا از 365 نهی ایشان تجاوز كنند؛ آنها می‌گفتند كه پرهیز از این مُنهیات برای خشنودی خدا ضروری است‌؛ به این ترتیب‌، ایشان مردم را تحت كنترل خود در می‌آوردند.

مشخصه ملكوت خدا مذهب مثبت‌گرای عیسی مسیح است و نه مذهب منفی‌گرای فریسیان‌. فریسیان تعلیم می‌دادند كه چه كارهایی را نباید انجام داد، اما عیسی مسیح تعلیم داد كه چه كارهایی را باید انجام داد. او تعلیم می‌داد و می‌گفت كه «خدا را دوست بدارید» و «همسایه خود را محبت كنید»! مهربانی و لطف عیسی با سردی فریسیان اصطكاك می‌یافت‌، فكر باز او با روحیه تنگ‌نظرانه آنان‌، محبت بدون تبعیض او با خودخواهی ایشان‌، تأكید او بر معنای عمیق‌تر شریعت با تأكید آنان بر حفظ ظاهر شریعت‌. قلب بزرگ مسیح و تعصب فریسیان هیچگاه نمی‌توانست در كنار هم باشد.


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 14:5 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 13:57 | نويسنده : بلا

دختر گمشده    
هنگامی که در شهرستان کرمانشاه شبان کلیسای انجیلی بودم، مدتی به درد دندان مبتلا شدم. روزی به اتفاق خانم و آخرین فرزندمان که دختری تقریباً سه ساله بود، به مطب دکتری که از دوستان ما بود، رفتیم.


دکتر پس از معاینه لازم به من گفت: دندان شما را بایستی بکشیم، چون که پوسیده است و قابل تعمیر نیست. حال قدری ورم دارد و دارویی می دهم تا این ورم را از بین ببرد و هفتۀ دیگر بیایید. من نسخه را گرفتم و از مطب دکتر خارج شدیم. داخل خیابان اصلی که شدیم، خرمنی از خیار تازه مشاهده کردیم که قسمت اعظم پیاده رو خیابان را گرفته بود. فروشنده با عجله به وسیله دست، خیارها را به طرف دیواری که به پیاده رو متصل بود، بالا می زد. همسرم به من گفت: خیارهای خوب و تازه ای هستند، صبر کن مقداری جدا کنم. سپس مشغول جدا کردن خیارها شد. دخترمان بین من و همسرم ایستاده بود. من چشمم به چند قالیچۀ دومتری افتاد که در همانجا پهلوی خیارها به دیوار تکیه داده شده بود. دستم را دراز کردم و گوشۀ یکی از قالیچه ها را لمس کردم. فروشنده فورا ً جلو آمده یکی از قالی ها را بر روی پیاده رو پهن کرد، و شروع به شرح دادن نمود که این قالیچۀ خوبی است. کار همدان است و رنگ و نقشۀ آن از اصفهان می باشد.

همان لحظه همسرم گفت: برویم. من به طرف همسرم نگاه کردم که ببینم چقدر خیار خریده است. همسرم با حالتی وحشت زده گفت: نسرین کجاست؟ من هم از اینکه دخترمان را ندیدم، وحشت زده و حیران شدم. به هر طرف نگاه کردیم، اثری از نسرین ندیدیم. شروع کردم به دویدن. همسرم هم به دنبال من می دوید. گفتم: شما به طرف پایین برو و من به طرف بالا می روم. اما همسرم قادر به حرکت نبود. من با تمام نیرویی که در بدن داشتم شروع به دویدن نمودم. اما از شدت ناراحتی و اضطراب، آن طوری که لازم بود، نمی توانستم بدوم. تمام مدتی که همسرم خیار می خرید و من به آن قالیچه ها نگاه می کردم و دختر ما پهلوی ما ایستاده بود، بیش از یکی و دو دقیقه طول نکشید.

بالاخره حدود دویست متر مسافت را در داخل پیاده روی تنگ و پرجمعیت خیابان با تمام نیرو، دویدم. به قدری وحشت زده بودم که چندین بار به زنان و مردان تنه زدم و توبیخ شدم. آخر فکر کردم که در این مدت کوتاه این طفل نتوانسته است تا این حد از ما دور شود. در حالی که قلبم به شدت می زد و سینه ام داشت می سوخت، ایستادم و خواستم به طرف همسرم برگردم. باز به جلوتر پیاده رو تا جایی که دید داشتم نگاه کردم. در آخرین لحظه در بین جمعیتی فراوان طفلی را دیدم که زنی دست او را در دست خود دارد و با سرعت آن بچه را می کشد. بچه برای اینکه پا به پای آن زن راه برود، پاهایش به هم می پیچید و می افتاد. باز برایم مشکل بود، قبول کنم در این مدت کوتاه طفل ما تا این حد از ما دور شده باشد.

چون خدای مهربان نخواست که من و خانواده ام تا دم مرگ چشمانمان گریان و قلبمان در حال سوختن باشد، در همان لحظه چشمان گریان مرا متوجه پیراهن کوتاهی که بر تن دخترمان بود و یکی از دوستان آن را به او هدیه داده بود، ساخت. آن پیراهن تمام وجود مرا به طرف خود جلب نمود و بی اختیار مرا به طرف زنی که دختر ما را می کشید، برد. دختر ما در آن سن چاق بود و آن زن که چادری مشکی بر سر داشت مجبور بود که همیشه یک دست خود را برای نگهداری چادرش بکار ببرد. از این جهت نتوانست بچه را در آغوش بگیرد. این نیز از لطف و رحمت پدر آسمانی بود که به وسیلۀ پیراهن اهدایی، بتوانم فرزند خود را پیدا نمایم. بالاخره نزدیکتر که شدم مطمئن گردیدم که فرزند خود را دوباره از خداوند یافتم. جلو رفتم و دست نسرین را گرفته به آن زن گفتم: بچه را آزاد کن. او دست بچه را آزاد کرده و چادرش را سر کشید و با سرعت غایب گردید.

من به قدری نگران همسرم بودم که فراموش کردم از آن زن سئوال کنم که بچۀ مرا برای چه برداشته، فرار می کنی. اما در این موقع برای پیدا شدن فرزندم از درون دل خداوند را شکر و سپاس گفتم. زیرا نه فقط شاد شدم، بلکه آرامش و تسلی یافتم. اما هنوز یک قسمت از نگرانیم باقی بود. چونکه نمی دانستم همسرم به کجا رفته و در چه حالتی به سر می برد. در حقیقت برای زنده بودن او در شک و تردید بودم. فکر می کردم او برای مفقود شدن نسرین بیش از من ناراحت و نگران است.

در حالی که طفل را در آغوش گرفته بودم، خسته و دوان به دنبال همسرم می گشتم. هنگامی که به محل خیارها و آن فرش فروش رسیدم. دیدم که همسرم در همانجا با رنگ پریده و دهان و لب های خشک و چشمان گریان و وحشت زده، به دیواری تکیه زده و به هر طرف به آرزوی دیدن فرزند گمشده اش می نگرد و تعداد زیادی از مردم، گرد او جمع شده از ناراحتی او سئوال می کردند. با دیدن من و نسرین جلو آمده بچه را در آغوش کشید، مثل اینکه برایش مشکل می نمود که فرزند گمشدۀ خود را یافته است. در حالی که داشت به نسرین نگاه می کرد، متوجه من شده گفت: من به شما گفتم که دست بچه را در دست خود بگیر و او را رها نکن. چرا او را رها کرده و به دنبال فرش رفتی؟ البته حق با او بود، به همین علت من جوابی نداشتم که به او بدهم، چونکه غفلت از من بود.

در این وقت به فکر فرو رفتم که چرا دربارۀ آن زن بچه دزد هم غفلت کردم و او را به پلیس تحویل ندادم تا او را تنبیه نماید. خلاصه به منزل برگشتیم. نسرین گفت، می خواهم بخوابم. خانم از او پرسید، چرا می خواهی بخوابی؟ گفت: پهلویم درد می کند. هر چند از او سئوال کردیم چرا پهلویت درد می کند، جواب نمی داد. حس کردیم یا آن زن برای رام کردن او را زده و یا اینکه وحشت زده شده است. همسرم او را در بستر خوابانید و او برای چندین ساعت متوالی در خواب بود. وقتی بیدار شد، صلاح ندانستیم که درباره این اتفاق از او چیزی سئوال کنیم.

من پدر آسمانی خود را برای همیشه سپاسگزارم که این درد و رنج بزرگ را از خانواده ما برداشت که توانستیم، عمرمان را با فرزندانمان در شادی و سلامتی به سر بریم. هر بار که دربارۀ این واقعه ناگوار فکر می کنیم، به قدری مأیوس و ناراحت می شویم که خستگی در وجود خود احساس می کنیم. مخصوصا ً هنگامی که در اخبار تلویزیون می شنویم، طفلی دزدیده شده است. من و همسرم خودمان را در اندوه بستگان آن گمشده شریک و سهیم می بینیم. بلی خداوند مهربان قادر است که ماتم و اندوه را به شادمانی مبدل نماید.


کشیش میرزایی


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:57 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 13:55 | نويسنده : بلا

حکم نکنید؛ شریعت و فیض    
حکم نکنید، مبادا بر شما حکم شود

در نظر بیشتر ایمانداران کسانیکه مثلاً گناهان جنسی انجام می دهند "لغزش خورده" محسوب می شوند. حس کردم خدا با من در مورد بدترین گناه صحبت می کند: حکم کردن دربارۀ دیگران در مورد به اصطلاح گناهانشان. این در واقع در شریعت بودن است. انسان براحتی در دام قضاوت دیگران گرفتار می شود. معمولاً با صحبتهای بیهوده (سخن چینی) شروع می شود؛ بعد هر کس نظر خود را برای آن مسئله اعلام می کند و در نهایت صحبتها به حکم کردنهای بیرحمانه کشیده می شود. بیائید سراغ کلام رفته و ببینیم که خدا در این مورد چه نظری دارد:

متی 7 : 1 ـ 5 :
" حکم مکنید تا بر شما حکم نشود. زیرا بدان طریقی که حکم کنید بر شما نیز حکم خواهد شد و بدان پیمانه ای که پیمایید برای شما خواهند پیمود. و چون است که خس را در چشم برادر خود می بینی و چوبی را که در چشم خود داری نمی یابی؟ یا چگونه به برادر خود می گویی : « اجازت ده تا خس را از چشمت بیرون کنم.» اینک چوب در چشم تو است؟ ای ریاکار، اوّل چوب را از چشم خود بیرون کن، آنگاه نیکو خواهی دید تا خس را از چشم برادرت بیرون کنی!
"  

حکم کردن در مورد دیگران مسئلۀ جدّی است.

برطبق این آیات در انجیل متی، حکم در مورد دیگران امر جدّی است. کسی که این کار را می کند نه تنها ریاکار است؛ بلکه در این خطر است که زیر همین حکم قرار گیرد.
لوقا 6 : 37 :
" داوری مکنید تا بر شما داوری نشود و حکم مکنید تا بر شما حکم نشود و عفو کنید تا آمرزیده شوید. "  
این آسانترش می کند که ببخشیم و داوری نکنیم. وعدۀ بزرگی است: نه داوری، نه محکومیت، تنها عفو و بخشش.

پلیس گناه

بودن در شریعت یعنی چسبیدن به قوانین و مقررات؛ و از نظر الهیات بدست آوردن نجات از طریق انجام اعمال نیکو و اجرای شریعت. خیلی از کسانیکه در شریعت زندگی می کنند ادعا می کنند که بر اساس این تعلیم که نجات بر اساس اعمال نیکو، زندگی نمی کنند و می گویند که نجات در ریختن خون عیسی مسیح است؛ امّا اعمال و رفتارشان چیز دیگری را نشان می دهد. آنها آنقدر نگران گناه هستند که ممکن کسی فکر کند که اصلاً به فیض اعتقادی ندارند. یقیناً چیزی برای دادن به دیگران ندارند. من در مورد گروهی صحبت می کنم که فکر می کنند که «پلیس گناه» دیگران هستند. انگار وظیفۀ آنهاست که گناه دیگران را ذکر کنند و در اینکار سعی دارند همانطوریکه خود را عادل جلوه می دهند، کاری کنند که کسی که مرتکب گناه شده، تا آنجا که ممکن است احساس ناخوشایندی داشته باشد. آنها حتی بر بار گناه دیگران می افزایند؛ مثلاً گناه جنسی را تقریباً غیرقابل بخشش می کنند ( گناه همجنسبازی و زنا )؛ البته تا زمانیکه خودشان و یا یکی از دوستانشان درگیر این گناهان نباشند. همۀ اینکارها را درحالی انجام می هند که بر گناه داوری، سخن چینی و نبود محبت حقیقی خود، سرپوشی قرار داده اند. ببینیم کلام خدا در این مورد چه می فرماید:
یعقوب 4 : 11 ـ 12 :
" ای برادران یکدیگر را ناسزا مگویید زیرا هر که برادر خود را ناسزا گوید و بر او حکم کند، شریعت را ناسزا گفته و بر شریعت حکم کرده باشد. لکن اگر بر شریعت حکم کنی، عامل شریعت نیستی بلکه داور هستی. صاحب شریعت و داور یکی است که بر رهانیدن و هلاک کردن قادر می باشد. پس تو کیستی که بر همسایۀ خود داوری می کنی؟ "
اول پطرس 4 : 8 :
" اوّل همه با یکدیگر بشدّت محبت نمایید زیرا که محبت کثرت گناهان را می پوشاند. "

آیا گناه کردن اشکالی ندارد؟

همین الآن می شنوم که کسی از من این سؤال را می پرسد که برادر جیم، آیا گناه کردن اشکالی ندارد؟ نه، البته که اشکال دارد. چیزی که سعی دارم بگویم این است که این اشتباه ( گناه ) است که دیگران را داوری کنیم. اگر کسی مرتکب گناهی شده؛ این مسئله ای است بین او و خدا. برای او دعا کن! شاید بایستی با محبت نزد او رفته در خلوت به او نشان دهید که او ممکن است بابت آن گناه محکوم شود. ولی هرگز او را داوری نکنید!!

آنچه که برای یکی گناه است، ممکن است برای دیگری گناه نباشد.

فقط به این علت که کسی فکر می کند که برادرش گناه می کند، او را گناه کار نخواهد کرد. ضرورتاً چیزی که برای کسی گناه است، برای دیگری ممکن است گناه نباشد.
رومیان 14 : 2 ـ 5 :
" یکی ایمان دارد که همه چیز را باید خورد امّا آنکه ضعیف است بقول می خورد. پس خورنده ناخورنده را حقیر نشمارد و ناخورنده بر خورنده حکم نکند زیرا خدا او را پذیرفته است. تو کیستی که بر بندۀ کسی دیگر حکم می کنی؟ او نزد آقای خود ثابت یا ساقط می شود. لیکن استوار خواهد شد زیرا خدا قادر است که او را ثابت نماید. یکی یکروز را از دیگری بهتر می داند و دیگری هر روز را برابر می شمارد. پس هر کس در ذهن خود متیقن بشود. "
رومیان 14 : 12 ـ 13 :
" پس هر یکی از ما حساب خود را به خدا خواهد داد. بنابراین بر یکدیگر حکم نکنیم بلکه حکم کنید به اینکه کسی سنگی مصادم یا لغزشی در راه برادر خود ننهد. "

لطفاً نگوئید که " من فقط ثمره (میوه) را بررسی می کنم! "

لطفاً این جملۀ تکراری و مبتذل را دیگر نگوئید که « من قضاوت نمی کنم، بلکه تنها دارم میوه اش را بررسی می کنم ». این جمله دیگر برای خدا خریداری ندارد. علاوه براین، دعوت شما این نیست که میوه ها و ثمرات زندگی دیگران را چک کنید. من میدانم که می دانید که در متی 7 : 20 آمده که « لذا از میوه های ایشان، ایشان را خواهید شناخت. ».بر طبق کتابهای تفسیری قوی عبارت خواهید شناخت به معنی تشخیص دادن و دریافت کردن است؛ ( نه به معنی بازرسی کردن به قصد گفتن آنچه می دانید به دیگران. ).
به یاد داشته باشید: محبت افشاء نمی کند، بلکه می پوشاند.  

جواب همه چیز محبت است.   

اول قرنتیان 13 : 1 ـ 8 :
" اگر به زبانهای مردم و فرشتگان سخن گویم و محبّت نداشته باشم، مثل نحاس صدادهنده و سنج فغان کننده شده ام. و اگر نبوّت داشته باشم و جمیع اسرار و همۀ علم را بدانم و ایمان کامل داشته باشم بحدّی که کوهها را نقل کنم و محبّت نداشته باشم، هیچ هستم. و اگر جمیع اموال خود را صدقه دهم و بدن خود را بسپارم تا سوخته شود و محبّت نداشته باشم، هیچ سود نمی برم. محبّت حلیم و مهربان است؛ محبّت حسد نمی برد؛ محبّت کبر و غرور ندارد؛ اطوار ناپسندیده ندارد و نفع خود را طالب نمی شود؛ خشم نمی گیرد و سوءظن ندارد؛ از ناراستی خوشوقت نمی گردد، ولی با راستی شادی می کند؛ در همه چیز صبر می کند و همه را باور می نماید؛ در همه حال امیدوار می باشد و هرچیز را محتمل می باشد. محبّت هرگز ساقط نمی شود و..."

ایمان با محبّت عمل می کند.

عیسی این سؤال را مطرح می کند که وقتی برگردد آیا ایمانی بر زمین خواهد یافت؟
لوقا 18 : 8 :
"...لیکن چون پسر انسان آید؟ آیا ایمان را بر زمین خواهد یافت؟ "
بنظر می آید که ایمان مهمترین جنبۀ یک زندگی مسیحی است. بدون آن جلب رضایت خدا ممکن نیست. در حقیقت کتاب مقدّس به ما می گوید که هر چیزی که از ایمان نباشد، گناه است.
عبرانیان 11 : 6 :
" لیکن بدون ایمان تحصیل رضامندی او محال است..." 
 رومیان 14 : 23 :
" ...هرچه از ایمان نیست گناه است. "  
از همه مهمتر کتاب مقدّس خود به ما می گوید که ایمان با محبّت عمل می کند.
غلاطیان 5 : 6 :
"  در مسیح عیسی نه ختنه فایده دارد و نه نامختونی بلکه ایمانی که به محبّت عمل می کند. "
محبّت جوابی است برای زندگی در شریعت! محبّت خدا برای ما و محبّت ما برای دیگران، ما را آزاد می سازد. ما وقتی این محبّت غیرقابل قیاس را تجربه می کنیم و آنرا با دیگران تقسیم می کنیم، ما از فیض آگاه شده و بعد با هوشیاری تمام، گناه را ترک می کنیم. و شروع می کنیم به زندگی ایکه مسیح تمایل دارد ما آنگونه زیست کنیم.

مسئلۀ گناه برای همیشه حل شده است.

عیسی آمد تا ما را از شریعت گناه و مرگ آزاد کند. زمانیکه روی صلیب مرد وخونش داد، به داستان گناه پایان داد؛ یکبار برای همیشه. بنابراین مورد گناه برای همیشه حل شده است. بقول یوحنا در اول یوحنا، ما نمی توانیم گناه کنیم چونکه تخم او ( عیسی مسیح ) در ماست. البته این موضوع مقالۀ دیگری برای روز دیگری است.

محبّت ـ قانون ملوکانه

ما الآن تنها با یک قانون زندگی می کنیم: قانون شاهانۀ محبّت ( یعقوب 2 : 8 ) و جایی که محبّت است، جایی دیگر برای داوری و شریعت نیست.

دعا

پدر ما خدا،
ای خداوند، ما را ببخش وقتی به دروغهای شیطان گوش می دهیم زمانیکه می گوید ما گناه کار هستیم و دیگر شایستۀ محبّت تو نیسیم. ما را ببخش هرجا که اجازه می دهیم هوشیاری گناه بر هوشیاری فیض غلبه یابد. ما از طرزفکر داوری داشتن توبه می کنیم؛ از طرزفکرهای خود عدالتی و اینکه من از تو مقدّس ترم. ما را ببخش پدر بخاطر اینکه شبیه فریسی ها، ریاکار و خود عادل هستیم و سعی می کنیم که خس را از چشم دیگری بیرون کنیم درحالیکه تمام مدّت چوب در چشمان خودمان است. بخاطر محبتت، فیضت و رحمتت سپاسگذارم. به ما تعلیم بده که بیشتر شبیه تو شویم و همان محبّت، فیض و رحمت را به دیگران نشان دهیم. همۀ این چیزها را در اسم دوست داشتنی، پراز فیض و رحمان عیسی طلبیدیم. آمین.


کشیش جیم لوپز
ترجمه: آرش


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:55 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 13:53 | نويسنده : بلا

محبت خداوند همگانی است    
کلمات دوستی، شفقت، صمیمیت، وفاداری و از خودگذشتگی، همه شامل کلمۀ محبت می باشند. محبت، چیزی است که از ابتدای آفرینش تا به حال مورد توجه بوده و هنوز هم مورد توجه می باشد. محبت منحصر به انسان تنها نیست، بلکه در بین پرندگان و حیوانات نیز به طور قابل توجهی مشاهده می شود.


هنگامی که ماری به آشیانه پرنده ای حمله ور می گردد و می خواهد که جوجه های او را ببلعد. والدین آن جوجه های ناتوان سروصدایی راه می اندازند. به طوری که پرندگان دیگر نیز در درد و رنج آنها شرکت کرده که شاید بتوانند از حمله آن مار جلوگیری کنند وجوجه ها را نجات دهند. عمل پرندگان و سروصدای آنها دلیل بر محبت آنها نسبت به آن پرندگان نوزاد است که دارند به هلاکت می رسند.

و یا اگر گربه ای به جوجه های مرغی حمله نماید، مادر آن جوجه ها هر چند می داند که نمی تواند با چنگ و دندان آن گربه درنده مقاومت نماید، در همان حال به گربه حمله می کند و خود را در خطر می اندازد. با تمام این خطراتی که او را تهدید می کند به خاطر محبت عمیقی که نسبت به جوجه هایش دارد، خود را فراموش و در فکر نجات آنهاست.

محبت نه فقط در بین پرندگان مشاهده می شود، بلکه در بین حیوانات نیز وجود دارد. شبی در برنامه راز بقاء دیدم که دسته ای از گاوهای وحشی با سرعت در حال فرار هستند. یکی از آنها نتوانست همگام با گاوهای دیگر فرار کند. متوجه شدم که وضع حمل کرده است و پهلوی نوزادش ایستاده و در انتظار برخاستن نوزاد می باشد. در همان حال پلنگی به او حمله کرد و می خواست بچه نوزاد او را ببلعد. آن گاو وحشی برای دفاع از نوزادش با آن پلنگ درگیری سختی پیدا کرد. هر وقت که پلنگ به طرف نوزاد می رفت، خشونت آن گاو نسبت به پلنگ افزوده تر می شد و به پلنگ حمله می کرد و بچه نوزادش را حفظ می نمود. سرانجام ببرها دو تا شدند و بر گاو وحشی غلبه کردند و او را کشتند. آن گاو از کثرت محبتی که نسبت به نوزاد خود داشت جان خود را فدای نوزادش نمود. گرچه می دانست که نمی تواند بر پلنگ غالب آید و بچه خود را برهاند، ولی آن گاو ایستاد و با پلنگ جنگید تا محبت خود را ثابت نماید که نوزادش را دوست می دارد.

محبت نه فقط در بین پرندگان و حیوانات دیده می شود، بلکه در بین انسان ها به طریقی عالی تر و زیباتر می توانیم آن را مشاهده کنیم. محبت پرندگان و حیوانات نسبت به بچه هایشان، محبتی طبیعی و ناپایدار می باشد. همین که پرندگان پر درآورده و پرواز کنند و بچه گاوها از شیر بازداشته شوند، دیگر معلوم نیست که آنها نسبت به والدینشان محبتی دارند  یا نه، و یا والدینشان نسبت به بچه هایشان محبتی دارند و یا اینکه همدیگر را فراموش کرده اند. اما محبت انسان نسبت به فرزندان خود و فرزندان نسبت به والدین، از نوه و نتیجه و نبیره تا به مرگ ادامه دارد. حتی به دوستان و همسایگان نیز مهر می ورزند و در مواقع درد و رنج با آنها اظهار همدردی می نمایند.

هر چند محبت انسان بیش از محبت پرندگان و حیوانات است، ولی این محبت هم محدود می باشد به  خانواده خود و بستگان و دوستان و همسایگان. اما با سایر اقوام و نژادها و مذاهب دیگر چندان محبتی از خود نشان نمی دهند. در مقابل همه اینها، محبتی نسبت به دشمنان و گناهکاران از انسان ها مشاهده نمی شود. بلکه حس نفرت و بدبینی دیده می شود. این نفرت و انزجار از دشمنان و گناهکاران و بیگانگان دلیل محدود بودن محبت انسان است. محبت پرندگان و حیوانات و انسان نمونه بسیار کوچکی است از محبت بسیار عظیم و بی انتهای الهی که بدون تبعیض و به طور نامحدود به دوست و دشمن و به ایماندار به خدا و بی ایمان، به عادل و ظالم رسیده و می رسد. حتی به حشره های ذره بینی هم داده شده و ناخواسته و ندانسته از چشمه سرشار محبت خدا مستفیض می گردند. عیسی مسیح در تعالیم خود، دربارۀ محبت پدر نسبت به انسان چنین می فرماید: که خدا آفتاب عدالت خود را بر عادلان و ظالمان می تاباند و باران رحمت خود را نیز بر بدان و نیکان می باراند.

و نیز می فرماید: من به شما می گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت بطلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند احسان کنید و هر که به شما فحش دهد و جفا رساند دعای خیر کنید. تا پدر خود را که در آسمان است، فرزندان شوید. با انجام چنین رفتاری نشان خواهید داد که آن محبت عظیم الهی در وجود شما ساکن است. بر طبق تعلیم فوق ما درک می کنیم که خدا محبت است و جز محبت بدی در ذات و صفاتش وجود ندارد.

پولس، رسول عیسی مسیح می فرماید: نزد خدا طرفداری نیست. سیاه، سفید، یهودی و یونانی بت پرست و خداپرست، منکرین حق و حقیقت همگی به وسیله عیسی مسیح نزد خدا یکی می باشند. با این تفاوت آنانی که هدایت یافته و از خطایا و بدی های خویش بازگشت نموده و خود را تسلیم اوامر آن منبع عظیم محبت نمایند، فرزندان خلف خداوند هستند و آنانی که پشت به پدر آسمانی خود نموده و تسلیم خواهش های جسم هستند، فرزندان ناخلف او می باشند. طریق حق و راستی در عیسی مسیح برای ما به ظهور رسیده و به ما نشان داده است که او فرستاده شد تا گوسفندان گم شده را یافته به سوی پدر آسمانی هدایت نماید.
خیلی ها محبت خدا را برای خود می پذیرند،  ولی سرکشان و خطاکاران، از محبت الهی محروم می مانند. عیسی مسیح می فرماید: شخص مریض احتیاج به طبیب دارد نه شخص سالم و من نیامده ام تا عادلان را بلکه تا عاصیان را به توبه دعوت نمایم. در کلمات ملکوتی عیسی مسیح و محبتش نسبت به خطاکاران آن، محبت عظیم الهی روشن و نمایان گردیده است. عیسی مسیح برای همین به این جهان آمد تا به مردمی که از خدا وحشت دارند و می ترسند محبت خدا را نشان دهد که آنها به محبت او بپیوندند و ترسی از او نداشته باشند. چونکه محبت به کسی زیان نمی رساند. عیسی مسیح می فرماید: من آمده ام تا گمشده را بجویم و نجات بخشم. عیسی مسیح همه را با آغوش باز خود دعوت کرده می فرماید: بیایید نزد من ای جمیع زحمت کشان و گران باران، من شما را آرامی خواهم بخشید. یوغ مرا بر خورد گیرید و از من تعلیم یابید که در نفوس خود آرامی خواهید یافت. زیرا که حلیم و افتاده دل می باشم. پولس رسول در رساله خود به قرنتیان می فرماید: الحال این سه چیز باقیست. یعنی ایمان و امید و محبت. اما بزرگتر از همه اینها محبت است.

در حقیقت مهمترین موضوع در مسیحیت، محبت است. در انجیل نوشته شده است که محبت را به جا آرید نه در کلام و زبان بلکه در عمل و راستی و نیز آمده است که محبت تکمیل شریعت است. خدا محبت است و هر که محبت دارد، خدا در او ساکن است. خود عیسی مسیح در محبت پیشقدم شده برای آنانی که بر روی صلیب میخ بر دست و پای او می کوبیدند دعا کرده گفت: ای پدر اینها را بیامرز زیرا که نمی دانند چه می کنند.

ما تا زمانی که محبتمان چون محبت پرندگان و حیوانات و انسان است و محدود به دوستان و آشنایان خودمان می باشد، هنوز در محبت کامل نشده ایم. بلکه زمانی که محبت ما مانند پدر آسمانی خویش شامل دشمنانمان نیز بشود، آنگاه باید بدانیم که نجات واقعی را داریم و جزء ملکوت آسمانی گردیده ایم. سعدی سخن سرای پارسی در تأیید گفتار عیسی مسیح در خصوص محبت، محبت خدا را بدون تبعیض معرفی می نماید و می گوید: 

 ای کریمـــــی کـــــز خـزانــــه غیـب         گبــــر و ترســـا وظیفــــه خـــوار داری
 دوستــــان را کجــــــا کنــــی محروم         تـــو کــــه بـا دشمنــــــان نظـــــر داری
 نعیم جهان سفـــــره عـــام اوســـــــت         براین خوان یغما چه دشمنی، چه دوست

ما به وسیله تعالیم و اعمال عیسی مسیح درک می کنیم که تمامی قوانین کاینات در زیر فرمان محبت خدا هستند. در حقیقت محبت اصل و اساس قانون کاینات می باشد. چون خدا محبت است، همه چیز تحت فرمانش قرار دارد، یعنی اگر خدا عادل است از روی محبتی که به فرزندانش دارد به آنها با عدالت رفتار می نماید. اگر بخشنده است از روی محبتی که به مخلوقاتش دارد  باران رحمت و آفتاب عدالت را به همه به طور یکسان عطا می فرماید.
اگر به من تعلیم داده می گوید که قتل مکن برای این است که نمی خواهد من برادر کشی کرده عمرم را در ظلمت زندان به سر برم و از فیوضات سماویش محروم گردم. اگر تعلیم داده می فرماید که زنا مکن برای این است که مسیح تمامی بشر را برادران و خواهران همدیگر به حساب می آورد و نمی خواهد که ما زندگی خود و شخص دیگر را آلوده به اعمال غیراخلاقی و انسانی بسازیم. پس آنچه که خدا به وسیله عیسی مسیح از تعالیم ملکوتیش عطا کرده، از راه محبت به ما بوده که زندگیمان دارای آرامشی باشد و در این آرامش زیست نماییم. خدا آنچه را که به وسیله عیسی مسیح به ما فرموده برای سود اخلاقی و انسانی ماست و این نشان محبت خدا است به فرزندانش. هرگاه در کلام خدا قهر و غضبی مشاهده می شود، آن نیز از روی محبت است. خداوند می خواهد ما را از هلاکت نجات دهد تا حقیقت را شناخته از اسارت آزاد شویم و در او زیست نماییم.

عدۀ بسیاری بر این عقیده اند که با ظهور پیام آوری جدید از طرف خدا، تعالیم پیام آور قبلی منسوخ و غیرلازم می شود. البته امکان دارد که این موضوع در بعضی عقاید و ادیان و اقوام دنیا صادق باشد، چونکه شرایع دینی و عقیدتی آنها بر روی قانون دنیوی بنا شده است. تعدادی از این قوانین دنیوی هم با گذشت زمان احتیاج به تغییر و تبدیل دارند. اما درباره مسیح و مسیحیت این مطلب صدق نمی کند. چونکه ملکوت خدا بر روی قانون دنیوی بنا نشده، بلکه بر روی قانون محبت است. یعنی بر روی محبت نامحدود خدا که مانند خود خدا ازلی و ابدی است بنا شده و تا جهان هست و انسانی وجود دارد باقی است و احتیاجی به تغییر ندارد. چونکه سرچشمه محبت، خدای محبت است.
همۀ انسان ها  و یا هر موجود زنده ای به آن احتیاج دارد. از ابتدای این جهان تا به حال حتی یکبار احتیاج به تعویض محبت نبوده و نخواهد بود. صلح واقعی تنها به وسیله محبت شروع می شود و پایدار می یابد. در غیر این صورت صلح معنا و  مفهومی ندارد. مسیح می فرماید: خوشابحال صلح کنندگان زیرا که ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد. صلحی که از روی محبت برقرار گردد، خدا آن را محافظت خواهد نمود. کسی در این جهان نیست که احتیاج به محبت نداشته باشد. زن و مرد، پیر و جوان و حتی طفل شیرخواره محتاج محبت هستند. لازم است که از محبت همدیگر در پاکی و تقدس و خداپرستی بهره مند گردیم و دیگران را بهره مند سازیم.

دوستان عزیز ویرانی دنیای ما در نبود محبت خالص و واقعی الهی است. زمانی این جهان از بدی و گناه نجات و رهایی می یابد که قلب های مردم نسبت به همدیگر مملو از محبت خدا گردد و ما نیز با همان محبت صمیمانه همدیگر را با قلبی پاک و بدون تذویر بپذیریم. تا زمانی که انسان ها آن محبت مقدس الهی را نپذیرند و بدون تبعیض بکار نبرند، جهان اصلاح پذیر نخواهد شد. این خدا که محبت است در انحصار یک قوم و یا یک فامیل و یا ثروتمندان و زورآوران نیست. بلکه متعلق به همه می باشد. پس هر کس که محبت را دوست دارد، لازم است که به دیگران محبت بنماید. انجیل به ما می گوید: خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد. مقصود از جهان، کوهها و دریاها نیست، بلکه عالم انسانی است. انسان است که احتیاج به محبت دارد نه کوهها و دریاها.  پس باید قبول کنیم که خدا ما را محبت نمود و مسیح را به جهت پاکی ما از گناه داد. محبت دو طرف مقابل دارد. یکی دهنده محبت است و دیگری گیرنده محبت. دهنده خداست و گیرنده انسان. پولس رسول این حقیقت را درست به ما نشان داده، می فرماید: هر قدرت و توانایی که در وجود من است و هر عمل نیکویی که انجام دهم و هرگونه فداکاری که از خود نشان دهم که برای دیگران مفید باشد و حتی جان خود را فدا سازم، ولی محبت و به فرمان محبت نباشد، بدون نتیجه است. چونکه جنبه تظاهر و خودنمایی پیدا می کند. در این خصوص یکی از شعرا می گوید: 

   خلل پذیر بود هر بنایی که می بینی          جز بنای محبت که خالی از خلل است

امکان دارد اشخاصی فکر کنند که احتیاج به خدا ندارند. اما سخت تر از همه این است که کسی فکر کند محتاج به محبت نیست، چونکه محبت آیین زندگی و انسانیت است. این محبت است که قلب ها را به هم نزدیک ساخته و زن و مرد، پدر و مادر خود را گذارده به همدیگر می پیوندند و تسلیم همدیگر می شوند. در واقع راز بقا برای هر کسی محبت است. در هر خانه ای اگر محبت نباشد، آنجا نمونه ای از جهنم است و بنیان آن خانه و اعضای آن از همدیگر گسیخته می شوند. در این صورت لازم است که همگی در محبت زیست نماییم و اعمال ما سرشار از محبت باشد. عیسی مسیح در شب قبل از صلیبش آن محبت نامحدود پدر آسمانی را عملا ً به شاگردانش به سر حد کمال رسانید. عیسی مسیح آب در لگن ریخته و پاهای شاگردان را شست و به آنها فرمود: نمونه ای به شما دادم تا چنانکه من پاهای شما را شستم و شما را محبت نمودم، شما نیز یکدیگر را محبت نمایید و خدمت کنید.

در حقیقت، محبت یگانه نشان و آرم مسیحیت و مسیحی بودن است. نه فقط پولس رسول محبت را بزرگترین مطلب و موضوع برای انسان می داند، بلکه انجیل نیز خدا را به محبت تشبیه کرده و می گوید، هر آنچه می گویید و می کنید و می خواهید چه برای خودت و چه برای دیگران، لازم است که از روی محبت باشد و از محبت سرچشمه گرفته باشد. شاعر والا مقام  مولوی دربارۀ محبت چنین می گوید: 

       از محبت نار، نوری می شــــود           از محبت دیو حـوری مـی شــود
       از محبت خارهــا گل می شـــود            از محبت سرکـه ها مُل می شود
       از محبت گردد او محبوب حـــق            گرچه طالب بود شد مطلوب حق
       شد محبت را ظهور از اعتـــدال            بــی محبت نیست عالــم را کمال

ایضاً گفته شده است:
       چــون به کل کاینات کـــردم نگاه                یک ذره محبت است و بقیه همه کاه


کشیش میرزایی


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:53 توسط بلا





یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | 13:50 | نويسنده : بلا

هشت حقیقت برای مؤفقیت    
این نکات بر اساس مزمور 91 می باشند:
1. من در ستر حضرت اعلی ساکن می شوم و در زیر سایۀ محافظ و پیروزمند او قرار دارم. خداوند ملجا و قلعۀ من است و او خداوندی است که به او توکل دارم (بر اساس آیه های 1 و 2 ).

2.  عیسی مسیح مرا از هر طعمۀ دشمن رهایی خواهد داد ( بر اساس آیۀ 3 ).

3. من کاملاً زیر بالهای خداوند پوشیده هستم. او وفادارانه سپر و محافظ من است ( بر اساس آیۀ 4 ).

4. از تمامی ترسها آزادم. دشمن ضرری نمی تواند به من برساند. حتی اگر او سعی هم کند، مؤفق نمی شود. استراتژیهای او برای رسیدن به من همگی نامؤفق است. با چشمان خود افتادن او را بدست خداوندم خواهم دید. همین امروز پیروزمندم ( بر اساس آیه های 5 تا 8 ).

5. هیچ بدی بر من حادث نخواهد بود. هیچ مرضی نزدیک خانۀ من نخواهد شد ( بر اساس آیۀ 10 ).

6. فرشتگان خداوند گماشته شده اند تا مرا در تمامی راههایم پاسداری کنند. آنها کاملاً از من محافظت می کنند. بسیاری از آن فرشتگان بخاطر من در نظر گرفته شدند و همین الآن در وسط خدمت خود هستند ( بر اساس آیه های 11 و 12 ).

7. شیطان زیر پایهای من است. به من قدرت داده شده تا او را پایمال کنم ( بر اساس آیۀ 13 ).

8. چونکه خداوند را دوست دارم، او هرروزه مرا از هر عمل شریر رهایی می دهد. من همیشه در پیروزی حرکت می کنم. مرا در امنیت سرافراز می نماید؛ و مرا در سختیهایم شنیده و خلاصی می دهد؛ و مرا با طول عمر و فراوانی مبارک می گرداند ( بر اساس آیه های 14 تا 16 ).


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:50 توسط بلا





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved