تبليغاتX
شبان نیکو
پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 20:40 | نويسنده : بلا

چند نکته برای ازدواج مسیحی    
خدا بنیان گذار ازدواج است. او مایل بوده که شما با هم ازدواج کنید و اینکه امروز با هم زندگی می کنید اراده خدا است و خدا از آن خشنود است. ولی خدا از طریق کلامش ازدواج مسیحی را به ما یاد می دهد.
چند نکته عملی در رابطه با ازدواجتان وجود دارد.

1-   در ازدواج مسیحی زن و شوهر هر قدر به خداوند نزدیک شوند با یکدیگر نیز به همانقدر صمیمی و نزدیک خواهند شد.

2-   بعضی می گویند من برای بچه هایم با شوهرم یا زنم زندگی می کنم. این یک تصویر کاملا اشتباه از ازدواج است. زوج مسیحی برای یکدیگر زندگی می کنند و اگر بخاطر بچه هایتان با شوهر یا زنتان زندگی می کنید این ازدواج پایداری نیست حتی اگر تا پایان عمر با هم باشید.

3-   خداوند فرموده که مرد پدر و مادر خود را ترک کند و با زن خویش بپیوندد و به عروس می گوید ای عروس خانه پدر خود و خانه مادر خویش را ترک کن. گاهی اوقات ما جدا از پدر و مادر زندگی می کنیم ولی زندگی ما را آنها کنترل می کنند. این درست نیست. زندگی ما باید کاملا توسط خودمان و خداوند اداره شود بدون دخالت کسی. البته مشورتها خوب است ولی دخالت صحیح نیست. بعضی ها نیز با پدر و مادر زندگی می کنند. در صورتیکه امکان ندارد می توان با آنها زندگی کرد ولی باید حد و مرز را مشخص کرد ولی تا آنجا که امکان دارد زن و شوهر باید مستقلا خانه ای برای خود بسازند.

4-   چیزی که در خانواده های ایرانی و حتی نه فقط ایرانی مشاهده شده این است که زن و شوهر به هم ابراز علاقه نمی کنند. این کاملا اشتباه است. همانطور که محبت ما نسبت به خدا با ابراز علاقه و پرستشمان رشد می کند، محبت ما نسبت به یکدیگر نیز با اعتراف به عشق و علاقه مان نسبت به یکدیگر رشد می کند. سعی کنید هر روز حتما به نوعی به زن یا شوهرتان ابراز علاقه بکنید. گاهی اوقات هدیه ای برای یکدیگر بخرید و گاهی گل و گاهی به یکدیگر بگویید که چقدر یکدیگر را دوست دارید.

5-   اکثر مردها فکر می کنند که رئیس خانمهایشان هستند و اینکه کتاب مقدس گفته مرد سر زن است و زن باید از مرد اطاعت کند را نیز بهانه می کنند، ولی این گفته های کتاب مقدس را باید در متن آن تفسیر کرد یعنی با کل کتاب مقدس. چند آیه قبل از اینکه بگوید زنان شوهران خود را اطاعت کنید، کتاب مقدس می فرماید یکدیگر را اطاعت کنید. یعنی شوهر زن را و زن شوهر را! در مورد سر بودن مرد باید گفت بلی مرد سر زن است ولی کلام خدا می گوید پدر سر مسیح است و مسیح سر مرد و مرد سر زن و کلام خدا می گوید ما مردان باید از مسیح سرمشق بگیریم که چگونه سری بود. مردها با استحکام تصمیم می گیرند و در تصمیم گیری قوی تر از زنان هستند و در بعضی موارد مدیریت قویتر از زنان هستند، به این علت کلام خدا مردان را سر زنان قرار داده تا حالت حمایت و کمک به زن را داشته باشند ولی در ضمن مردان باید مانند مسیح سر باشند یعنی ریاست نکنند بلکه مانند مسیح که فرمود از من نمونه بگیرید شما مرا استاد خویش می خوانید من پاهای شما را با اینکه استاد هستم شُستم پس شما نیز چنین کنید. پدر چگونه سری برای مسیح است. او همه چیز خود را با مسیح تقسیم کرده و او را محبت می کند و از او حمایت می کند. شما نیز به همین صورت از زنان خود حمایت کنید و آنها را محبت کنید و همه چیز خود را با آنها تقسیم کنید.

6-   یکی از مسائل مهم در رابطه زناشویی عدم مصاحبت زیاد بین زن و شوهر است که باعث اکثر دعواها و سوء تفاهمات می باشد. هر قدر با زنتان صحبت کنید و با او در صحبت کردن وقت صرف کنید آنقدر بیشتر او را درک خواهید کرد و درصد سوء تفاهمات خیلی کم خواهد شد.

7-   زنان و مردان دارای خصوصیات کاملا متفاوتی و گاهی متضادی هستند. مردان منطقی و کلی نگر و زنان احساسی و جزئی نگر هستند. مردان از نظر نیاز جنسی قویتر و زنان ضعیف تر هستند. مردان می خواهند زود به هدف برسند ولی زنان می خواهند تمام جزئیات را بدانند و... و....و...به این علت در میان مرد و زن سوء تفاهمات زیادی وجود دارند و زن و شوهر می باید با درک یکدیگر و مطالعه یکدیگر بتوانند بر این مسائل چیره شوند.

8-   دعوا جزئی از رابطه صمیمی است و نباید از آن گریخت یا آن را بد دانست ولی باید دانست که چگونه باید آن را به مسیر صحیح هدایت کرد. وقتی بر سر مسئله ای عدم توافق دارید و دعوا می کنید، همیشه می باید یکی از  شما فروتن شود و ساکت شود یا از معرکه خارج شود. وقتی سر و صدا خوابید و هر دو در وضعیت مثبتی بودید می توانید با یکدیگر سر یک میز بنشینید و با دعا آنچه که در موردش دعوا داشتید در میان بگذارید و به آرامی حل کنید. بیشتر در مورد راه حل صحبت کنید تا در مورد خود مشکل. یک مسئله خیلی مهم این است که هر مشکل شما باید با دعا و صحبت با یکدیگر حل شود و گرنه عدم حل این مشکلات ریز باعث بروز مشکلات بزرگ خواهد شد.

9-   می باید این را در نظر بگیرید که ازدواج یک تعهد و پیمان بین زن و شوهر در حضور خدا و مردم است. همانطور که خدا در پیمان خود وفادار بوده و تا آخر اسرائیل و کلیسا را محبت می کند، ما نیز می باید زن و شوهر خود را تا به آخر محبت کنیم و بر سر پیمان ازدواج خود بایستیم. هیچ چیز نباید باعث از هم گسیختن این پیمان شود. خدا از طلاق نفرت دارد.

10-  برای جوانانی که هنوز ازدواج نکرده اند باید بگوییم که با توجه به اینکه ازدواج ما را وارد یک تعهد و یک پیمان می کند، هر رابطه زناشویی بدون ازدواج نیز ناپایدار و خارج از اراده خدا است و خدا آن را دوست ندارد و وضعیتی ناپایدار و ناامن در ما ایجاد خواهد کرد که هم بر روحیه ما و هم بر زندگی روحانی ما تاثیر خواهد گذاشت.

کشیش باباخانی


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 20:40 توسط بلا





شنبه پانزدهم تیر 1387 | 22:8 | نويسنده : بلا

DNA روابط - درس اول: تعریف DNA    
خصوصیات جسمی یک انسان در DNA وی گذاشته شده است. با درک اسراری که در DNA نهفته است ما می توانیم پی به طرز عمل بدنمان ببریم. اگر به کتاب پیدایش نگاه کنیم اسراری را می بینیم که ربط به روابط ما دارند که این اسرار را عنصرهای DNA روابطمان می نامیم. در واقع می توان گفت که DNA روابط، کُدِ ژنتیکی روابطمان است که با آن خلق شده ایم.

با توجه به داستان آفرینش آدم و حوا به 3 عنصر DNA روابط پی می بریم:
‌أ.         آدم و حوا خلق شدند برای داشتن روابط (آدم با خودش، با خدا، با حوا و با موجودات زندۀ روی زمین ابطه داشت)
‌ب.     قدرت انتخاب خصوصیت طبیعی آدم و حوا بود که از خدا گرفته بودند (انتخاب اسم برای حیوانات [پیدایش 19:2-20]؛ انتخاب خوردن از میوۀ درخت شناخت نیک و بد [پیدایش 1:3-6])
‌ج.      آدم و حوا هر کدام مسئول رفتار و انتخابهای خودشان بودند (خدا از آدم نپرسید که چرا حوا از میوۀ درخت خورده است، بلکه چرا خودش میوۀ آن درخت را خورده؛ آدم و حوا، پس از گناهشان، هر کدام مجازات خاص خودشان را بنا بر گناه خاصی که انجام داده بوند گرفتند)

1)    ما خلق شده ایم برای داشتن روابط

تنها چیزی که انسانها حق انتخاب در آن زمینه را ندارند، داشتن روابط است. امروزه علم ثابت کرده است که یک جنینی که در رحم مادرش است، با دنیای بیرونی رابطه دارد و اتفاقاتی که می افتد روی این جنین تاثیر گذار هستند. همچنین یک جنین
می تواند از طریق شنیدن حرفهای محبت آمیز پدر و مادرش، محبت والیدینش را دریافت کند. یا اینکه اگر او فرزند ناخواسته باشد این طفل با احساس ترد شدگی به دنیا می آید. بنابراین ما حتی قبل از اینکه به دنیا بیائیم با روابط مشغول هستیم. انتخابی که ما در روابط داریم، نقشمان در یک رابطه است.
یک انسان برای 3 نوع رابطۀ متفاوت سا خته شده است:

 

همانطور که در این شکل می بینید، کفیت این 3 نوع رابطه وابسته به همدیگر هستند. برای مثال رابطه ای نادرست با خدا منجر به شناخت نادرست از خود می شود و باعث احساس کم اهمیتی و ناچیزی شخص (رابطه با خود) می شود و این امر باعث
می شود که این شخص اجازه دهد تا دیگران از وی سوءاستفاده کنند (رابطه با دیگری).
یا آنکه یک نفر، شخصی را نمی تواند ببخشد (رابطه با دیگری) و از این طریق خود را اسیر کینه و نفرت می کند (رابطه با خود) و بخاطر نبخشیدن دیگران گناهان خودش نیز بخشیده نمی شوند (رابطه با خدا).
بیایید این 3 نوع رابطه را مروری کنیم.

رابطه با خدا

بر طبق متی 36:22-39 مهمترین رابطه، رابطۀ یک شخص با خدا است. زیرا این رابطه بزرگترین حکم از نظر عیسی مسیح است. خدا منبع محبت است و او هست که قدرت محبت کردن را به ما می دهد. شروع روابط خوب و سالم با خودمان و دیگران با رابطه ای خوب، سالم و زنده با خدا است.  علم روانشناسی کمک زیادی به بهبودی روابط کرده است، اما بیشتر اوقات این علم نقش خدا در روابط  را در نظر نمی گیرد. و همانطور که در شکل بالا دیدیم نداشتن رابطه با خدا 2 نوع دیگر روابط ما را تا حد چشمگیری لنگ میکند.
زمانی که یک انسان فقط با خود و دیگران رابطه دارد، خود و دیگری را از دیدی که در طول عمراز آن پیدا کرده است می بیند:



می توان گفت که این دید همیشه ناقص است. به این دلیل که اتفاقات و تجربیاتی که شخصی در زندگیش افتاده است همیشه خوشایند نبوده اند و باعث شده اند که طرز فکر این شخص بر طبق کل حقیقت شکل نگیرد. برای مثال ممکن است که ارزش خودت را ندانی، چونکه در کودکی به برادر یا خواهرت بیشتر توجه و محبت شده است تا به تو. یا اینکه افراد زیادی از سادگیت سوءاستفاده کرده اند و بخاطر این اتفاق خود را آدمی بی حکمت ببینی. این دیدها همچنین در روابطت با دیگران اثر می گذارند. در مثال  دوم ممکن است که دید منفی نسبت به دیگران شکل بگیرد و باعث شکاک شدن یک نفر بگردد.
زمانی که رابطه با خدا درست نباشد به طور کلی 2 طرز فکر اشتباه شکل می گیرند:
1.      دیگران از من بهترند
2.      من از دیگران بهترم
این دو طرز فکر باعث می شوند که یا خود را مقصر تمام بدبختیهای خود و دیگران ببینم یا اینکه دیگران را مقصر همه چیزها بدانیم و احاس مسئولیت در برابر اعمال اشتباهمان نکنیم.
علم روانشناسی کمک می کند که این دید محدود وسیعتر شود. از این طریق که از "بالا" به اتفاقات وتجربیات در زندگیمان نگاه کنیم تا خود و دیگران را واقع بینانه تر ببینیم.



نقص این مدل این است که دیدی که از بالا داریم ممکن هنوز بر طبق واقعیت کامل (گفته های کتاب مقدس) نباشد.
همانطور که بهترین راه برای به دست آوردن دستور غذای خوشمزه ای پرسش از آشپز آن غذا است، بهترین راه برای شناخت خود و دیگران پرسش از خالقمان است.




رابطه با خود

یک رابطۀ خوب با خود خیلی فرق دارد با خودخواهی. در واقع بر طبق متی 39:22 می توانم ببینیم که حداکثر محبتی که به دیگران می توانیم داشته باشیم مساوی است با محبتی که به خودمان می کنیم. با کلامی دیگر می شود گفت که عالیترین کیفیتی که در روابطمان با دیگران میتوانیم کسب کنیم برابر است با کیفیتی که در رابطه مان با خودمان داریم.
مادری که تمام وقتش صرف خدمت در خانه می شود؛ پدری که دائم در حال کار کردن و پول در آوردن است؛ دوستی که همیشه در حال حل کردن مشکلات رفیقانش است یا شبانی که همیشه در حال خدمت به اعضای کلیسایش است مدت زیادی دوام
نمی آورند. اگر می خواهی  از کیفیت رابطه ات با خودت آگاه بشوی چند سؤال از خودت بپرس:
·         آیا به سلامت جسمت، جان و روحت اهمیت می دهی؟
·         آیا قبول داری که فرد پراهمیت و باارزشی هستی؟
·         آیا در مواردی که خدا تو را بخشیده است، خودت را بخشیده ای؟
·         و آیا کینه ونفرت نسبت به شخصی در قلبت نگه داشته ای؟
اگر جواب یکی از این سؤالها یا سؤالهایی مانند این "خیر" باشد، خوب است که در رابطه ات با خودت تجدید نظر کنی و کیفیت آن را بالا ببری.

رابطه با دیگران

در روابط با دیگران خیلی وقتها تصویری که از خودمان داریم را بر روی آنها می اندازیم و با این تصویر با آنها رابطه ایجاد
می کنیم. بر طبق این تصویر انتظاراتمان نسبت به آنها در این رابطه را تعیین می کنیم. این امر باعث می شود که خصوصیات منحصر به فرد دیگران را نبینیم. زمانی خطر این، واضح می شود که این شخص کاری انجام دهد که بر طبق انتظارات از پیش تعیین شده نباشد. آن زمان است که تقصیرها به عهدۀ دیگری می افتد و بحرانی در رابطه با این شخص صورت می گیرد. این اتفاق بخاطر این می افتد که فکر می کنیم:
1.      من حق دارم
2.      هر کس مثل من فکر کند آدم عاقل وفهمیده ای است
3.      هر کس مثل من فکر نکند منطقی نیست
4.      پس هر کس با من مخالف است در اشتباه است
پس بر اساس این فکرها سعی می کنیم طرف مقابل را قانع کنیم تا مثل خودمان عاقل و فهمیده بشود. این کار باعث می شود که به طرف مقابل اجازه ندهیم تا خودش باشد. بهتر است که به جای این کار تفاوتهای همدیگر را کشف کرد و از آنها استفادۀ مثبت کرد برای بنا کردن یکدیگر.
البته گاهی پیش می آید که طرف مقابلمان واقعآ در اشتباه است و با قانع کردن او می خواهیم وی را بنا کنیم. در همچین موردی خوب است بدانیم که زمانی یک نفر حاضر به شنیدن و پذیرش 1 ایراد هست که  قبل از آن 3 تعریف از او شده باشد. بنابراین اگر کسی را می خواهی تصحیح کنی، اول 3 چیز خوب در مورد او بگو و بعد در محبت پیرو راستی شو و او را تصحیح کن.

2)    قدرت انتخاب

در واکنشهایمان و رفتارمان ما همیشه حق و قدرت انتخاب داریم. حتی در زمانی که فکر می کنیم دیگر چاره و انتخابی نداریم. به چند مثال دقت کنید:
·         دو خواهر با هم دعوا و سپس قهر می کنند. بعد از مدتی یکی از خواهرها به دوستش می گوید "تا زمانی که خواهرم از من عذرخواهی نکند رابطمان درست نمی شود. هیچ راه دیگری نیست!"
·         جعفر از همکارش خوشش نمی آید، زیرا آن همکار با زیرکی پیشرفت در مقامش کرده. جعفر هم نسبت به همکارش حساس شده و هر کاری که آن همکار می کند به نظر جعفر شرورانه است. روزی جعفر با چند همکار دیگرش شروع به درد دل می کند و می گوید "بابا این حامد هیچوقت درست بشو نیست. یک بار باید حسابی حالشو بگیرم. دیگر راهی نمونده که درستش کنم!"
·         زن و شوهری دائم مشغول به دعوا هستند. روزی شوهر می گوید "دیگر چاره ای برای آسایش برایم نگذاشتی، جز اینکه از هم طلاق بگیریم!"
·         ثمیه مشکل بزرگی دارد. ولی در کلیسا کسی متوجه مشکل او نشده است و بنابراین کمکی به او نمی شود. ثمیه پیش خودش می گوید "تو این کلیسا محبت وجود ندارد، باید دنبال یک کلیسای دیگر بگردم و اینجا را ترک کنم!"
در تمام مثالهای بالا چاره و انتخاب دیگری نیز وجود دارد تا روابط خراب، بهبودی پیدا کنند. لیکن گاهی کار سختی باید انجام شود که نیاز به فروتنی زیاد یا انرژی زیاد دارد. در این مواقع قدرت انتخاب را (ناخودآگاه) فراموش کردن یا واگذار کردن مسئولیت انتخاب به دیگران باعث می شود که فکر کنیم که ما دیگر انتخاب یا چاره ای نداریم.
خوب است بدانیم که انتخاب نکردن خودش انتخابی است. در این زمان انتخاب می کنی که انتخاب نکنی و سرنوشتت را به دست دیگران و یا شرایط واگذار میکنی. این انتخاب نکردن عدم مسئولیت پذیری را نشان می دهد برای عواقبی که یک انتخاب میتواند داشته باشد. برای مثال شوهری که چاره ای جز طلاق نمی دید، نمی خواهد انتخاب کند تا روی ازدواجشان کار کند. چونکه می ترسد که نتیجه ای نگیرد و وقت و انرژی اش به هدر برود.


3)    هر کس مسئول خودش است

در دعواها و بحرانها اغلب اوقات طرف مقابلمان را خطاکار می بینیم. اگر از 2 نفر که با هم اختلاف دارند، بپرسی که اختلافشان سر چیست در اکثر موارد می شنوی که طرف مقابل چه اشتباهی کرده است. و خیلی کم شنیده می شود که من چه اشتباهی کردم. همه میدانیم که در اختلافها معمولاٌ هر دو طرف تا حدودی مقصر هستند. نام بردن عیب و ایرادهای دیگران جز بزرگتر کردن اختلاف نتیجۀ دیگری ندارد. در صورتی که مسئولیت اشتباهات خود را پذیرفتن و تغییر روش دادن مشکلات بزرگی را می تواند حل کند.


 
سروش ترابی


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:8 توسط بلا





پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | 17:14 | نويسنده : بلا

http://www.christforiran.com/about_us.htm

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 17:14 توسط بلا





دوشنبه دهم تیر 1387 | 14:10 | نويسنده : بلا

الکساندر فلمينگ (داستان پنی سیلین)    
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد،کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم. در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسيد: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله

 - با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد. 
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين


فرستنده : راشین سایروس


+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 14:10 توسط بلا





جمعه هفتم تیر 1387 | 20:21 | نويسنده : بلا

پسر گمشده    
 بود یکی تاجر با اعتبار  داشت دو فرزند در آن روزگار
 زاده کهتر زغرور و شره  نزد پدر شد یکی روز ره
 گفت، پدر مطلب من گوش کن  آز و شره پاک فراموش کن
 حِصه اموال مرا کن عطا  تا که کنم خرج ز روی رضا
 حِصه من گر نسپاری بمن  از غم آن چاک زنم پیرهن
 بَهره آن زاده خود را پدر  داد زمال وحَشم و سیم و زر
 کرد جوان کوچ به مُلکی بعید  تا که کُند زیست به عزت سعید
 لیک همان بی هنر زر پرست  بعد کمی داد تمول زدست
 هستی خود صرف تباهی نمود  عمر همه وقف مناهی نمود
 با دو سه تن مردم بی نام و ننگ  کرد تلف هستی خود بی درنگ
 عاقبت از شدت درماندگی  و از الم و محنت و واماندگی
 رفت به نزدیک یکی مالدار  گفت که ای صاحب والاتبار
 بر من مسکین ز لطف و کرم  رحم بکن زار و شکسته پَرَم
 هر که کند رحم به من در جهان  رَب دهدش اجر بسی بی کران
 سوخت دل بی غم آن مالدار  تا که بدید مَرد پریشان و زار
 کرد جوان را به زمینی روان  تا که کند بهر گرازان شبان
 لیک زخَر نوب نصیبی نبرد  قوت گرازان نتوانست خورد
 عاقبت از شدت درماندگی  و از الم و محنت و واماندگی
 گفت به خود از ره توبیخ و طعن  کِی شده مستوجب نفرین و لعن
 مَر پدرت راست دو صد کارگر  جمله زخوان کرَمَش بهره ور
 از چه من در بدر بی پناه  روی نیارم سوی آن بارگاه
 گویمش ای والد والامقام  غرقه دریای گناهم تمام
 کرده خطا نزد تو و آسمان  حال بده بر من مسکین امان
 رفت به نزدیک پدر با شتاب  با دلی از آتش حسرت کباب
 چون پدر از دور پسر را بدید  شاد روان گشت به سویش دوید
 بوسه بزد بر سر و روی پسر  آن پسر بی هنر در بدر
 گفت پسر، ای پدر نیک نام  غرقه دریای گناهم تمام
 کرده خطا نزد تو و آسمان  حال بده بر من مسکین امان
 لایق فرزندی تو نیستم  چونکه خطاکار بسی زیستم
 حال مرا کارگری فرض کن  در بدر بی پدری فرض کن
 از گنه خود شده ام مُنفعل  کار بده تا کنم از جان و دل
 لیک پدر خواند غلامان خویش  گفت به خدمت همه آئید پیش
 جامه نو بر تنُ انگشتری دستش کنید  جشن و سروری همه بر پا کنید
 چون پسرم مرده بد و زنده شد  در نظرم باقی و پاینده شد
   
باز نویسی و گردآوری: ایوان مهجور


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 20:21 توسط بلا





جمعه هفتم تیر 1387 | 13:58 | نويسنده : بلا

غوطه ور شدن: تنها کلید نزدیکی با خدا    

بیائید نزدیکتر

وقتی ما به شدّت و با تمامی قلب در جستجوی خدا باشیم، نزدیکی و صمیمیت با او شروع می شود. پادشاه داود می نویسد: " دل‌ من‌ به‌ تو می ‌گويد: « روی‌ مرا بطلبید.» بلی‌ روی تو را ای‌  خداوند  خواهم‌ طلبيد. " ( مزمور 27 : 8 ). ما در یعقوب 4 :  8 اینطور دعوت شده ایم که " به خدا تقرب جوئید که او نیز به شما نزدیک خواهد شد. "
خدا به ما می گوید: " روی مرا بطلبید، به من نزدیک شوید. " و قلبهای ما فریاد می زند: " بله " اما جسم ما فریاد برمی آورد: " نه ". و غم انگیز است که جسم ما اغلب برنده است.

در مزمور 46 : 10 ما اینگونه هدایت شده ایم که: " بازايستيد و بدانيد كه‌ من‌ خدا هستم. ". « باز ایستادن » در لغت یعنی از تقلا دست کشیدن. یعنی اجازه دادن و آرامش داشتن؛ کم کردن صدای دنیا و گوش دادن به نجوای خدا. یعنی آرامی گرفتن و به مکان آرامش آمدن؛ در حضورش غوطه ور شدن؛ و نتیجه این خواهد بود که شما خواهید دانست که او خداست.

کلمۀ « دانستن » در لغت به معنی آگاهی تجربی از خداست. به معنی باز ایستادن و شناختن خدا نیست؛ بلکه  به معنی باز ایستادن و شناختن تجربی خداست. شما خدا را تجربه می کنید. شما حضور خدا را خواهید شناخت.
وقتی ما با قلب، جان، روح، فکر و جسممان ( تمام وجودمان ) در حضور آشکار او متمرکز می شویم، نسبت به محیط طبیعی و دنیای اطرافمان بی توجه می شویم. کلید جائیست که تمرکز شما آنجاست: بر امور الهی و یا امور زمینی.
خواندن کتاب مقدس و دعا تنها کفایت نمی کند. ما باید در زندگی روزانه وقتی را بگذاریم که تنها با او باشیم؛ از او چیزی طلب نکنیم و تنها از او و پری و حضورش دریافت کنیم.  
همانطوریکه در نزدیکی با خدا ساکن می شویم، او قدرت خود را از طریق ما منتشر می کند. کار طبیعی بیرونی حضور او در ما، معجزات است.

چگونه در حضور خدا غوطه ور شویم

چگونه غوطه ور شویم؟ ما مثل یک اسفنج غوطه ور می شویم. یک اسفنج خشک را در ظرف پر از آب قرار دهید، بعد از مدتی آب به داخل اسفنج نفوذ می کند. این دقیقاً مثل غوطه ور شدن در حضور خداست. هر بیشتر غوطه ور شویم، بیشتر از روحش پر می شویم.
اغلب از من می پرسند: " وقتی روی خدا را می طلبید، چکار می کنی؟ " من فرمول خاصی برای اینکار ندارم. گاه به گاه ممکن است در زندگی من این طریق تغییر کند، ولی مراحل اصلی آن می تواند به شرح ذیل باشد:

اول، به یک جای خلوت می روم؛ در را پشت سرم قفل می کنم و روی زمین به حضور خدا می روم. مهم نیست که زانو بزنید و یا ...چیزی که مهم است، آنچیزی است که در قلبتان است.

دوم، از گناهانی که مرتکب شده ام توبه می کنم و بخشش خدا را می طلبم.

سوم، خدا را هم به زبان مادری ام ( انگلیسی ) و هم به زبان روح القدس می پرستم.

چهارم، دعای حیاتی  که از رومیان 6 : 13 است و زندگی من را دگرگون ساخته است، را انجام می دهم. "...خود را به خدا تسلیم نمائید و مانند کسانیکه از مرگ به زندگی بازگشته اند تمام وجود خود را در اختیار او بگذارید تا اعضاء شما برای مقاصد نیکو بکار رود. "

پنجم، شروع به یادآوری تجاربی که با خدا داشته ام می کنم ( مثل شفاها، معجزات و برآوده کردن نیازها و...)؛ اینجا جاهایی هستند که خدا خود را به طرق شگفت انگیزی نشان داده است. وقتی این موارد را دوباره در ذهنم زنده می کنم، باعث می شود که انتظار و آگاهی ام از حضورش بالا رود.

من به خداوند می گویم: " خدایا، من از وجودت بیشتر می خواهم، از حضورت و از پری ات در زندگی ام بیشتر می خواهم. من را از خودت بیشتر پر کن. " همانطوریکه منتظر خدا هستم و بر او تمرکز کرده ام، ممکن است که این جملات را بارها تکرار کنم.
بعد ساکت می شوم، و اینجاست که شروع به شنیدن صدایش می کنم. خیلی وقتها در این لحظات رویا می بینم و تجربه های ماورای طبیعی داشته ام. نکتۀ کلیدی در اینجا منتظر او بودن در خلوت است. تا وقتی که خود شما تجلی حضورش را در دعاهای روزانه تجربه نکنید، نمی توانم بیش از این بر اهمیت منتظر بودن برای خداوند، تأکید کنم. تا وقتی که حضورش را تجربه نکنم از آن جای خلوت بیرون نمی آیم.
در زمان غوطه وری در حضورش، ما خود را در جایی قرار می دهیم که اثر، نشانه، نجوایی آرام، تصاویر، دیدن فرشتگان و یا مکاشفه ای فوق العاده غیر ممکن نیست. اینجا فهرست بعضی چیزهایی است که باید انتظارشان را  بکشیم:
  • خوابها ( ایوب 33 : 14 ـ 16 ؛ پیدایش 28 : 10 ـ 16 ).
  • رویاها ( دانیال 7 : 1 ـ 3 و 9 ؛ اعمال 16 : 9 ـ 10 ).
  • از خود بیخود شدن ( اعمال 10 : 9 ـ 17 ؛ 11 : 5 ).
  • بیرون از جسم شدن ( دوم قرنتیان 12 : 2 ـ 4 ).
  • دیدار فرشتگان ( لوقا 1 : 11 ـ 17 ؛ اعمال 12 : 7 ـ 10 ).
  • در روح منتقل شدن ( اعمال 8 : 39 ـ 40 ).  
      تجربۀ حقیقی بودن در حضور خدای زنده، می تواند به شدّت زندگی شما را تغییر دهد. مردم تجلی این حضور در زندگیشان را به طرق مختلف تشریح می کنند. برای بعضی ها گرما، شوک و لرزش است و برای برخی دیگر سبکی، آرامش و یا گریستن.
تجربۀ تجلی حضورش تنها هدف نیست، بلکه دری است به قلمروی ماورای طبیعۀ او. ما وارد قلمروی روح می شویم تا اینکه او را ببینیم، بشنویم، با او راه رویم، و از او قدرت بگیریم.
 کلام خدا در اشعیا 64 : 4 می فرماید: " زيرا كه‌ از ايّام‌ قديم‌ نشنيدند و استماع‌ ننمودند و چشم‌ خدايی‌ را غير از تو كه‌ برای‌ منتظران‌ خويش‌ بپردازد نديد. " او منتظر ماست تا اینکه انتظار او را بکشیم.

تأثیرات جمع شده

بعضی وقتها ممکن است احساس کنیم که زمانهای غوطه وری ما در حضور خداوند، بی فایده است. ممکنه بپرسیم: " آیا اصلاً ارزشش را داره؟ " چونکه ما تغییر و فایدۀ ناگهانی وسریعی را نمی بینیم. چند وقت پیش متوجه شدم که ماندن در حضور خدا تأثیرات جمع شدنی در من دارد.
با این تأثیرات جمع شدنی خدا در وجود درونی من چیزهایی را ذخیره می کند. و زمانی می رسد که این جریان مسح که خدا در درون من به ودیعه گذاشته، به بیرون تراوش می کند. ما بایستی یاد بگیریم که وقتی در حضورش هستیم، ساکت بمانیم و از حضور او بیشتر بیشتر بخواهیم. ما نیاز داریم که « در حضورش غوطه ور شویم » و از پری او برای محلهایی که بی ثمر هستیم، استخراج کنیم. اثرات جمع شده از ماندن در حضورخداوند، مسح بیشتری را در زندگی شما تولید می کند. آزادسازی آن مسح بعنوان یک تخته شیرجه برای یک زندگی پر از معجزه عمل می نماید.
یوحنای رسول برای ایمانداران جملۀ هیجان انگیزی در اول یوحنا 4 : 17 دارد: " ...زیرا زندگی ما مانند زندگی او در این جهان است. " مفهوم این آیه این است که ایمانداران خوب در این دنیا باید شبیه او باشند. اگر زمان کیفی را در حضور او صرف نکرده باشیم، این در عمل غیر ممکن است. حتی ما بدون زمانهای منظم و هرروزه با او، هرگز طبیعت دلسوز و مهربان او را برای گمشدگان و کسانیکه زخمی هستند را درک نخواهیم کرد.

نتیجه گیری

نتیجۀ سادۀ صمیمیت و نزدیکی با خدا، دسترسی داشتن به زندگی پر از معجزات است. بودن در حضور او، انظباتی است که ما باید یاد بگیریم تا با بکارگیری آن به همۀ آن چیزهایی که خدا برای ما تدارک دیده است، دست بیابیم. و در نهایت تأثیرات جمع شونده اتفاقی است که در مسح ( عطایای ) ما انجام می شود تا در شفا و دیگر اعمال مافوق طبیعی بکار گرفته شوند.

زمان خدا برای انجام کارهای بزرگتر در میان قومش، فرا رسیده است. برای حضور بیشتر خدا در زندگی ات تلاش کن.


گری اوتز
ترجمه: آرش


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 13:58 توسط بلا





جمعه هفتم تیر 1387 | 13:56 | نويسنده : بلا

قیام و متبدل شدن بدن مسیح    
قرائت : یوحنا 20 : 1 – 21 و اول قرنتیان 15 : 23
روز جمعه ساعت نُه صبح، دشمنان بر دست ها و پاهای عیسی مسیح میخ زده و او را به صلیب کشیدند. در ساعت سه بعدازظهر همان روز عیسی بر روی صلیب جان سپرده بمرد و در قبری که از سنگ تراشیده شده بود، او را دفن کردند و دَر ِ قبر را مهر کرده نگهبانان بر آن گمارده به شهر رفتند.
روز شنبه که عید بزرگ و تعطیل رسمی یهودیان بود، عیسی مسیح در قبری که زیر نظر نگهبانان محافظت می شد، مدفون گردید. چون مرگ عیسی مسیح مصادف با عید فصح بود، ایمانداران فرصت تدهین بدن او را نداشتند. از این جهت صبح روز یکشنبه یعنی روز سوم، مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه به اتفاق زنان دیگر که حنوط خریداری کرده بودند، به طرف قبر رهسپار شدند تا بدن عیسی را تدهین نمایند. این زنان برای چه به سر قبر عیسی مسیح رفتند؟ چنانکه ذکر شد، برای تدهین بدن او. در بین راه مذاکرۀ آنها راجع به چه چیزی بود؟ غلطانیدن سنگ از سر قبر؟ مگر قبر عیسی مسیح به درخواست یهودیان و به وسیلۀ پیلاطس فرماندار رومی مهر نشده بود؟ آیا سربازان برای نگهبانی قبر گمارده نشده بودند؟ آیا زنانی که به سر قبر می رفتند، اجازه شکستن مهر قبر را داشتند؟ آیا زنان حق نزدیک شدن به قبر را داشتند؟ و یا حتی می توانستند قبر را لمس کنند؟ البته جواب منفی است.
پس چرا آن زنان به طرف قبر رهسپار شدند؟ این عمل زنان دلیل بر بی اطلاعی آنان از مهر شدن قبر و گمارده شدن کشیکچیان بر آن بوده است. چون که آنها فقط تا دفن شدن عیسی در قبر و انداختن سنگ بر دَر ِ آن شرکت داشتند و پس از آن هریک به منازل خود رفتند. از این جهت زنان اطلاعی از مهر شدن قبر و گماردن نگهبانان بر آن را نداشتند. شهادت کلیۀ مردان و زنانی که روز سوم پس از مصلوب شدن عیسی بر سر قبر او رفتند، این است که قبر را خالی از جسد مسیح یافته و کفن را دست نخورده مشاهده کرده اند. حال می خواهیم بفهمیم که جسد عیسی مسیح چه شده بود؟

مطلب اول این است که فکر کنیم عیسی مسیح بر روی صلیب کاملا ً نمرده بود، و وقتی که او را دفن کردند، شب از قبر خود بیرون آمده و رفته است. قبول این مطلب برای هر شخص منصف نه فقط غیرممکن است بلکه غیرمنطقی هم به نظر می رسد. زیرا عیسی مسیح از روز پنجشنبه شب تا جمعه ساعت سه بعدازظهر در دست دشمنان اسیر و مورد شکنجه و عذاب قرار گرفته بود، آن هم بدون خواب و خوراک. عیسی به قدری ضعیف و ناتوان شده بود که نتوانست چوبۀ صلیب خود را تا تپۀ جلجتا (یعنی محل قرار دادن صلیب) حمل نماید. از این گذشته زدن تازیانه و دادن شکنجه و گذاردن تاجی از خار و زدن سیلی به صورتش و کوبیدن میخ ها بر دست و پای عیسی مسیح و نداشتن استراحت در تمام مدت محاکمه و ریخته شدن خون او بر صلیب، زدن نیزه بر پهلوی او و همۀ اینها دلالت بر مرگ عیسی مسیح می کند. اگر هم عیسی کاملا ً نمرده بود، با آن همه ضعف و جراحات جسمی که بر او وارد آمده بود، هیچگاه قادر به غلطانیدن سنگ بزرگی که بر در قبر انداخته بودند، نبوده است. گذشته از همۀ اینها فرار از دست کشیکچیان موضوعی غیرممکن و باور نکردنی است.

مطلب دوم این است که فکر کنیم، دشمنان مسیح شبانه جسد او را دزدیده و برده باشند. این فکر هم منطقی نیست، چون که اگر دشمنان عیسی جسد او را می بردند، حتما ً وقتی که شاگردانش ادعا نمودند که او زنده شده و قیام کرده است، دشمنان جسد مردۀ او را ارائه می دادند و شاگردان دروغگو را مفتضح و خجل می ساختند و ادعای پوچ و بی اساس آنها را برملا می کردند. اما چنین کاری را نکردند چون که آنها جسد عیسی را نبرده بودند.

مطلب سوم این است که فکر کنیم شاگردان و ایمانداران به مسیح جسد مرده او را دزدیده باشند. اگر بخواهیم قبول کنیم که شاگردان جسد مرده مسیح را دزدیده و به دروغ شایع ساخته اند که او از مردگان قیام کرده است، این هم مقرون به حقیقت نمی باشد. چون که تا زمانی که انجیل به رشتۀ تحریر درآمد، عدۀ زیادی از مؤمنین و ایمانداران به مسیح که او را در جسم دیده بودند و کلمات حیات بخش او را با گوش های خود شنیده و حقیقت مسیحیت را به خوبی می دانستند، زنده و باقی بودند. اگر شاگردان و یا نویسندگان انجیل می خواستند مطالبی دروغ و خلاف حقیقت را دربارۀ قیام عیسی مسیح در اناجیل ثبت نمایند، حتما ً آن مؤمنین به ضد دروغگویان قیام می کردند و آنها را از جرگه ایمانداران اخراج می نمودند.
نکته دیگر که برای ما قابل تفکر می باشد این است که چگونه امکان داشته، ایمانداران حاضر شوند جان و مال خود را برای پیشرفت دروغی که خود ساخته و پرداخته بودند، فدا سازند. و یا چگونه امکان دارد که از یک مطلب بدون حقیقت و دروغ این همه چیزهای خوب به وجود آید و این همه برکات از پرتو این دروغ نصیب جهانیان گردد؟ و یا چگونه امکان دارد که یک مطلب دروغ و بدون اساس، جهانی و حتی  جاودانی هم بشود و تا این حد در دنیا پیرو و مرید پیدا کرده و هر روز هم بر وسعت آن افزوده شود.

مطلب چهارم این است که قبول نماییم، بالفعل مسیح از مردگان برخاسته و نوبر خوابیدگان شده است. یکی از دلایل روشن و زنده برای قیام عیسی مسیح از مردگان این است که چهار انجیل هر کدام به طریقی مخصوص قیام عیسی مسیح از مردگان را برای ما شرح می دهند. اگر نویسندگان اناجیل می خواستند دربارۀ قیام عیسی مسیح دروغی بگویند و یا دروغی بسازند، حتما ً با هم جمع می شدند و انجیل را طوری تدوین می کردند که راه ایراد بر خرده گیران بسته شود. زنان و مردانی که روز سیم به سر قبر رفتند همه شهادت می دهند که عیسی مسیح از مردگان برخاسته و قبر خالی از جسد مسیح بوده و کفن دست نخورده باقی مانده است. مثل تخم مرغی که جوجۀ آن بیرون آمده باشد. اما تخم مرغ سالم و دست نخورده باقی بماند.

نکتۀ دیگر که برای اشخاص منصف و منطقی قابل تفکر می باشد این است که اگر دشمنان مسیح و یا شاگردان او جسد مرده مسیح را می بردند، حتما ً با کفن آن را حمل می کردند، نه لخت. و اگر خود مسیح هم کاملا ً نمرده بود و شب از قبر بیرون آمده، باز هم لازم بود که آن کفن را تا رسیدن به منزل همراه داشته باشد. پس باقی بودن کفن در قبر بدون اینکه دست خورده باشد و یا از هم پاشیده شده باشد، نشان می دهد که نه دشمنان بدن عیسی را برده اند و نه حواریونش و نه خود او نیمه جان بوده و بعدا ً زنده شده و از قبر رفته است. بلکه باید قبول کنیم و با پولس رسول هم آهنگ شده بگوییم، بالفعل مسیح از مردگان برخاسته و نوبر خوابیدگان شده است.

دوستان عزیز، پولس رسول می گوید: محال است که جسم و خون وارث ملکوت خدا گردد. در اینجا سئوال پیش می آید که مسیح دارای جسم و خون بوده، پس چگونه توانست با آن بدن جسمانی صعود نماید؟ این نکته برای ما قابل تفکر است تا بدانیم که عیسی مسیح نه فقط زنده شد و از قبر قیام کرد، بلکه آن بدن جسمانی او نیز که از خون و جسم بود متبدل گردیده است. دلیل این است که مسیح قبل از صلیب و قیام مثل سایر مردم احتیاج داشته تا از در وارد منزلی بشود، اما پس از صلیب و قیامش از مردگان احتیاج به باز شدن در اتاق نداشته بلکه در هر محلی که اراده می نموده، ظاهر و غایب می گردید. از این جهت توانست بدون باز شدن کفن از آن خارج شود. عیسی مسیح در سر قبر به مریم ظاهر گردید. در بین راه به چند نفر از زنان ظاهر شد. به پطرس ظاهر گردید و به دو شاگرد در راه عموآس ظاهر و در سر سفر بعد از دعا و برکت دادن نان، غایب گردید. در بالا خانه بدون اینکه درب اطاق باز و بسته شود ظاهر و غایب گردید. در کنار دریای طبریه بر شاگردان که مشغول ماهیگیری بودند ظاهر شد و به آنها خوراک داد. مجددا ً در همان بالاخانه ظاهر شده، دست ها و پهلوی خود را به تومای شکاک نشان داد و غایب گردید. یک بار به متجاوز از پانصد ایماندار ظاهر شد. در وقت صعودش به آسمان در جلو چشم حواریون به آسمان بالا رفته و از نظر آنها ناپدید گردید. بعد از صعود در راه دمشق به پولس جفاکار ظاهر شده او را عوض کرد و زندگی تازه ای به او بخشید. این ظاهر و غایب شدن عیسی مسیح دلیل بر آن است که آن بدن قبل از صلیب زدن او با بدنی که بعد از قیامش داشت، تفاوت پیدا کرده بود. در حقیقت باید گفت که آن بدنی که از خون و گوشت بود به یک بدن روحانی و ملکوتی متبدل گردید. مثل بدن فرشتگان که نه می میرند و نه پیر و فرسوده می شوند. آن بدن بعد از قیام عیسی مسیح با بدن قبل از صلیبش یکی بود، چونکه به خاک مبدل نشد بلکه متبدل گردید. از این جهت عیسی مسیح پس از قیام از مردگان توانست در هر جایی که اراده کند، ظاهر و غایب گردد و حتی به آسمان صعود نماید. چونکه بدنش به بدن ملکوتی متبدل گردیده بود.

دوستان عزیز، خدا صدها سال پیش به وسیله انبیاء و مقدسین خود اعلام داشته است که مسیح می میرد و قیام می کند. خود عیسی مسیح هم بکرات و به طور مفصل در انجیل راجع به مرگ و قیام خود پیشگویی نموده است. حواریون و ایمانداران در رسالات و نوشتجات خود دربارۀ مرگ و قیام عیسی مسیح شهادت می دهند. گذشته از این، قسمت اعظم نوشتجات انجیل شاهد بر وقایع مرگ و قیام عیسی مسیح می باشد. امروزه هم همۀ ما مسیحیان جهان بر قیام عیسی مسیح از مردگان شاهد و گواه می باشیم. چونکه قیام مسیح از مردگان پایه و اساس دینداری و ایمان همۀ مسیحیات جهان می باشد.  پس لازم است همه با هم هماهنگ شده به آوای بلند با پولس رسول ندا کنیم و بگوییم که بالفعل مسیح از مردگان برخاسته و نوبر خوابیدگان شده است.
بله، او قیام کرده و زنده است و امید همۀ ما مسیحیان بر این وجود زنده استوار می باشد.

کشیش میرزایی


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 13:56 توسط بلا





سه شنبه چهارم تیر 1387 | 22:9 | نويسنده : بلا

آیا در مسیحیت موضوع حلال و حرام وجود دارد؟    
در بین اقوام و ملل جهان راجع به موضوع حلال و حرام عقاید و افکار گوناگونی در همین زمینه وجود دارد. اولین کتاب روحانی که موضوع حلال و حرام در آن توضیح داده شده است، کتاب تورات موسی می باشد که در آن نوشته شده است، خوردن گوشت شتر، خوک، خرگوش، عقاب، لک لک، بوقلمون، غاز و غیره حرام و حتی دست زدن و لمس کردن بدن آنها انسان را هم نجس و ناپاک می سازد.

هر که یکی از آنها را لمس نماید، بایستی جهت طهارت خود با آب غسل نماید. همچنین نوشته شده است که دست زدن به جنازه آدمی و یا راه رفتن بر روی قبرستان تا هفت روز نجس و پس از آن بایستی در آب غسل نماید تا طاهر گردد. تثنیه 14 : 4
در تعلیم تورات وظایف طبیعی جسم نیز انسان را نجس و ناپاک می سازد. مثلا ً زنی که پسر بزاید تا مدت چهل روز نجس است و زنی که دختر بزاید تا هشتاد روز نجس است. چنین زنی تا مدت معینه طی نشده باشد، حق دخول در عبادتگاه و یا در جماعت را ندارد. حتی برای طهارت چنین زنی قربانی و غسل مخصوص هم لازم است والا در غیر این صورت نجس و ناپاک خواهند ماند و کسانی که چنین زنانی را لمس نمایند آنها هم نجس خواهند بود و هر چه آن زنان، لمس نمایند نجس و ناپاک خواهد بود.
 
در شریعت موسی خیلی چیزها هم هست که خوردن و لمس کردن آنها نیز ممنوع می باشد. مانند غذای ذبح شده قربانی پس از یک روز و یا خوردن خون و همچنین پاشیدن دو نوع بذر در یک زمین و یا پوشیدن لباسی که از دو نوع قماش ساخته شده باشد. برای داشتن اطلاعات کافی درباره حلال و حرام بودن و خوردنی ها برای همه ضرورت دارد که کتاب تورات را با دقت مطالعه نمایند که مطالب فراوانی برایشان روشن خواهد شد. این گونه عقاید و افکار تنها مربوط به مذهب یهود  نیست بلکه در بین طوایف و اقوام دیگر نیز یافت می شود. مثلا ً در بعضی عقاید دیگر شراب، کلاغ، لاک پشت، خرچنگ، ملخ، سوسمار، مار و صدها چیز دیگر نیز حرام و دست زدن به آنها انسان را نجس و ناپاک می گرداند. حتی چندین قسمت از بدن گاو و گوسفند و بز نیز حرام و یا به اصطلاح مکروه می باشند. مسیونری که در جزیره ماداگاسکار به تبشیر انجیل مشغول بوده، گفته است که اهالی این جزیره یک هزار و سیصد چیز ممنوع شده دارند که انسان حق دست زدن و یا خوردن آنها را ندارد. خیلی ها تصور می کنند که موضوع حلال و حرام فقط مربوط به ممالک و یا طوایف خداپرست است، در صورتی که چنین عقایدی در بین بت پرستان بی دین هم به فراوانی دیده می شود.

برای مثال طایفه ای از هندی ها از خوردن گوشت گاو و خیلی چیزهای دیگر دوری می کنند. عده ای در کشورهای دیگر مغز میمون را گرفته گرما گرم و نپخته می خورند. در بعضی محله های دیگر مار و سوسمار و ملخ را هم می خورند. در حقیقت برای یک دینی که می خواهد در تمام دنیا مورد قبول واقع شود و مذهب همگانی و جهانی گردد، این گونه تعالیم نه فقط ابتدایی است بلکه غیرمکفی هم می باشد. رسم یهودیان این بود که تا دست های خود را با دقت تمام نمی شستند، غذا نمی خوردند. از این جهت وقتی مشاهده کردند که شاگردان عیسی مسیح قبل از خوردن غذا مطابق رسم یهود دست های خود را نشستند، ایراد گرفتند که به چه علت شاگردان با دست های نشسته غذا می خورند. عیسی مسیح به آن جماعت توجه نموده فرمود: به من گوش دهید و توجه نمایید، هیچ چیزی نیست که از خارج وارد وجود انسان گردد و او را نجس سازد، بلکه آنچه که انسان را نجس می سازد، چیزهایی است که از وجود او صادر می شود. مانند خیالات بد، زنا، فسق، قتل، دزدی، طمع، خباثت و شهوت پرستی، چشم بد، کفر، غرور، جهالت، تمامی این چیزهای بد از درون دل انسان صادر می شود و انسان را نجس و ناپاک می سازد و لیکن خوردن با دست های نشسته انسان را نجس نمی سازد. به عقیدۀ عیسی مسیح فقط گناه و فکر گناه آلود است که در نظر خداوند حرام است و انسان را نجس می سازد والا خوردن با دست های ناشسته ما را به جهنم نمی برد و ناپاک نمی سازد.

یکی دیگر از تعالیم موسی این است که پیروان مذاهب را از همدیگر جدا می گرداند. موسی دستور داد کسانی که غیریهودی می باشند آنها را از سرزمین فلسطین بیرون کنند و با آنهایی که باقی می مانند مطلقا ً معاشرت ننمایند. همچنین دستور داد که با غیریهودی ازدواج نکنند و هرگاه ازدواج کنند، شخص ازدواج کننده بایستی از قوم یهود منقطع گردد. هنگامی که قوم یهود مدت هفتاد سال در اسارت کشور بابل بود و به وسیله کورش پادشاه فارس، آزاد و به سرزمین فلسطین به جهت بنای مجدد اورشلیم، به سرپرستی عزرا برگشتند، عزرا متوجه شد که عدۀ زیادی از یهودیان زن غیریهودی دارند و دستور داد تا تمام آنهایی که زنان غیریهودی دارند، زنانشان را طلاق دهند. همۀ آن مردان از این دستور اطاعت کردند. و چون عزرا از مشاهده شکسته شدن شریعت موسی سخت ناراحت شده بود، پیراهن خود را چاک زده ماتم گرفت و چیزی نمی خورد تا هنگامی که تمام قوم با او هم آهنگ شدند. یهودیان خود را قوم خاص خدا و سایر ملل را به نام امتها می خواندند و آنها را بی ارزش و گمراه می دانستند. غیریهودیانی که از بت پرستی سرباز زده خدای واحد حقیقی را پرستش می کردند، حق دخول به خانه خدا را نداشتند. حتی یک نفر یهودی به خانه غیریهودی قدم نمی گذاشت و غذای غیریهودی هم برای یهودیان قابل استفاده نبود، بلکه آن را نجس و ناپاک می دانستند. اثر چنین تعلیمی هنوز در بین خیلی از ملل جهان دیده می شود. همین عقیده و افکار موجب جدایی و فاصله و حتی نفرت و کشت و کشتار فرزندان آدم گردیده است که بیشتر نفاق ها و جدایی ها از همین گونه عقاید و مطالب سرچشمه گرفته است.

و اما عیسی مسیح با بیان مثل سامری نیکو نشان می دهد که تمایز قومی و نژادی در نظر خدا وجود ندارد. لوقا 10 : 30 چنانکه پولس رسول می گوید: نزد خدا طرفداری نیست. یهودی، یونانی، بربری، مختون، نامختون، غلام، آزاد، زن، مرد، سیاه، سفید همه یکسان می باشند. خدا خالق همه و دوستدار همه است. عیسی مسیح می فرماید: خدا باران رحمت خود را بر عادلان و ظالمان می باراند و آفتاب عدالت خویش را بر عادل و ظالم می تاباند. متی 5 : 45 آیات ذکر شده از انجیل مقدس نشان می دهد که خدا بین مخلوقات خود فرقی قایل نیست و همه را دوست دارد و سعادت همگی را می خواهد. اما انسان ها هستند که به وسیله گناه از پدر آسمانی خود دور افتاده و هر یکی خود را برتر و پاک تر از دیگری می داند.

عیسی مسیح خودش با طبقات مختلف رفت و آمد می کرد و به منازل گناهکاران می رفت و در هدایت و نجات آنها می کوشید. چنانکه بر سر چاهی در نزدیکی شهر سامره با زن گناهکاری صحبت کرده و به سوی پاکی و تقدس و نجات هدایتش نمود. عیسی مسیح به جای اینکه رومیان را نجس و ناپاک بخواند و از آنها دوری نماید، ایمان یک نفر رومی بت پرست را که به حضور عیسی مسیح رسیده بود، مورد ستایش قرار می دهد. به جای نفرت از یونانیان بت پرست و ناپاک، آنها را به حضورش پذیرفته محبت نموده، فرمود: بسا از مشرق و مغرب آمده در ملکوت خدا خواهند آرامید و با ابراهیم و اسحق زیست خواهند نمود. دختر مریض یک زن بت پرست کنعانی را که غیر از قوم خداپرست بود، شفا بخشید. عیسی شاگردان را به جهت تبشیر کلام و مژده نجات به سرتاسر جهان اعزام داشته و امر می کند که به تمام عالم بروید و مژده نجات را به گوش همه برسانید و آنها را تعلیم دهید تا همه اموری را که به شما حکم کرده ام حفظ کنند و تعمید یافته دارای حیات تازه گردند. عیسی کسی را نجس و ناپاک نمی خواند بلکه محبت خداوندی خویش را نسبت به همه مبذول می دارد. پولس رسول می گوید: در مسیح عیسی یقیین می دانم که هیچ چیزی در ذات خود نجس نیست جز برای آن کسی که آن را نجس بداند. من هر چه بخواهم می توانم بخورم و دست بزنم ولی در نظر خدا نجس و ناپاک نمی شوم.

پطرس به بام خانه رفته تا با خدای خویش به راز و نیاز بپردازد، در حال دعا رویایی آسمانی مشاهده می کند که آسمان گشاده ظرفی را چون سفرۀ بزرگ به چهار گوشه بسته به سوی او نازل می شود. چون نیک نگریست در آن سفره هر گونه حیوان از وحش تا مرغان هوا و کلیۀ حشرات زمین وجود داشت. در همان حال ندایی به وی رسید که ای پطرس برخاسته ذبح کن و بخور. پطرس که نژاد یهودی و زیر شریعت موسی متولد و بزرگ شده بود برایش مشکل بود که بتواند به آسانی از آن حیوانات که از نظر شریعت نجس و ناپاک بودند، بخورد و یا حتی لمس نماید. پس در مقابل آن ندای آسمانی گفت: خداوندا من تا به حال چیزی حرام و یا ناپاک هرگز نخورده ام. بار دیگر آن ندای ملکوتی به پطرس گفت: آنچه که خدا پاک ساخته است تو حرام مخوان. این پیشنهاد به پطرس سه مرتبه تکرار گردید. پطرس به قدری در حفظ و نگهداری شریعت جدی و امین بود که سه بار ندای آسمانی را رد کرد. یعنی به قدری اعتقاد به موضوع حلال و حرام داشت که از رؤیای ِ آسمانی اطاعت ننمود. در همان حال آن سفره مجددا ً به آسمان بالا برده شد. پطرس بسیار متحیر و در فکر فرو رفته بود که این رؤیایی که دیده است، چه معنا و مفهومی دارد.

چون هنوز پطرس درباره رؤیایی که دیده بود فکر می کرد، سه مرد ندا کرده می پرسیدند که شمعون معروف به پطرس در اینجا منزل دارد. روح القدس پطرس را هدایت کرده، گفت سه مرد ترا می طلبند، پس برخاسته همراه ایشان برو و هیچ شک نداشته باش زیرا که از جانب خداوند آمده اند. پس پطرس پایین آمده نزد آن سه نفر رسید و گفت: من همان کسی هستم که شما می طلبید، علت آمدنتان چیست؟ گفتند: افسری کرنیلیوس نام که مرد صالح و خداترس می باشد از فرشته خداوند الهام یافته که ترا به خانۀ خود بطلبد و مطالبی را از شما بشنود. پس پطرس و چند نفر دیگر از برادران برخاسته همراه ایشان روانه شدند. کرنیلیوس نیز دوستان خاص خود و اهل بیت خویش را جمع کرده و در انتظار پطرس و همراهانش نشسته بود. چون پطرس داخل خانه گردید، او را استقبال کرده به قدم هایش افتاد و او را پرستش کرد. پطرس به او گفت برخیز من نیز مثل شما انسانی بیش نیستم.

وقتی جمعی کثیر دید به ایشان گفت: شما مطلع هستید که مرد یهودی را با شخص غیریهودی معاشرت کردن و یا نزد او آمدن جایز نیست بلکه حرام است. لیکن خدا مرا تعلیم داد که هیچ کس و هیچ چیزی را نجس ندانم. از این جهت به مجرد دعوت شما بدون صرف وقت آمدم. الحال سئوال من این است که برای چه مطلبی مرا خوانده اید. کرنیلیوس گفت: فرشته خداوند بر من ظاهر گردیده و گفت به شهر یافا بفرست. شمعون معروف به پطرس را بخوان. او چون بیاید با تو سخن خواهد گفت. حال که حضور دارید و نیکو کردی که آمدی الحال همه در حضور خدا حاضریم که آنچه به تو فرموده است، بشنویم. پطرس گفت: من حقیقتا ً دریافته ام که خدا را نظر به ظاهر نیست بلکه هر کسی از هر ملت و امتی که باشد و عمل نیکو انجام دهد نزد او مقبول می گردد. مشاهده می کنیم که پطرس چگونه به وسیله رؤیای ِ آسمانی حاضر و آماده گردید که قبول کند به منازل اشخاص غیریهودی رفته با آنها بخورد و معاشرت نماید. کار به جایی رسید که پطرس می خواست به خاطر موضوع حلال و حرام، ندای آسمانی را اطاعت نکند. اما بعد از ملاقات با کرنیلیوس می گوید، خدا مرا تعلیم داده که هیچ کس و هیچ چیزی را نجس و یا ناپاک ندانم. عیسی مسیح نه فقط خوردنی ها را نجس و ناپاک نمی داند، بلکه به وسیله تعلیماتش تمایز قومی و نژادی را رد می کند. محل و اوقات و طرز عبادت خدا را که در نظر عدۀ کثیری محدود و محصور به مکان و زمان و اوقات معینی بود، از محدودیت خارج و آزاد ساخته، خدا را محیط و همگانی معرفی می نماید.

یهودیان بیت المقدس را خانه خدا و مخصوص عبادت خویش می دانستند و برای آن ارزش خاصی قایل بودند. چنانکه تا به حال آن ارزش و واقعیت خود را حفظ نموده است. یهودیان عقیده بر این داشته اند که قربانی ها و نذر و نیازهای خود را در بیت المقدس به انجام برسانند. در صورتی که سامریان عقیده داشتند که در کوه جریزیم باید عبادت نمود و مراسم قربانی ها و نیازها را به جا آورد. ولی وقتی زن سامری از عیسی سئوال نمود که عبادت در اورشلیم درست است و یا در این کوه، عیسی فرمود: ای زن تصدیق کن که روزی می رسد  که نه در این کوه و نه در اورشلیم خدا را عبادت خواهند نمود. زیرا که خدا روح است و هر که می خواهد او را عبادت و پرستش نماید، بایستی با روح و راستی او را در قلب خود عبادت کند. عیسی مسیح بر سر کوه عبادت می کرد. در ویرانه ها عبادت می کرد. گاهی تمام شب را در دعا و راز و نیاز با پدر آسمانی خود به سر می برد. وقت خوردن غذا دعا می کرد. برای شاگردان دعا می کرد. برای دشمنانش دعا می کرد. به حواریونش فرمود همیشه دعا کنید تا در آزمایشات گرفتار نگردید. عیسی مسیح به ما می آموزد که هر فرد انسانی در همه جا و همه وقت و برای همه کس می تواند با خدای خود راز و نیاز نماید. همه جا مقدس و همه چیز پاک است. برای آنانی که با خدا زندگی می نمایند و هیچ گونه قید و بندی وجود ندارد.

عیسی مسیح نه فقط خوراکی ها و حیوانات را نجس و حرام نمی داند و به وسیله تعالیمش تمایز قومی و نژادی را رد می کند و عبادت خدا را همگانی و غیر محدود به جا و مکان نمی نماید، بلکه دلسوزی و محبت خدا را نسبت به اشخاص گناهکار و مجرم نیز ظاهر می سازد. در زندگی عیسی مسیح مشاهده می کنیم که قسمت عمده اعمال و تعالیمش نشان دهنده لطف و محبت خداوند است نسبت به گناهکاران که هر چند خدا از گناه نفرت دارد ولی شخص گناهکار را دوست می دارد. چنانکه در مثل گوسفند گشمده، سکه گمشده و مخصوصاً در مثل پسر گمشده نشان می دهد که برخلاف عقاید و افکار دیگران که خدا را دشمن گناهکاران معرفی کرده اند، عیسی خدا را دوست گناهکاران معرفی می کند. وظیفه ما این است که چون پطرس بگوییم خدا به ما تعلیم داده است که هیچ کس را نجس و یا ناپاک ندانیم. چون که همه مخلوق دست خداوند هستیم. آنچه که خدا پاک خلق کرده است ما حرام ندانیم. در رساله اول پولس رسول به تیموتاؤس می گوید: در زمان های آخر بعضی ها گمراه شده از تعالیم شیطان پیروی خواهند نمود که ازدواج را منع و خوردن غذاهایی را که خدا آفریده تا ایمانداران با شکرگذاری از آن بخورند را قدغن می کنند. در صورتی که کلیۀ چیزهایی که خدا آفریده است نیکوست.
گذشته از آنچه بیان شد، خیلی بعید به نظر می رسد که خدای پاک و مقدس چیزی را نجس و یا حرام بیافریند. بلکه هر آنچه ساخته مقدس می باشد.

کشیش میرزایی


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 22:9 توسط بلا





سه شنبه چهارم تیر 1387 | 22:6 | نويسنده : بلا

مهمانی مسیح    
وارد که شدیم، صلیب ِ ساکتی را دیدم که بر دوش ِ زمین سنگینی می کند. آری ! رد پای خدا هم بود.
لحظاتم با میخ و خاک و خون آراسته شد!
مچهایم درد گرفته، تیر می کشیدند.
توان نگاه داشتن تن ِ بی جانم را نداشتم.
روح القدس در قالب ِ نت های موسیقی در فضا پراکنده شد.
همه چیز درخشان تر شده بود.

خداوندم مسیح را دیدم که پیکره می تراشد.
خداوندم مسیح را دیدم که نقش می زند.
خداوندم مسیح را دیدم که در چهره های مختلف، لبخند می زند.
فرشته ای طبقی از شراب، به گمانم از همان شراب، می گرداند و می گفت:
مگر نشنیده اید که هنرمندان معماران بهشتند.
و شاعران مسافرانی از آسمان،
که معنی را سوغات می آورند.
تا پادشاهی پدر را در زمین خشت نهند.
موسیقی اوج گرفت،
لذت ِ آرام ترین بی قراری، لذت هارمونی ِ تکامل، بالا گرفت.
فرشته ها از هوش می رفتند.
دیگر غریبه نبودم.
آری، آنجا آغوش ِ آرام و آبی ِ آسمان است.


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 22:6 توسط بلا





سه شنبه چهارم تیر 1387 | 21:48 | نويسنده : بلا

                                          
   

           درباره واژه زندگی            

آن چه از آغاز بود و دیده ایم 
  آن چه بود و آن چه خود بشنیده ایم

آن چه با چشمان ما مَحسوس بود
آن چه در دستان ما مَلموس بود 

آن كلام زندگی كامَد پدید
  واژه ای كز او رسد بر ما نَوید 

ما گواهی می دهیم از زندگی
  از حیات جاودان ، پایندگی  

      آن چه ، آمد از پدر بر ما پدید
 آن چه ،  چشمان دید و هر گوشی شنید 

           ما گواهانیم و همراهان او          
                   با شمایانیم، اندر گفت و گو                  

       تا شما با ما ، در آن همره شوید    
                   با مسیحا و پدر همره شوید                   

          می نویسم تا خوشی كامل شود       
                                  فیض و بخشایش از او حاصل شود                                                                   

           رَهرُوی در روشنی        

این پیام اوست ، بشنیدیم از او
اینك آن را می نمایم بازگو   

كه خدا، یك سَر ، همه نور است ، نور
روشنی ِ مطلق، از ظلمت به دور
گر سخن از رَهروی با وِی زنیم
 لیك در ظلمت رَهِ دیگر زنیم  
 
پُر دروغیم و جدا از راستی
بركنار از وِی ، شریكِ كاستی 

چون خدا نور است و تاریكی جداست 
   رهرو ظلمت ، شریك حق كجاست 

رهروان نور با وِی همرَهند
 چون خدا نور است ، با وی در رَهند 

خون عیسا كرده ما را پاك دل
  وَز گناهان كرده ما را مُنفَصل 
 
گر سخن از بی گناهی می زنیم
  باطل است و حرفِ واهی می زنیم 

بر زبان آریم اگر عُصیانِ خویش
     در خدا جوئیم اگر ایمان خویش 

او امین و عادل و آمرزگار
     پاك می سازد گُنَه ، پروردگار 

گر بگوئیم این گنه در ما مَجوی
 خوانده ایم او را یكی ناراست گوی
 
دیده بربستیم بر نور خدا
       پس كلام او بُوَد از ما جدا       

آه فرزندان نویسم بر شما
                        تا بمانید از گنه دور و جدا                   

گر كَسی خود در گناه افتاده است
                         وندرین رَه او به چاه افتاده است                      

وی شفاعت می كند نزد پدر
                              عیسی عادل ، مسیحای پسر                             

اوست كَفّاره برای جُرممان
                               نِی فقط ما، بلكه از بَهرِ جهان                                

زین سبب او را شناسا گشته ایم 
                           چون كه فرمانش پذیرا گشته ایم                            

هركه گوید من شناسای وِی اَم
           رهرو و همپای و همراه   وی ام           ام                                                                                                               

لیك حُكمش را به زیر پا نَهَد 
                   پُردروغ است و سخن ها   وانَهَد                  
                               

هركه گفتار مسیحا را شِنُفت
          هم چو دُر ، دَر دل گرفت و بَرنَهُفت          
 
مِهر حق در وی كمالی یافته است 
          از جمال وی وصالی یافته است          
 
مُدّعی گر دل سوی عیسا گشود
رَهرُوی آن سان كُنَد ، كان شَه نمود

ای حبیبان ! نیست حُكمم ، حُكمِ نو
حُكمِ دیرین را  زِ مَن از نو شِنو
لیك حُكم تازه ای از بَهرتان
می نویسم تا شود همراهتان

حُكم نو، حُكمِ حقیقت دَر وِی است
چون حقیقت در شما و در وی است
 
چون كه تاریكی گُذَر خواهد نمود
نور حق بَس جِلوِه ها خواهد نمود

    هركه گوید روشنی را دیده است 
                     وَز برادر نفرتی بگزیده است                  
 
روشنی از وی جدا در ظلمت است
 چون جدا از مِهر و خود در نفرت است 
 
آن كَسی كو را محبت پیشه است 
                   در دلش مِهر برادر ریشه است                  

ساكن نور است و از لغزش به دور
هَمره یزدان و هم پیمان نور

آن كَسی، كو، كین به دل آغشته است
در دلش كین برادر كِشته است
 
رَهرو تاریكی و در ظلمت است
گُم شده در راه ، وَندَر غفلت است
 
ناتوان از دیدن نور خداست
دیدگانش كور، در ظلمت رهاست

آه فرزندان! خطابم با شما
                   نام او بخشوده ، عُصیان شما                  
 
ای پدر ها ! می نویسم بَهرتان
                   چون كه آمد آشنا زآغازتان                 

ای جوانان! می نویسم بر شما
          چون كه پیروزی است آئین شما

از فروغ نور حق رَه یافتید
بر پلیدی چیرگی ها یافتید

كودكانم من نوشتم بَرشما
چون پدر آمد شناسای شما

ای پدرها می نویسم بَهرِتان
  چون كه آمد آشنا زآغازتان
 
ای جوانان ! می نویسم بر شما
چون كه پیروزی است آئین شما

از كلامِ حق تَوان خود یافتید
  بر پلیدی چیرگی ها یافتید

گر كه مِهر حق تو را آمد پسند
دل به دنیا و به دنیائی مَبند

خواهش تَن ، خواهشِ چشم و غرور
از جهان است و زِحق باشد به دور

آن چه دنیائی است آخر رفتنی است
پیرو اَمر خدا ، خود ماندنی است

    آشكار شدن دشمنان مسیح
 
كنون بچه ها وقت آخر رسید
                     گَهِ دشمنانِ مسیحا رسید                  

از آن ، خود شنیدید و دیدید هم
ازین دشمنان در جهان نیست كم

جهان پُر شود زین چنین مَردُمان
ازین رو شناسیم آخر زمان

اگر عهدشان استواری نداشت
وَگر مِهرشان پایداری نداشت
 
شود آشكارا كه این مَردُمان
نبودند در جَرگه رهروان

پدیدار گردد همان عهدشان
همان سستی مِهر و پیوندشان

شما را چو قُدّوس مَسحی بداد
                   ز دانائی اش پرتوئی بَرنهاد                 
 
شما آگَهان رَهِ آن شَه اید
كه جز نیكی از وی نیاید پدید

نوشتم من این نامه راستی
نه چون در شمایست ناراستی

نوشتم چو از راستی آگهید
همه پیروان رَهِ آن شَه اید

چو از راستی برنخیزد دروغ
همه روشنی زاید از آن فروغ
      ***
هركه گفت عیسا ، مسیحا نیست ، نیست
این چنین كَس خود به جز دَجّال كیست ؟

آن كَسی ، كو خود پسر را مُنكِر است 
          از پدر هم دور و خود مُستّكبِر است            
 
هركسی كامَد پذیرای پسر
            بهره یابد خود هم از مِهر پدر            

در شما باید بمانَد آن چه بود
                    آن چه از آغاز دل هاتان شنود                    

گر بمانَد این شِنوده پایدار
                   بر تو تابد جلوه دیدار یار                

این همان وعده است ، كان دلدار داد      
وعده دیدار با آن یار داد

                    جاودان مانی چو بشناسی خدا                  
  رَهرو حق كِی بمانَد زو جدا

این نوشتم تا شناسی آن كَسان 
 کو ، همی خواهندتان از گمرهان
چون كه از قدّوس ، مَسحی یافتید
                   بر حقیقت ، هم ز دل رَه یافتید                  

این چنین مَسحی چو مانَد پایدار
بی نیازی می دهد زآموزگار

چون كه حقّ است و جدا از هر دروغ
خود بیاموزی از آن روشن فروغ

پس ، تو ، فرزندم بمان خود پایدار
تا نگردی از ظهورش شرمسار

چون ز عادل بودنش آگه شوید
پیرو ایمان و هم، راهش شوید

رهرو راهش به او پیوسته است
پیرو عدلش از او زائیده است
                     ***
                چو ما را پدر این محبّت نمود                
به گیتی در مِهر و رحمت گشود

چو ما را خدا كرده فرزندِ خویش
گشوده درِ رحمتِ خویش ، بیش

كه ما را جهان ، خود، نه،  داننده شد      
كه دنیا ، نه ، او را شناسنده شد

كنون، ای حبیبانِ دلبند من !
كه ما را ، خدا ، خوانده : فرزند من
 !
چو فرزند اوئیم در این زمان
 كه پیدا نباشد به چشمانمان
 
چو پیدا شود ، هم چو او می شویم
ببینیم او را ، خود او می شویم
 
هر آن كَس كه امّید دیدار داشت
چو اونَفسِ خود را همی پاك داشت
              ***
هركَسی ، كو بَر گُنَه پیرو شود
                   ضدّ آئین رهبر و رَهرو شود                  

او پدید آمد كه بردارد گناه 
                    خود همه پاكی و عاری از گناه                   

هر كه در او ثابت است و پایدار         
از گنه دور است و در حق استوار

آن كَسی ، كو خود گنه را بنده است
                   ناشناسای وی و نادیده است                 
 
برحَذَر باشید فرزندان مان 
                   تا نباشد گُمرَهی اندر میان                   

هركَسی را راستكاری پیشه است
          عادل است و در مسیحا ریشه است          

آن كَسی ، كو بر گنه شد استوار
                    همره ابلیس و از حق بركنار                     

چون كه ابلیس از اَزَل عُصیان نَمود
          خود  در عُصیان به عالَم بَرگُشود         

پور یزدان در جهان آمد پدید
تا كُنَد اَعمالِ شیطان ناپدید

هركَسی ، كو از خدا آمد پدید
          هستی اَش رنگ گُنَه بر خود ندید           

چون كه بَذرِ حق در او روئیده است 
                       از گنه دور و زِ حق زائیده است                        
                زادِ اهریمن و فرزند خدا                  
          این یكی آید از آن دیگر جدا          

هركسی را راستكاری پیشه نیست 
          از خدا دور است و در حق ریشه نیست          
 
هركه خود مِهرِ برادر را نداشت 
          از خدا دور است و در وِی رَه نداشت           

          محبت به همدیگر      

این همان پیغامِ آغازینِ ماست 
                   مهربانی شیوه آئین ماست              
 
آن برادر، كُشت قابیلِ شَریر
          چون كه از بد بود ، روحش ناگُزیر         

چون كه بد بود و بدی كِردار او
                   وان برادر نیك و نیكی كار او                

ای برادرها ! شگفت آور نبود
                   گر كه عالَم از شما نفرت نَمود                 

ما گذشتیم از مَمَات و در حیات
           پا نهادَستیم ، ای نیكوصفات        
 
زین سبب مِهرِ برادر در شماست
                   مهربانی شیوه آئین ماست                 

هركسی مِهرِ برادر را نداشت
          ساكِن مرگ است و بَذرِ حق نكاشت         
 
از برادر هركسی نفرت نمود
          او حیاتِ جاودان از خود ربود         

این چنین كَس قاتل و جانی بُوَد
                   قاتلان را زندگی فانی بُوَد                  
 
او خود آن درس محبّت را بداد
كاندرین رَه جان خود از كف نهاد

زین سبب ما ، مهربانان گَشته ایم
جانِ خود بَهرِ برادر هَشته ایم

هركَسی را عیش عالَم برقرار
                   گر ببیند آن برادر در كنار                 

كو ، به رنج اندر به سختی در تلاش
                   بایدش یاری كُنَد اندر معاش               

گر بدارد رحمتش از وی به دور
          این چنین كَس از خدا باشد به دور         

مِهر حق را در دل او جا نبود
چون محبت را دریغ از وی نَمود

مهربانی با زبان كافی نبود
در عمل باید محبت ها نَمود

زین سبب دانیم كَز حق رُسته ایم
رامِشِ دل های خود را جُسته ایم

هر زمان كاین دل نكوهِشگر شود
روح حق در سینه رامِشگر شود

                چون خدا از دل بسی برتر بُوَد                   
   بر همه چیزی خدا آگه بُوَد     

مهربانان ! بازگویم بر شما
دل قَوی داریم در پیش خدا

هرچه خواهیم از خدا بخشد به ما
چون كه حُكمش را به جای آریم ما

چون كه حُكمش را نگه داری كنیم
آن چه آید درپسندَش آن كنیم 

حكمِ او ایمان به نام پور اوست
مِهرِ عیسا، گوهرِ دستور اوست

ما عمل بَر مِهر و بَر ایمان كنیم
چون كه فرمان داد، ما خود آن كنیم

هركه حُكمش را نگه داری كند
خود در اویستُ و هَم او یاری كند

زین سبب دانیم در ما جای اوست
 روح او در ما و دل مَاوای اوست

              روح ها رابیازمائید             

كُنون ای حبیبانِ دلبندِ من
زِ مَن بشنوید ، این چنین پند من

نه هر روح را خود پذیرنده باش
مَحَك زن به ارواح و جوینده باش

دروغینه بسیار پیغمبران
كه پُر شد ازایشان سراسر جهان

به این ، روحِ حَق را شناسنده باش
دو چشمان تو بُگشا و بیننده باش
 
هر آن روح كامَد ز نزدِ خدای
گُواه است بر كارِ عیسای ما

هر آن كَس كه روحش ز یزدان نبود
پذیرنده نام عیسا نبود

چو این روح ، دَجّالِ بَدكاره است
كه اندر جهان و تَبَه كاره است

شما ، از خدائید و پیروزمند
 شما را زدنیا نیاید گَزَند

چو آن كَس كه در جانتان زنده است
فَراتَر ز دنیا و پاینده است

كه دنیا پَرستانِ دنیا سُخن
به مِهرِ جهان گشته پیر و كُهَن
 
چو دنیا پرستند و همراهشان
جهان گوش دارد به گفتارشان

كه ما از خدائیم و ایمانمان
پدیدار گردد ز گفتارمان
 
هر آن كَس كه حق را شناسنده شد
نیوشنده گفتِ گوینده شد
 
هر آن كو ، كه از حق جدا مانده است
ز اِدراكِ گفتار وامانده است

بدین سان شناسیم روحِ خدا
شود روحِ گُمراهی از وِی جدا

                      خدا محبّت است                       
 
خدا ، جُمله مِهر است و مِهرآوری
جدا از محبّت ز مِهرش بَری

هر آن كَس كه از مِهر بُگسَسته است
دل از مِهر یزدان فروبَسته است
 
جدا از خدای است و نا آشنا
كه دور از محبّت ، جدا از خدا
 
همه مِهر وَرزی ز یزدان بُوَد
كه روح محبّت خود ایمان بُوَد

كه مِهر خدا چون پدیدار شد
  پسر بر جهان صُبحِ بیدار شد

محبّت به گیتی چو از سَر گرفت
 پسر آمد و جُرمِ ما بَرگرفت

كَسی چون خدا را به چشمان ندید
به ایمان ، خدا در دل آمد پدید

اگر مِهروَرزی رَهِ ما شود
خدا در دل ما هُوِیدا شود

كه ما ، دَر خدائیم و دَر ما خدای
چو دَر ماست ، روحش سراسر به جای

پدر چون پسر را فرستاده است
نجات جهان را به وِی داده است
 
هر آن كَس كه دل سوی عیسا گُشود
زبان را به اِقرارِ وِی بَرگُشود

كه پورِ خدای است عیسای ما
خدا در وِی است و وِی اَندَر خدا

كه دانیم و خود بر همین باوریم
چو از مِهرِ یزدان به یاد آوریم

چو مِهرِ خدا زین جهت كامِل است
به روز جَزا پُردلی حاصل است

كه در مِهرِ كامل نباشد هَراس
برون اَفكَنَد مِهرِ كامل ، هراس

چو خود ریشه ترس باشد جَزا
كَسی كو ، هَراسَد ، نباشد رها

محبّت در او كامل و تام نیست
هَراسنده را مِهرِ حق ، كام نیست
 
گَر از مِهر یاران بُوَد ناتوان
به مِهر خدا كِی شود راهبان

هر آن كَس كه گوید خدادوست هست
ولی در دلش نفرت دوست هست

چنین كَس یقین دان كه ناراستگوست
كه مِهر برادر همان مِهر اوست
 
برادر كه با چشم خود دیده است
كجا در پی مِهر نادیده است ؟
!
محبّت همان حُكمِ دیرینِ اوست
كه مِهر برادر همان مِهر اوست

          ایمان به پسر خدا          
 
هركه عیسا را مسیحا دیده است
از خدای است و از او زائیده است

آن كَسی كو بر پدر مِهری نهاد
بر پسر هم مِهر خود را بَرگُشاد

زین سبب هركس كه فرزند خداست
مِهر ما چون مِهر حق بَر وِی رَواست

آن كَسی كو مِهر یزدان پرورید
حُكم او را  از دل و جانش شنید

چون كه حُكمش را گرانباری نبود
هر كه زاده از خدا یاری نمود

آن كه زاید از خدا ، پیروز هست
چون كه بر دنیا پدید آرد شكست
 
آنچه دنیا را ز هم پاشید و كاست
پرتو تابنده ایمان ماست

هر كه عیسا را شناسد پورِ اوی
بر جهان پیروز شد بی گفت و گوی

این هم او باشد كه می آید برون
چون مسیح آمد به آب و هم به خون

او نیامد ، خود به تنهائی به آب
از گُواهِ روحِ حق رو بَر مَتاب

هر سه خود بر این گواهی می دهند
روح و آب و خون ، گواهی می دهند

گر پذیرای گواهِ مَردُمیم
پس گواهی خدا را چون كنیم ؟

چون گواه حق ز مردم برتر است
این گواهی خدا بر پسر است
 
آن كَسی ، كو بر پسر ایمان گرفت
خود گواه است و زِ ایمان جان گرفت

آن كسی را ، كو به ایمان راه نیست
از بَرایش این گواهی راست نیست
 
این گواهی خدا بر پور اوست
چون پسر ، خود شعله ای از نور اوست

كه خدا بخشد حیاتِ جاودان
از رَهِ فرزند كامَد در جهان

هركَسی دارد پسر را در كنار
زندگی در وِی بمانَد برقرار

آن كَسی ، كو از پسر آمد جدای
زندگی از وِی همی آید جدای
 
              گفتار پایانی        

نامه را این سان نوشتم بَهرِتان
چون به نام حق بُوَد ایمانتان

تا بدانید این حیاتِ جاودان
آمد از سوی ِ پسر ارزانتان

چون ز عیسا ما دلیری یافتیم
آنچه خواهیم از خدا ، آن یافتیم

آنچه خواهیم از خدا ، آن سان شود
آنچه خواهیم از خدا ، او بشنود

گر كَسی بیند برادر در گناه
با دعا آرَد گناهش در پناه

چون دعا آرَد برایش زندگی
وارهانَد از گناه و بندگی

هر گناهی ، كو، نه راهش مرگ هست
با نیایش می توان راهش ببست

هست عصیانی كه فرجامش فناست
من نگویم چاره آن هم دعاست
 
هر گناهی گرچه خود ناراستی است
هر گُنه را ”پادِه اَفرِه“  * مرگ نیست

آن كَسی ، كو از خدا زائیده است
از گنه دور است و خود پائیده است

چون كه خود را از گنه دارد به دور
آن پلید از وِی همی آید به دور

از خدا هستیم و دنیا ، خود پلید
پورِ یزدان بر جهان آمد پدید

او به ما ، خود بینشی بخشیده است
چشم ِ دل هامان ، حقیقت دیده است

چون حقیقت ، خود همان عیسای ماست
نزد عیسا ، مَسكن و ماوای ماست

آه فرزندان ! خطابم با شماست
دوری از بُت ها ، چنین فرمان ماست

این چنین است و چنین در پیش باد

                                               

                                                                     

                                                                              

                                                                                 



+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 21:48 توسط بلا





سه شنبه چهارم تیر 1387 | 20:39 | نويسنده : بلا

بازگشت روح پلید !!!    
متی 12:‌ 43-45.
در تجربه برخی افراد، عناصر این داستان با واقعیت زندگی منطبق نیست‌. علت آن این است كه باور ندارند كه شیطان یا ارواح پلید وجود دارند یا هرگز بطور واقعی با ارواح پلید مواجه نشده‌اند.
به‌هر حال‌، در روزگار عیسی‌، مردم عموماً به وجود ارواح پلید اعتقاد داشتند، و با مردمِ تسخیرشده در جامعه خودشان مواجه می‌شدند، و بسیاری حتی می‌دیدند كه چطور عیسی ارواح پلید را از اشخاص اخراج می‌كند! برای آنان‌، داستان این مثل مطلقاً غریب نبود. در بسیاری از جوامع امروزی‌، وضع كماكان مانند زمان عیسی است‌.
زمینه داستان در متی 12:‌ 22-42 یافت می‌شود. این داستان شامل موارد زیر است:

1)  نشانه نابودی شیطان‌. متی 12: ‌22-37 به این سؤال می‌پردازد كه آیا معجزات مسیح نشانه یا دلیلی است بر حاكمیت (سروری و اقتدار و كنترلِ) شیطان‌، یا بر نابودی او؟ زمینه داستان بیانگر مخالف روزافزون فریسیان و فقیهان یهود با عیسی و خدمت او می‌باشد. ایشان از عیسی بخاطر انجام كارهایی كه در روز سبت غیرمجاز بود انتقاد می‌كردند و در فكر توطئه‌چینی برای قتل او بودند (متی 12:‌ 2، 7، 10، 14). عیسی وقتی مرد دیوزده‌ای را كه بینایی و قدرت تكلم خود را از دست داده بود شفا داد، فریسیان هنوز همراه او بودند (متی 12:‌ 22-23). در اینجا، فریسیان و فقیهان آشكارا به او كفر گفتند و ادعا كردند كه او روح‌های پلید را با قدرت بعل‌زبول یا بعل‌زبوب‌، یعنی شیطان بیرون می‌كند. اما عیسی در پاسخ فرمود كه وقتی او ارواح پلید را به‌واسطه روح خدا اخراج می‌كند، این نشان می‌دهد كه ملكوت خدا بر ایشان آمده است‌. عیسی تعلیم داد كه معجزات شفا و اخراج ارواح كه او به‌عمل می‌آورد، نشانه سلطه و قدرت شیطان نیست‌، بلكه نشانه و دلیلی است بر نابودی شیطان‌! اینها نشانه‌ها و دلایلی بود مبنی بر واقعیت ملكوت خدا و حضور آن‌! عیسی فرمود كه بستن شیطان و اخراج دیوهایش نشانه این است كه ملكوت خدا بر زمین آمده است‌!

2)  آیت یونس نبی‌. در متی 12:‌ 38-42، عیسی عطش ایشان را برای مشاهده آیتی (نشانه‌ای‌) معجزه‌آسا سرزنش می‌كند. با اینكه عیسی در مقابل چشمان فریسیان و فقیهان معجزات شفای بسیار انجام می‌داد، ایشان آنها را صرفاً نشانه‌هایی زمینی قلمداد كرده‌، رد می‌كردند و می‌گفتند كه آنها با قدرت شیطان انجام گرفته‌اند. ایشان خواستار آن بودند كه عیسی آیتی آسمانی به ایشان نشان دهد، نظیر آتشی كه ایلیا از آسمان آورد، تا به این ترتیب ثابت كند كه مسیحای موعود است (متی 16: ‌1). بدینسان‌، این رهبران مذهبی اسرائیل همراه با پیروانشان‌، واقعاً علاقه‌ای به شفا و نجات مردم نداشتند، بلكه فقط خواستار كارهای حیرت‌انگیز بودند. یگانه نشانه‌ای كه عیسی به ایشان می‌داد، نشانه یا آیت یونس نبی بود. آیت یونس نمونه‌ای بود (یعنی رویدادی بود تشریحی‌) در خصوص قیام عیسی مسیح از مردگان‌. عیسی در واقع می‌گفت كه قیامش از مردگان یگانه نشانه‌ای است كه او به این نسلِ تشنه نشانه خواهد داد.

3)  نشانه مذهبی منفی‌گرا. آن نوع مذهبی كه فریسیان و فقیهان مدافعش بودند، مؤكداً مذهب امور منفی (مُنهیات یا نهی‌ها) بود. ایشان بر جنبه‌های مثبت عهدعتیق (امر به معروف‌) تأكید نمی‌گذاشتند، بلكه بر جنبه‌های نفی‌كننده آن‌. ایشان به مردم تعلیم داده‌، می‌گفتند: «با باجگیران و گناهكاران معاشرت نكنید؛ قانون روز سبت را با كَندن خوشه‌های گندم یا شفای بیماران نقض نكنید؛ سوگندی را كه به خدا یاد كرده‌اید، نشكنید » و غیره‌. ایشان فهرستی از 365 نهی داشتند، و تمام پیروانشان می‌بایست از آنها اطاعت كنند! در مذهب ایشان‌، 365 «نكنید» وجود داشت‌! در چارچوب چنین مذهب منفی‌گرایی بود كه عیسی مَثَل بازگشت روح پلید را بیان كرد.

در متی 12:‌ 45 عیسی فرمود: «همچنین به این فرقه شریر خواهد شد.» آنچه كه او در باره خانه تمیز اما خالی بیان می‌كرد، به آن نسل بدكار مربوط می‌شد، یعنی به ملت اسرائیل كه تصدیق نكردند و باور نداشتند كه او همان مسیحای موعود است‌.
عیسی برای هیچیك از جزئیات این مثل معنای خاصی قائل نشد. او فقط شرایط آن آدم دیوزده را كه آزاد شده بود و باز بوسیله هشت دیو دیگر تسخیر شده بود، با این فرقه شریر مقایسه می‌كند (متی 12:‌ 45). معنای كل مثل را باید در پرتو چارچوبش تفسیر كرد. قصد عیسی این نبود كه درسی در باره دیوشناسی به ما بدهد. او می‌خواهد كه ما بجای فكر كردن به روح‌های پلید، بیشتر به این فرقه شریر فكر كنیم (متی 12:‌ 39، 45) كه شبیه به مردی است كه هشت روح پلید دارد. بنابراین‌، ارواح پلید معرف چیز دیگری نیست و جزئی اساسی در این مثل نمی‌باشد. درست همانطور كه فرشتگان نیك به نظم و زیبایی و شكوفایی حیات مرتبط می‌باشند، فرشتگان شریر یا ارواح پلید نیز با بی‌نظمی‌، ویرانی‌، و مرگ مرتبطند. این جایهای بی‌آب یا صحراها هیچ معنای خاصی ندارد و فقط باعث استحكام داستان می‌باشد.

دیوزدگی‌، آزاد شدن‌، و تسخیر مجدد نه با یك‌، بلكه با هشت روح پلید جزئی است مربوط و اساسی‌، زیرا شرایط این نسل شریر را توصیف می‌كند. فقط چارچوب انجیل متی می‌تواند این معنا را بدست دهد.
خدمات اولیه یحیای تعمیددهنده و عیسی در اسرائیل همچون مردی بود كه از اسارت روح پلید آزاد شده بود. یحیی در مورد ضرورت توبه و آوردن ثمراتی مناسب با توبه موعظه می‌كرد و پیروان بسیاری یافت (متی 3: ‌5). عیسی مسیح نیز مردم را به توبه دعوت كرد، زیرا می‌گفت كه ملكوت خدا نزدیك شده است (متی 4:‌ 17) و او نیز پیروان بسیاری پیدا كرد (متی 4:‌ 23-25). آنچه در اسرائیل اتفاق می‌افتاد به‌گونه‌ای بود كه انگار روح پلید از آدمی خارج می‌شود، «آدمی‌» كه مظهر ملت اسرائیلِ آن زمان بود.

اما تحت تأثیرات فریسیان و فقها، شرایط اسرائیل سریعاً دگرگون می‌شد: پیروان فریسیان و فقها روز به روز با عیسی بیشتر به مخالفت بر می‌خاستند. رهبران مذهبی عیسی مسیح را آشكارا مورد انتقاد و اتهام و اهانت قرار می‌دادند (متی 12:‌ 2، 7، 10، 14، 24). حتی برای قتل او توطئه چیدند. سرانجام‌، ایشان و پیروانشان می‌رفتند تا فریاد زنند: «مصلوبش كن‌!» (متی 26:‌ 59؛ 27:‌ 1، 20، 41). آنچه كه اكنون در اسرائیل رخ می‌داد گویی اینطور بود كه هشت روح پلید در آن شخص جایگزین آن روح پلید می‌گشت‌. «آدمی‌» مظهر ملت اسرائیل بود كه عیسی آن را این فرقه شریر می‌خوانَد!

پیام اصلی این مثل به این شرح است‌: «مشخصه ملكوت خدا مذهبی با جنبه‌های مثبت است تا مذهبی منفی‌گرایانه‌. مشخصه آن محبتی فداكارانه است نه نهی‌های شریعت و مقررات‌.» محبت بدون تبعیض عیسی نسبت به مردمی كه نیاز به شفا و رهایی داشتند تا به منفی‌گرایی شریعت‌مدارانه فریسیان‌، مشخصه ملكوت خداست‌.
«محبت بدون تبعیض‌» یكی از ویژگیهای برجسته ملكوت خداست‌! محبت بدون تبعیض سرسپردگی مداوم به انجام عمل درست است نه ترس دائمی از انجام كار نادرست‌. شهروندان واقعی ملكوت خدا مانند خانه‌ای شلوغ می‌باشند كه مشغول فعالیت‌های مثبت‌اند، و نه مانند خانه‌ای خالی و تمیز. ایشان مردمی هستند كه توسط فیض به‌واسطه ایمان نجات یافته‌اند و سپاس خود را به خدا با محبت و تقدسی فعال نشان می‌دهند، نه با بی‌ضرری منفعل‌.

عیسی صرفاً از خانه تمیز و خالی خشنود نیست‌، یعنی از مذهبی منفی‌گرا و منفعل و بی‌ضرر كه با رعایت فهرستی طویل از مقررات و قواعد تحقق می‌یابد. همچنین خدا از شخصی كه صرفاً با دست انسانی كاشته شده و رشد می‌یابد (یعنی تعلیم و تربیت می‌یابد) خشنود نیست (متی 15:‌ 13). عمل عیسی نشان می‌دهد كه درخت انجیری كه برگ زیاد دارد اما هیچ میوه‌ای نمی‌آورد، در خطر لعنت قرار دارد. و عیسی تعلیم می‌دهد كه شخصی كه استعدادها و مسؤولیت‌های خدادادی خود را پنهان می‌سازد، در خطر طرد شدن قرار دارد. شخصی كه فكر می‌كند مسیحی است‌، اما به فكر مسیحیان نیازمند نیست‌، در این خطر قرار دارد كه وارث ملكوت خدا نشود. تمام این بخشها تعلیم می‌دهد كه عیسی مذهب منفعل را كه تحت كنترل احكام و مقررات انسانی متشكل از «نكنید»ها قرار دارد محكوم می‌سازد، و مردم را تشویق و ترغیب می‌كند تا خدمتی مبتنی بر محبتی فعال ارائه دهند. اشخاصی نظیر فریسیان دائماً بر این تأكید داشتند كه &
برگرفته از  


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 20:39 توسط بلا





یکشنبه دوم تیر 1387 | 21:2 | نويسنده : بلا

 
 
 
 

و از با هم آمدن در جماعت غافل نشویم چنانکه بعضی را عادت است، بلکه یکدیگر را نصیحت کنیم و زیادتر به اندازه ای که می بینید که آن روز نزدیک می شود. عبرانیان10: 25

 
 

                

چگونه خداوند دلهای شکسته را شفا میدهد؟

وقتی در مزمور 23-3 میخوانیم او جان مرا بر میگرداند منظور همین تسلی و شفایی است که به آن نیازمندیم.همه ما مجموعه ای از زخمها و دردها وترسها رو ازگذشته حمل میکنیم و خداوند میخواهد ما این آشغالها رو زمین بذاریم.او میخواهد جان ما را برگرداند. اگر شما هم میخواهید این اتفاق مبارک بیفتد پس با خداوند همکاری کنید.

باید به او اجازه دهید سه چیز را در زندگیتان تغییر دهد:

1- اجازه دهید گناهانتان را بردارد

2- اجازه دهید غمهایتان را بردارد

3- اجازه دهید کینه هایتان را بردارد

این سه عواملی هستند که احساسات شما را مسموم میگردانند.

هیچ چیز مانند گناه جان را سریعتر فرسوده نمیکند.مزمور38-4&6:"زیرا گناهانم از سرم گذشته است.بسبب حماقت من.بخودمی پیچم و بی نهایت خم گشته ام.تمامی روزم ماتم کنان تردد میکنم."

همه ما دلایل زیادی برای احساس تقصیر و گناه داریم همه ما ناکاملیم.همه ما اشتباه میکنیم.و اثراتش را بر جان میکشیم.

ما نمی توانیم از آن رهایی یابیم چون در فکر ماست حتی اگر به محل دیگری هم برویم با ما میاید.

 

چطور از این حس رهایی یابیم؟

راههای دنیوی مختلفی هست مثلا:

انکارش کنید وانمود کنید وجود ندارد-گذشته را فراموش کنید-که البته فایده ای ندارد چون این حس هنوز زنده است و دوباره بیادتان خواهد آمد فکر میکنید  فراموشش کرده اید اما درست در بدترین موقعیت پیدایش میشود.

میتوانید سعی کنید کوچکش کنید بگویید اصلا موضوع مهمی نیست.که اگر اینطور است اصلا چرا بیادتان مانده؟چرا نمیتوانید فراموشش کنید؟پس کوچک کردنش هم بیفایده است.

میتوانید برای خودتان توجیه اش کنید:"فکر نکنم اصلا این اشکالی داشته باشد"

و این البته خطرناک هم هست میتواند وجدان ما را در مقابل گناه بیحس کند.اما باز هم گناه را بر نمیدارد.

متوانید عادی جلوه اش دهید:"همه این کار را میکنند" که اولا همه این کار را نمیکنند در ثانی اگر هم بکنندبرای شما توجیه گناهتان نمیشودهمیشه میتوانید کسی را پیدا کنید که از شما بدتر است.در واقع سعی میکنید قلبتان را به چیزی راضی کنید که میدانید اشتباه است.فکرتان میگوید مسذله ای نیست ولی قلبتان همیشه پیروز است که میگوید نه خیلی هم مسئله است.

احساس گناه میتواند ما را مریض کند .میتواند دچار افسردگی کند.میتواند ما را به شکست رهنمون شود.

هیچ راه حلی وجود ندارد تنها یک راه برای رهایی از احساس گناه وجود دارد.آن را به خدا بسپاریداو تنها کسی است که میتواند آن را بردارد.

در رومیان3-23و24 چنین میخوانیم:"زیرا همه گناه کرده اند و از جلال خدا کوتاه می آیند.اما به فیض اوو به واسطهآن بهای رهایی که در مسیح عیسی است به رایگان پارسا شمرده می شوند."

این پایه اعتقاد مسیحیست که کفاره گناهان ما پرداخت شده و ما آزادیم.تنها کافیست از خداوند طلب بخشش کرده و بپذیریم که مسیح برایمان روی صلیب چه کرده است.این تهنا راهیست که ما از گناهان و احساس گناه کار بودن آزاد میشویم.این تنها راه است هیچ روانپزشکی قادر به این کار نیست چون قدرتش را ندارد.فقط خدای قادر مطلق آفریننده زمین و آسمان این قدرت و اقتدار را د ارد.مهم نیست گناه شما چقدر بزرگ بوده چون بخشش به شرط میزان و یا نوع گناه شما نیست دلیل بخشش محبت و کرم خداست.مهم نیست شما چه کرده اید مهم این است مسیح چه کرده است.

چطور میتوانیم بخشش از گناهان را بدست آوریم؟ با التماس؟ با گدایی؟ با رشوه؟ با تهدید؟ نه فقط با ایمان و اعتماد.و پذیرش رایگان بخشودگی.خبر خوش این است.بخشش به رایگان.بله به رایگان میشود آغازی نو داشت و وجدانی آسوده.

اما اگر بارها بخشش میطلبید اما هنوز آسوده نیستید و هنوز احساس گناه میکنید به این دلیل است که مفهوم این بخشش را بدرستی درک نکرده اید.که چطور او فورا.رایگان.کامل.بدون شرط.و در همان بار اول که تقاضا کردید این کار را انجام داد.اگر برای موردی مرتب تقاضای بخشش کنید یعنی شما باور نگرده اید که او بار اول شما را بخشیده.

اگر در مورد گناهی که بخشش طلبیده اید مجددا احساس گناه میکنید بدانید که این احساس نه از جانب خدا بلکه از جانب شریر است.او میخواهد شما احساس بدی داشته باشید.احساس گرفتاری کنید.قبل ازاینکه گناه را انجام دهید او برایتان بی اهمیت جلوه اش میداد میگفت مسئله ای نیست همه میکنند  و بعد از انجامش او برایتان بزرگش میکند تا احساس گرفتاری و محکومیت بیشتری کنید.و میگوید خدا هرگز شما را نمیبخشد.

خدا چطور میبخشد؟

کولسیان2-13و14:"آن زمان که در گناهان و حالت ختنه ناشده نفس خود مرده بودید .خدا شما را با مسیح زنده کرد.او همه گناهان ما را آمرزید.و آن سند قرضها را که به موجب قوانین بر ضد ما نوشته شده و علیه ما قد علم کرده بود را باطل کرد و بر صلیب میخکوبش کرده از میان برداشت." تمام گناهان-تمام گناهان...اسنادش رو هم محو کرده ووقتی خدا میبخشد کاملا میبخشد.

در اعماق اقیانوسها پرتابش میکند پس تو هم فراموشش کن.خیلی ها گناهان را اعتراف میکنند ودوباره با خودشان برش میگردانند.باور کنید همان بار اول که تقاضا کردید بخشیده شد.

او فقط نمیبخشد بلکه فراموش هم میکند.خیلی جالب است خدا میتواند فراموش هم بکند.البته این خواست خودش است بر گرفته از توان اوست نه نشانه ضعف.

وقتی صورتحسابی رو میپردازید دوباره نگرانش میشوید؟ نه همان موقع نگرانیتان از بابتش رفع میشود.روی صلیب مسیح گفت من صورت حساب شما رو پرداخت کرده ام و شما را به یک زندگی ابدی در آسمان مهمان کرده ام.پس نگران چه هستید؟ چرا خود را برای چیزی سرزنش میکنید که خدا شما را بخاطرش سرزنش نمیکند؟ چرا خود را عذاب میدهید در صورتیکه مسیح داوطلبانه عذابش را کشیده؟ عیسی بر صلیب میخکوب شد شما دیگر خودتان را بر صلیب میخکوب نکنید بگذارید خدا گناهانتان را بردارد.

بگذارید خدا غمهایتان را بردارد.

این فقط ما نیستیم که به خودمان ضربه میزنیم بلکه گاهی از دیگران ضربه میخوریم.و یا از ناراحتی دیگران غمگین میشویم.این واقعیتیست که ما ممکن است  ضربه بخوریم. تنها بشویم. یادمان باشد اینجا آسمان نیست بلکه دنیای سقوط کرده در گناه است که در اون زندگی میکنیم.و بهمین خاطر امکان تنهایی.دلشکستگی.و افسردگی وجود دارد.غم.درد.ناراحتی.

و در این عم و ناراحتی میخواهید چکار کنید؟خودتان را به بیخیالی بزنید؟گوشه انزوا بگزینید؟

ازز زندگی استعفا بدهید و تمام عمر را در بدبختی سر کنید؟ یک راه دیگر هم وجود دارد.اجازه دهید عیسی مسیح جان شما را برگرداند.

به نمونه داود در کتاب مقدس نگاه کنید:

در دوم سموئیل باب 12 میبینیم او مرتکب گناهی میشود در مزمور 51 او گناهش را اعتراف میکند.حاصل عمل گناه آلودش تولد پسریست که مریض بدنیا می آید که غمی بزرگ برای داود است او بر زانو دعا میکند و روزه میگیرد "خداوندا من گناه کردم این بچه بیگناه است او را نجات بده" اما بچه میمیرد.حال ببینید داوود بعدش چکار کرد.

او سه کار انجام داد:

اول پذیرفت که کاری از او بر نمیاید و قادر به تعییر چیزی نیست.شما از دست والدین یا همسر و یا همکار و یا فرزندتان ناراحتید و غمگین.بدانید که غصه خوردن چیزی را تغییر نمیدهد.

پذیرش این مسئله اولین قدم بهبودیست.

دوم سموئیل 12-23:"اما الان که مرده است پس چرا من روزه بدارم؟آیا میتوانمدیگر بار او را باز بیاورم؟من نزد او خواهم رفتلیکن او نزد من باز نخواهد آمد."

دوم رهایش کنید بزرگش نکنید در عوض شروع به دعا و پرستش کنید.درد غیر قابل اجتناب است اما بدبختی انتخابیست.

دوم سموئیل12-20:"آنگاه داود از زمین برخاسته خویشتن را شستشو داد داده تدهین کرد و لباس خود را عوض نموده به خانه خداوند رفت  و عبادت نمودو بخانه خود آمده خوراک خواست که پیشش گذاشتند و خورد."

سوم به آینده نگاه کنید و داشته هایمان.

دوم سموئیل12-24:" و داود زن خود بتشبع را تسلی داد و نزد وی در آمده با او خوابید و او پسری زایید او را سلیمان نام نهاده و خداوند او را دوست داشت."

 

اجازه دهید خداوند کینه هایمان را تبدیل کند

کینه وقتی بوجود میاد که دیگران به ما بدی میکنند.ما احساس گناه میکنیم وقتی خودمان عمل بدی را در حق خودمان و یا دیگران انجام داده ایم و وقتی احساس کینه میکنیم که دیگران در حق ما بدی کرده اند.و این یک واقعیت است که دیگران به ما بدی خواهند کرد.زندگی فعلی بشر عادلانه نیست.مطمئن باشید از دیگران رنجیده خاطر خواهید شد.گاهی عمدی و گاهی غیر عمدی.در هر دو حالت درد آور و ناراحت کننده است.

اما موضوع این است که عکس العمل شما چیست و چطور با این واقعیت تلخ کنار میایید؟این مسئله مهمی است.باید با تمام این احساسات تلخ چکار کرد؟با کسانی که آزارمان داده اند و مدام به فکر ما برمیگردند!!!!

ایوب5-2:"زیرا غصه احمق را میکشد." میدانید چرا؟ چون شما از کسی کینه دارید و خشمگین که ممکن است اصلا قضیه را فراموش کرده و در پی زندگی خودش است و حتی به شما فکر هم نمیکند و شما نشسته اید و زندگی خودتان را با افکار کینه آلود سیاه کرده اید.....

آیا این عاقلانه است؟ منطقی است؟ اگر نیست پس احمقانه است....

گذشته گذشته است و دیگر نمیتواند شما را آزار دهند مگر اینکه شما رهایش نکنید.هر وقت به آنها فکر کنید دوباره شما راآزار میدهند.

ایوب 18-4:"ای که در غضب خود را پاره میکنی." با خشم و کینه تان چه میکنید؟با خشم نسبت به مردم خودتان را آزار میدهید؟

رومیان12-19:"ای عزیزان خود انتقام مگیریدبلکه آن را به غضب خدا واگذارید...."

چون ما در روی زمینی آلوده زندگی میکنیم در اینجا عدالت برقرار نیست خیلی وقتها حق ناحق میشود و بدکاران به ظاهر کارشان پیش میرود.روز خداوند نزدیک است و در آن روز عدالت برقرار خواهد شد و حسابها رسیدگی میشود.پس:

از تلخیها رها شو .همدیگر رو ببخشیم چون مسیح ما رو بخشید.اگر بخشیده شده هستی خداوند توقع دارد بخشنده هم باشی.هیچوقت مقدار گناهانی که خداوند در ما بخشیده قابل مقایسه با گناهانی نیست که دیگران در حق ما کرده اند و ما باید ببخشیم.

خشم ما را کور میکند.هنگامی که خشمگین هستیم حقیقت رو نمیتوانیم ببینیم  زیباییها رو نمی توانیم ببینیم همه چیز بد به نظر میاد زود پیش داوری میکنیم.و زندگی ما دقیقا مطابق میل شریر پیش میرود.حتی برکات خدا رو هم دیگر نمی توانیم ببینیم.

شبان نیکوی من جان مرا برمیگرداند.از نگرانی و از غم و اندوه.آمین

مزمور42-5:" ای جان من چرا خم شده ای؟ و چرا در من پریشان گشته ای؟بر خدا امید دار زیرا که او را برای نجات روی او باز حمد خواهم گفت."

آیا شما هم جانی خمیده دارید؟ شبانی نیکو داریم که جان شما را بر میگرداند به او اعتماد کنید



+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 21:2 توسط بلا





یکشنبه دوم تیر 1387 | 20:53 | نويسنده : بلا

               

نگرانی و راههای  مقابله با آن

 

نگرانی 3 مشکل عمده ببار میاورد:

اول:   اینکه نگرانی فایده ای ندارد

دوم:   بی دلیل  و پایه است

سوم:  اینکه سالم نیست

 

فایده ای ندارد چون هیچ دردی را دوا نمیکند مانند موتور ماشیتیست که بی حرکت روشن است و جز ایجاد دود و سر و صدا کاری نمیکند

نگرانی گذ شته را تغییر نمیدهد و بر آینده نیز کنترلی ندارد فقط امروز را خراب میکند

بیفایده است و مشکلی را حل نمیکند

 

بی پایه و اساس است چون فقط مشکل را بزرگتر از حد خودش جلوه میدهد به قول معروف از کاه کوهی میسازد و فقط مشکل را بزرگتر و بزرگتر جلوه میدهد هرچه بیشتر به مشکلی فکر کنید به نظر

بزرگتر میاید.نگرانی در مورد چیزی که نمیتوانید تغییرش دهید بیفایده است.

 

سالم نیست چون اصلا سیستم بدن ما برای نگرانی درست نشده است نگرانی ما را غمگین و مریض میکند

ما با نگرانی متولد نمیشویم بلکه در طی زندگی یاد میگیریم.پس خوشبختانه میشود نگران نشدن را هم آموخت.

 

راه مقابله با نگرانی چیست؟

 

خداوند شبان من است محتاج به هیچ چیز نخواهم بود

 

چطور خداوند شبان ما میشود؟ و چگونه این امر فشارهای روانی را بر میدارد؟

باید دید یک شبان چطور شخصیتی دارد:

 

1- شبان مهیا کننده است. غذا و سرپناه مهیا میکندو احتیاجات اولیه و ضروری را رفع میکند.

2- شبان محافظت میکند.از دشمن و صدمات

3- شبان راهنمایی و هدایت میکند.هنگامی که راه را گم میکنیم و نمیدانیم کدام طرف برویم او راه را نشان میدهد.

4- شبان تصحیح میکند.هر مسئله ای که پیش بیاد او اشتباهات رو درست میکنه.

 

و نکته جالب اینکه خداوند دقیقا این 4 عمل را وعده داده است که  

اگر او را شبان خودمان قرار دهیم.او مهیا میکند محافظت میکند هدایت میکند و تصحیح ((به راه درست بر میگرداند)) میکند.

 

او حتی جزئیات بیشتری را بیان میکند در فیلیپیان 4-19 چنین میگوید:

"و خدای من همه نیازهای شما را بر حسب دولت پر جلال خود در مسیح عیسی رفع خواهد کرد."

در اینجا نمیگوید تمام خواسته های شما بلکه نیازهای شما را رفع خواهد کرد چون تفوت بسیاری بین خواسته و نیاز ما وجود دارد.

او میگوید خواهد کرد نمیگوید شاید بکندو به این ترتیب او تعهد میکند که انجام میدهد.

 

نکته دیگر اینکه او تعهد میکند همه نیازها را برآورده کند.این کلمه همه نیازها بسیار گسترده و وسیع است.

در کلام خدا حدود 7000 وعده این چنینی داریم که تمام ابعاد زندگی ما را پوشش میدهد.و اگر این ها را باور کنیم چه جای نگرانی باقی میماند؟

 

نگرانی بیفایده بی دلیل و ناسالم است و اگر مسیح شبان ماست چه جایی برای نگرانی باقی میماند؟

 

هنگام نگرانی  ما مانند یک شخص بی خدا عمل میکنیم و در واقع اعلام میکنیم که خدا به تعهداتش عمل نمیکند.او نیازهایم را رفع نمیکند.پس خودم  باید عمل کنم

 

چطور خداوند را شبان خویش قرار دهیم؟

 

خداوند شبان همه نیست او فقط شبان کسانی است که اورا شبان زندگی خود ساخته اند

.

عیسی مسیح را بعنوان خداوند خود بپذیرید

 

خداوند نمیتواند شبان شما باشد مگر اینکه شبان شما خداوند باشد.

 

شما نمیتوانید از او بخواهید شبان شما باشد مگر اینکه خداوندی او را بپذیرید.ما نمیتوانیم هم زمان هم خود خداوند زندگیمان باشیم هم بگذاریم خداوند در زندگیمان باشد.

خداوند یعنی کنترل کننده یعنی مسئول و همه کاره کسی که حرف آخر را میزند.

اگر مسیح کنترل کننده نیست اگر او حرف آخر را نمیزند پس خداوند شما نیست.

و اگر خداوند شما نیست پس شبان شما هم نیست.چون خداوند شبان من است.

 

قبول کردن مسیح بعنوان شبان سه مرحله دارد:

 

یوحنا 10-14 "من شبان نیکو هستم.من گوسفندان را میشناسم و آنها نیز مرا میشناسند"  

و در یوحنا 10-27:"گوسفندان به صدای من گوش فرامیدهند من آنها را میشناسم و آنها از پی من می آیند."

 

شناختن عیسی مسیح – گوش دادن به او- پیروی کردن از او.

 

مجموع این سه مرحله یعنی اینکه او را بعنوان شبان خود پذیرفته ایم.

تمام نگرانیهای شما هرچه که میخواهد باشد فقط مسئله کنترل است ریشه تمام نگرانیها

این است که شما کنترل خیلی چیزها را در زندگی ندارید و نمیتوانید هم داشته باشید اما تلاش میکنید که داشته باشید.هر وقت تلاش کنید مساذل غیر قابل کنترل رو کنترل کنید نگرانی شما شروع میشود...بچه ها – اقتصاد – محیط زیست -.....

شما میخواهید همه چیز را کنترل کنید و این شروع نگرانیهاست.شروع به بدست آوردن کنترل چیزهایی میکنید که اصلا در توان و وظیفه شما نیست.

 

چه کسی در زندگی شما کنترل کننده است؟

 

خداوند حق انتخاب داده او خود و یا کسی را تحمیل نمیکند .شما  دو راه داریدیا خودتان کنترل کنید یا اجازه دهید خداوند کنترل کند.خداوند کمک خلبان نمی خواهد.چون شما سقوط میکنید و تقصیرها گردن خدا میافتد.او ما را ساخته او میداند چه چیزی ما را سعادتمند میکند.او قدرتش رادارد که انجام دهد.با تمام اینها او به ما فرصت انتخاب میدهد.

اگر شما کنترل کننده هستید پس نقش خدا را بازی میکنید و نقش خدا را بازی کردن شروع نگرانیهاست.وقتی شروع میکنید که کنترل اموری رو بدست بگیرید که توانایی آن را نداریددردسر شروع میشود.

اگر زندگی تان را بدون هدایت خداوند جلو میبرید باید هم نگران باشیدچون خیلی چیزها را در این مسیر نمیتوانید در کنترل داشته باشید.اما اگر خداوند را در کنترل قرار دهید او قادر است و توانا تا همه چیزرا کنترل کند و خداوند و شبان شما باشد.و شما لازم نیست از چیزی نگران باشید.

 

برای هر موردی دعا کنید

 

در باره تمام مواردی که موجب نگرانیتان هستند خیلی ساده و از ته دل دعا کنید خود این علامت دوستی و رابطه با خداوند است.

دعا فورا و به مقدار قابل توجهی نگرانی را کم میکند.نگرانی چیزی را عوض نمیکند ولی دعا میکند.نگرانی فقط گرد و خاک بی نتیجه میکند اما دعا ارتباط با خداییست که قادر به عوض کردن همه چیز است.در موقع نگرانی دو راه حل وجود دارد:

اول اینکه وحشت کنیم و دوم دعا کنیم . کلام خدا دومی را پیشنهاد میکند.

 

آیا برای دعا وقت ندارید؟ برای نگرانی چطور؟

 

فیلیپیان 4-6:"برای هیچ چیز نگران نباشیدبلکه در هرچیز با دعا واستغاثه همراه با شکر گزاری درخواستهای خود را به خدا ابراز کنید"

در هرچیز نه فقط برای امور روحانی. خیلی ها فکر میکنند دعا فقط آن چیزیست که خدا دوست دارد بشنود .اگر چیزی آنقدر مهم هست که باعث نگرانیست پس ارزش دعا کردن دارد.توانایی خداوند از نگرانی ما برتر است.

اول پطرس 5-7:"همه نگرانیهای خود را به او بسپارید زیرا او به فکر شما هست."

سپارید یعنی رهایش کنید بگذارید برود تخلیه اش کنید.لغت یونانی که در اینجا استفاده شده معنی رها کردن.چکاندن.انداختن میدهد.

من نمیدانم هرکدام از شما الان چه نگرانی داریداما میدام خدا دوستتان دارد و به فکرتان هست و میتواند کمک کند.

 

خداوند شبان من است.خداوند شبان من است.خداوند شبان من است

 

فقط یک خداوند واقعی وجود دارد بقیه خدایان ساختگی هستند و قدرتی ندارند و این خدای واقعی شبان من است.

همین لحظه در نام عیسی مسیح نگرانیتان را به او بدهید حتی برای یک ثانیه هم بر دوشتان نکشیدش. باور کنید لازم نیست و فایده ای هم ندارد.

" ای عیسای خداوند هنوز خیلی چیزها برام روشن نیست اما میدونم قول دادی مواظب من باشی.لطفا کمکم کن بهت اعتماد کنم.من نمیخام موقعیتی که مال توست رو در زندگیم اشغال کنم. لطفا تو زندگیم رو کنترل کن ای خداوند و ای شبان محبوبم .میخام خداوندم باشی.میخام بیشتر و بیشتر بشناسمت.لطفا هدایتم کن و دوستم داشته باش منم دوستت دارم محبوبم. آمین"



+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 20:53 توسط بلا





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved