| قدرت سه کلمه کوچک |
برخی از جالب توجه ترین پیام هایی که مردم به هم می دهند، غالباً از سه کلمه ساخته شده است. این قبیل جملات وقتی که گفته یا فرستاده می شوند، این قدرت را دارند که دوستی های جدیدی بسازند، دوستی های قدیمی را عمیق تر کنند و حتی روابط سرد شده را نیز به حالت اول بازگردانند.اصطلاحات سه کلمه ای زیر می تواند هر رابطه ای را غنی و پر مایه تر بسازد. "من آنجا خواهم بود" – "آنجا بودن" آن هم فقط برای شخصی دیگر، بهترین هدیه ایست که می توان داد. زمانی که ما فی الواقع برای افراد دیگر حاضر باشیم، اتفاقات مهمی برای خودمان و آنها رخ می دهد. ما در دوستی و محبت تازه گشته ایم؛ هم از لحاظ احساسی و هم از لحاظ روحانی. "آنجا بودن" هسته بسیار بسیار پر اهمیتِ رفتار نیکو می باشد. "دلم برایت تنگ شده" - شاید اگر زوج ها خیلی ساده و صادقانه به یکدیگر بگویند "دلم برایت تنگ شده"، خیلی از رابطه های زناشویی تقویت گشته یا از خطر نابودی نجات پیدا کنند. این اظهار قدرت مند می تواند به شریک زندگی ما بفهماند که ما به او احتیاج داریم، او را می خواهیم و به وی عشق می ورزیم. "بهت احترام میذارم" – احترام طریقی دیگر برای نشان دادن علاقه است. احترام این حس را می رساند که طرف مقابل برای ما ارزش واقعی دارد. این یک راه پر قدرت برای نشان دادن اهمیت یک رابطه می باشد. "شاید راست می گویی" – این اصطلاح در جلوگیری یا انتشار یک دعوا و حتی دوباره زنده کردن احساسات ترس آور بسیار اثرگذار است. قسمتی از این جمله که می تواند به ما تلنگر بزند، فروتنی برای اعتراف این امر است که "شاید من اشتباه کرده باشم" ! "لطفاً منو ببخش" - بسیاری از رابطه های خدشه دار شده می توانند دوباره به حالت اول باز گشته و شفا بیابند، فقط اگر مردم به اشتباهات خود اعتراف کرده و طلب بخشش کنند. همه ما در برابر اشتباه، ضعف و شکست آسیب پذیر هستیم. اشخاص نبایستی از اینکه در اشتباه بوده اند یا به عبارت دیگر از اینکه امروز به نسبت دیروز عاقل تر شده اند، خجل باشند. "از تو متشکرم" – قدردانی و تشکر طریقه ای دلپسند و عالی از تواضع می باشد. اغلب مردمی که از هم نشینی با دوستان خوب و نزدیکشان لذت می برند، افرادی هستند که هر روزه تواضع را به جا نمی آورند. آن ها برای قدردانی از دوستانشان با استفاده از اصطلاحات محبت آمیز، همیشه خیلی سریع عمل می کنند. از طرف دیگر، افرادی که دایره دوستیشان به شدت محدود است معمولاً روحیه قدردانی ندارند. "روم حساب کن" – دوست کسی است که هنگام بیرون رفتن دیگران، وارد شود! وفاداری جزءیی مهم از دوستی واقعی می باشد؛ و یک چسبِ احساسی است که مردم را به هم می چسباند! افرادی که در روابط خود بسیار غنی می باشند مایلند که دوستان حقیقی و ثابت قدمی باشند. در شرایطی که مشکلات می آیند، دوست خوب همیشه حاضر است و این جمله را به ما می گوید: "روم حساب کن" ! "بذار کمکت کنم" – بهترین دوست ها یک نیاز را دیده و سعی می کنند تا آن را برطرف کنند. هرگاه آن ها زخمی ایجاد کنند، هر چه در توانشان باشد انجام خواهند داد تا شفای آن تسریع شود. بدون اینکه از آن ها خواسته شود، وارد عمل شده و کمک می کنند. "تورو درک می کنم" – مردم اگر احساس کنند که طرف مقابل آن ها را پذیرفته و درک می کند، بهتر نزدیک شده و از وجود هم لذت می برند. یکی از قدرتمند ترین ابزار برای شفای رابطه این است که دیگران به هر طریقی بدانند شما آن ها را درک می کنید. "همینو ادامه بده" – برخی از دوستان شما ممکن است همرنگ جماعت نباشند، یا برنامه های ویژه و عادات غیر معمول داشته باشند. آن ها را در جهت تعاقب علایقشان حمایت کنید. بیشتر از این که اصرار بورزید عزیزانتان را با خود همنوا و همرنگ کنید، یکتایی آن ها را تشویق کنید- هر کس برای خود رؤیایی دارد که هیچ کس دیگری ندارد! من فکر می کنم آن جمله سه کلمه ای که انتظار داشتید ببینید، باید برای آنانی که خیلی خاص هستند رزرو شود؛ آن جمله اینست: "تورا دوست دارم"! ترجمه: پگاه |
| فرشته ها کیستند؟ |
1 - چه کسی فرشته ها را ساخت ؟ خداوند (مزمور 148 : 2همه چیز به فرمان خدا ساخته شده حتی فرشته ها (یوحنا 1 : 3 2 – آیا فرشته ها قابل دیدن هستند ؟ کولسیان 1 : 6 و افسسیان 6 : 12 3- فرشته ها از چه زمان بودند ؟ آنها از قبل پیدایش بودند . پیدایش 1 : 1 و ایوب 4-7:38 4- تعداد فرشته ها چقدر هستند ؟ تعداد فرشتگان بیشمار هستند . دانیال 7: 10 ومتی 26 : 53 ومکاشفه 5 :11 وعبرانیان 12 :22 5 – آیا مقام ما و فرشتگان یکی هستند ؟ خیر .عبرانیان 12 : 22 و 23 و2 :7 وعبرانیان 1: 1: 4 و 2 : 18 ما آنهارا داوری میکنیم . اول قرنتیان 6 :3 6 – آیا فرشتگان جسم دارند و آیا فرشتگان ازدواج میکنند ؟ عبرانیان 1: 7 و 1 : 14 مزمور 104 :4 7 – آیا فرشتگان مانند انسان ظهور میکنند ؟ بله پیدایش 18: 1- 4 8 - آیا با مهمانوازی از فرشته ها پذیرائی میکنید ؟ بله پیدایش 13: 2 9 – آیا فرشتگان سقوط کرده اند ؟ بلی عبرانیان 2 : 16 10 - آیا فرشتگان سقوط کرده شانس نجات دارند ؟ عبرانیان 2: 16 ولوقا 4:34و35 11- آیا حکمت وهوش فرشتگان از انسان بیشتر است ؟ بله سموئیل 14 :20 و متی 24: 36 12 – آیا فرشتگان از انسا نها قوی ترهستند ؟بلی چون سنگ قبر مسیح را کنار زدند.متی 28: 2 متی 28: 2 دوم تسالوکیان 1: 7 13- آیافرشتگان تحقیق میکنند . اپطرس 1: 11و12 14- آیا فرشتگان نجات پیدا میکنند ؟ خیر مسیح فقط برای نجات انسان آمده ؟ عبرانیان 2: 16 15 – آیا فرشتگان همه جا میتوانند حاضر باشند ؟ بله زکریا 1: 11 16 - آیا خدا فرشته های بد را آفرید ؟خیر آنها انتخاب کردند سقوط کنند خدا فرشته خوب آفرید .مکاشفه 9: 11و 12: 7 – 12 وسقوط لوسیفر یهودا آیه 6 وحزقیال 28 :11- 19 علت آزادی شریر تا ما انتخاب کنیم در آزادی گل کوه |
| دعای سن فرانسیس آسیزی |
بذر شادی در آنجا که اندوه هست ای استاد الهی ببخششای تا باعث تسلی شوم بیش از آنکه خواهان دریافت تسلی از دیگران باشم دیگران را درک کنم بیش از آنکه بخواهم آنان مرا درک کنند محبت کنم بیش از آنکه انتظار محبت داشته باشم زیرا که در دادن است که دریافت می کنی در بخشیدن است که بخشیده می شوی و در مردن است که برای زندگی جاودان زاده می شویم. فرستنده : راشین سایروس | |||
| خرقه عشق مسیحا ز درون درپوشیم- پاتریک بشکوفه |
|
خرقه خون مسیحا ربودم ز برش دوش
گرچه در قرعه کاسه سر میباختم
خرقه اش آلوده به خون است هنوز
درزی هم در آن نیست
و زنگاره نچسپیده است بر آن
مردمان را گفتم خرقه ام مینگیرید
بهر چه است! گفتند شعله ها رقصانند در هیزم جان افزائی
همه کس می بینیم همه شوق می بینیم
جام جمشید چه است!
آن مجوسی شادمان در پی انجم میرفت می بینیم
آنچه مجنون به پی لیلی ناصر میرفت می بینیم
چشمه ها و رودها ز کجا می آیند
در کدامین دریا آرامند
همه یکسو در پی یار می بینیم
شرک و ریا و حد و خلاص
همه در جامه عیسویش می بینیم
بحر قلزم بشکافت بوسه زد کف یم نعلین یار
حوریب را دانی چیست
پهلو که درید آبخون به فواره نشست
همه در خرق مسیحا بینیم
رود حیات می بینیم دخترکی را گفت نازنینم برخیز
به آرامی گفت تالیتا کوم!
آن یکی را گفت تشک خویش بردار و برو
آن یکی را گفت چشم در سیلوحا کن
عشق را بینی بینائی
نور عالم بر تو هویدا خواهد گشت
مردمان جملگی در آز و طمع خرقه ام می سوختند
بیکباره چاک زدم از خرقه خویش
که اندوه و حسرت خلق خوابانم
آتشی برپا شد از درونم سوختم
هر چه مردم دیدند من نیز آویختم
لیک سوختم خویش
چو مه پیکری در بستر یار
سوختم و خاکستر خویش بربادم داد
تا زنده شوم از نو در نور مسیحائی
آنسوتر را نیز نیک بنگر
امیری هست عریان لیک گوید
چه فاخر جامه ای اینک بتن دارم
و در کاخ عیاشی دوران
بندگان لب به تحسین لباسم بگشایند
که من را چیز دگر نیست جز این ملبس زیبا!
من چه حاجت به خرقه مفلوک دارم هان ای آزاد واژه که دربندی
هان ای عشاق که عریانی یار ندیدید
هان ای مستان چه شرابی نوشید که هیچ تخمیر در جام نداشت اینک آزادید از بندها و رستها
اینک میخرامید بیشرم در بستر یار
چه شرابی است مهیا اینجا
آنچه مستی هست اینجاست
خود می از مست مست تر خواهد شد!
چشمه ها و چشم ها بگشایند
نور در غل و زنجیر و محبس نمیخسبد هان
نمی پوسد نمی میرد
لیک ظلمت هماره میخزد در عمق پستوئی
که پوشاند به نیرنگی درون وحشت خود را چه شعری هست که بشکست بر لب شاعر
و وصف از سرو شیرین تن ننموده است
چه کورانند با صدها چشم
که تیغ زهرگین بسان قتال هولناکی
به چشم خویش فروبندند
نخواهند دیده ها بینند
مسیحائی که بشکفت است
گلخند بر واژگان و رازگاهان
نخواهند دیده ها بینند دگر آن عشق غوغائی
وه که او چه غوغائی است چه شوری است و چه شیرین است لب یار پس آیید ای همه جانان
که خرقه از مسیحا از درون پوشیم
پاتریک بشکوفه |
| بعد > |
|---|
| نیکوست که سال نو را با عیسی شروع کنیم! |
![]() نیکوست که سال نو را با عیسی شروع کنیم! نیکوست که در آبهای ناشناخته 2007 کشتی خود را به حرکت در آوریم چون او ناخدای تو و لنگر جان توست؛ نیکوست که در راههای کشف نشده قدم برداریم چون او راهنما و نگهبان راه توست؛ نیکوست که با ناشناخته ها روبرو شویم چون او حکمت توست و کسی که از آغاز، پایان را می داند. نیکوست که دستهای تو خالی باشد، چون او آنها را پر خواهد کرد؛ نیکوست که قلب تو باز باشد، چون او آن را لبریز خواهد کرد؛ نیکوست که چشمان تو به یک جا دوخته شده باشد، چون در نور او همه چیز آشکار خواهد شد؛ نیکوست که گوشهای تو بشنود، چون نجوای او شیرین ترین صدایی خواهد بود که می شنوی؛ نیکوست که پاهای تو استوار باشد، چون او صخره توست و بنیادی که تو بر آن می ایستی. نیکوست که به او اعتماد کنی چون او هرگز خطایی نمی کند؛ نیکوست که او را خدمت کنیم چون او همه چیز را بخوبی به پایان می رساند؛ نیکوست که او را محترم بشماریم چون کسی با او برابر نیست؛ نیکوست که مطیع او باشیم چون نقشه های او بهترین هاست؛ نیکوست که در او استراحت کنیم چون یوغ او سبک است؛ نیکوست که به او تکیه کنیم چون او نیازهای روزانه تو را برآورده می سازد؛ نیکوست که در او لذت ببریم چون او پاداش عظیم شماست. خداوند سال شما را با چیزهای نیکو مملو سازد. Roy Lessin |
| ||||||||||
| ||||||||
| ||||||||
| عیدی |
|
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..." البته پُل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پُل را به لرزه درآورد: " ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پُل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟" تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پُل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پُل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پُل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید." پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پُل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد : " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی." |
| خداوندا، از قایق من استفاده کن! |
|
شمعون شنیده بود که خود عیسی آن روزها تعلیم می داد. عیسی همانطوریکه درزهای قایق را لمس می کرد، کار دست روی قایق را تحسین کرده و گفت: « خیلی صاف است. ». شمعون جواب داد: « بنیامین قایق ساز، سال پیش تمامش کرد. آخرین قایقی که قبل مرگش ساخت. ». عیسی دستش را روی تخته های کنار قایق کشید و گفت: « خیلی کیپ است. این زبانه ها بخوبی با هم جفت و جور شدند؛ بایستی وقت زیادی برده باشد. ». شمعون تورش را روی زمین گذاشت و گفت: « درسته، زمان زیادی...». گپ و صحبت از رفو کردن تورها لذت بخشتر بود. او ادامه داد: « برای بنیامین و پسرش هفت ماه طول کشید. آنقدر طول کشید که فکر کردم هرگز تمام نخواهد شد. البته پول زیادی ام از من گرفت. امّا احتمالاً بهترین قایق در این دریاچه مال من است. ». شمعون بلند شد و قایق را به طرف ساحل سنگی کشید و گفت: « به نظر می آید که از چوب سر در می آورید.». عیسی گفت: « من نجارم، پدرم هم همینطور.». عیسی دستش را دراز کرد و گفت: « از دیدنت خوشحالم. میشه نگاهی به داخل قایقت بیندازم؟ ». شمعون لحظه ای تأمّل کرد؛ چونکه قایق نویی بود و نمی خواست کسی به آن آسیبی برساند، مخصوصاً کسی که از قایقرانی سر رشته ای نداشته باشد. امّا بالاخره غرورش بر اضطرابش چیره شد و گفت: « حتماً، ولی مواظب آن طنابها باشید که به پاتون گیر نکنه. ». عیسی داخل قایق شد و آن را به دقت بررسی کرد: سکان، کف قایق و تیر بادبان را. همانطور که از قایق بیرون می آمد گفت: « بنیامین قایق بسیار خوبی برای تو ساخته.». « راستی امروز عصری برای مردم در این ساحل می خواهم صحبت کنم، می شه لطف کنید و کمک کنی که مردم در کنار ساحل بنشینند. من امشب به یک حامی احتیاج دارم. ». او با خوشحالی از اینکه به او احتیاج داشت و این واقعیت که یک نجار از قایقش تعریف کرده بود، قایقی که خود می دانست که سازۀ خوبی است، به عیسی گفت: « البته، اگر کاری از دستم ساخته باشد، خوشحال می شوم آنرا انجام بدم، عیسی. ». آن روز عصر وقتی که شمعون جمعیت را ساکت کرد و سرجایشان نشانید، شیفته و بهت زده نشت تا به صحبتهای عیسی گوش کند. عیسی وعظ کرده و می گفت: « کوری را که شفا پیدا کرد نشانۀ وجود قدرت خدا در میان شماست؛ قدرتی که اینجاست تا زندگی شما را شفا داده و به شما شادی عطا کند. ملکوت خدا اینجاست. برگشته تا خدا زندگی شما را به راستی هدایت کند. » این تعالیم مانند سخنرانیهای معلمینی که از این و از آن استاد نقل قول می کنند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند، نبود. عیسی با چنان اقتدار و جسارتی تعلیم می داد که فریسیان عدالت نما را در میان جمعیت ساکت و مردم معمولی را از شرم و توبه به گریه می اندخت. وقتی خورشید غروب کرد و مردم بلند شدند که آنجا را ترک کنند، شمعون، آن ماهی گیر بد زبان و پرسروصدا، به خود می لرزید. آیا او برای ملکوت خدا و مسیح موعود حاضر بود؟ او فقط یک ماهی گیر خوب بود. امّا آیا انسان خوبی هم بود؟ نه واقعاً. الآن زمانی برای عکس العمل و پاسخ نیست. مردان کفرناحومی به سرعت خود را برای ماهی گیری شب دیگری حاضر می کنند. شمعون و برادرش آندریاس قایق را از ساحل برداشته و قبل از اینکه به داخل آن بپرند، آنرا بطرف دریا هل می دهند. چندین متر که پارو می زنند، تورهای خود را به آب پرتاب می کنند. آنها تمام شب، بارها و بارها تور را پرتاب کرده و دوباره جمع می کنند. صبحگاه از راه می رسد و آسمان به رنگ صورتی تغییر می یابد. شمعون و آندریاس آخرین تورشان را جمع می کنند و بطرف ساحل برای فروختن آنچیزی که گرفته اند و کمی خواب، حرکت می کنند. شب طولانی بود، امّا بهترین صید این هفته را گرفته اند. صدایی در طول آب طنین می اندازد: « شمعون...شمعون...». شمعون منتظر می ماند که تور به داخل آب برود و بعد به بالا نگاه می کند.عیسی بود، همانکسی که حرفهایش درمورد ملکوت خدا، تمام زمان مشقت دیشب، ذهن او را مشغول کرده و او را به چالش کشانیده بود. برای سومین بار او را صدا زد: « شمعون ». شمعون دستش را به نشانۀ تشخیص او بلند کرد. کلماتش دقیق، کوتاه و مصر بودند: « دنبالم بیا. دنبالم بیا تا تو را صیّاد مردم گردانم. ». صیّاد مردم؟ بجای ماهی، انسان بگیرم؟ منظورش چه می تواند باشد؟ امّا عیسی همچنان او را صدا می زد. تور هنوز همانجایی بود که شمعون آنرا پرت کرده بود و با حبابهای زیادی به داخل آب فرو می رفت؛ امّا شمعون و آندریاس هردو در طرف دیگر قایق به طرف ساحل شنا می کردند. آنها همانطور که قطرات آب از آنها می چکید، نزد عیسی زانو زده بودند. شمعون می توانست روی موهای خیس و درهم و برهمش، دست معملم را حس کند. عیسی گفت: « شمعون، مرا متابعت کن. ». شمعون به بالا نگاه کرد و گفت: « خداوندا، دنبال تو می آیم. به کجا می روی؟ ». عیسی گفت: « خواهی دید. » و دست او را به آرامی گرفت تا بلند شود و ادامه داد: « و شمعون، به قایقت هم احتیاج دارم. ». قایق نو اش، فخر قایقهای شهر، عیسی با قایق چکار دارد؟ شمعون بالا را نگاه کرده و به آرامی جواب می دهد: « حتماً، می توانید از آن استفاده کنید....وقتی احتیاجی بهش نداشته باشم. ». عیسی اصرار می کند: « امّا من به آن احتیاج دارم. قایق مال توست. مگه اینطور نیست؟ ». « البته خداوندا، قایق یکجا برای من است. سه سال طول کشید تا بتوانم قیمتش را پرداخت کنم. ». « و تو تصمیم گرفتی که مرا دنبال کنی. اینطور نیست شمعون؟ ». « البته خداوندا ». عیسی جواب می دهد: « پس قایقت هم باید مرا دنبال کند. نه فقط تو، بلکه تمام وجودت و هرچه که به تو تعلق دارد، باید مرا دنبال کند و هر موقع نیازی به آنها باشد، بایستی دردسترسم باشند. ». شمعون شرمنده می شود: « بله خداوندا، لطفاً قایق ماهی گیری من را بردارید و هر موقع می خواهید از آن استفاده کنید...می خواهم واقعاً خودخواهی من را ببخشید. ». « شمعون تو خانه داری؟ ». « بله خداوندا، دارم. ». « من نیاز دارم که از آن هم استفاده کنم. ». « خانۀ من؟ ». « خوب، عیسی، نمی دانم چگونه اینرا بگویم. امّا مادرزن من با ما زندگی می کند و درحال حاضر حالش خوش نیست. مطمئن نیستم با تبی که دارد می توانیم مزاحمش شویم یا نه...». « قایقت، خانه ات و خود تو بایستی همه مرا متابعت کنند، شمعون. ». « بله خداوندا. » « و من مراقب مادر زنت هستم. خودت خواهی دید. چرا راه را نشان نمی دهی؟ ». شمعون پاسخ می دهد: « بله، خداوندا. » و عیسی، شمعون و آندریاس، همانطوریکه خورشید از سر تپه در حال غروب کردن است، از ساحل بطرف شهر می روند. این داستان کاملاً ساختگی است و در سپتامبر 1997 در جلیل نوشته شده است. این داستان برداشتی از یوحنا 1 : 35 ـ 42 و متی 4 : 12 ـ 22 می باشد. البته اینرا می دانید که وقتی عیسی به خانه می رود، مادرزن پطرس را از تبش شفا می دهد و از خانه به عنوان جایگاهی برای شفا و بسیاری از اعمال و تعالیمش استفاده می کند. از آن قایق هم برای حمل عیسی و شاگردان در جلیل استفاده می شود. شما چه چیزی دارید که بایستی عیسی را دنبال کند؟
دکتر رالف ویلسون مترجم: آرش |
| اهمیت مطالعه کتاب مقدس |
|
یک یهودی هر روز که دعای خود را (دعای شمای) به حضور یهوه بلند می کرد این فرمان در گوش او طنین می افکند: "ای اسرائیل بشنو، یهوه، خدای ما، یهوه واحد است. پس یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما. و این سخنانی که من امروز تو را امر می فرمایم، بر دل تو باشد. و آنها را به پسرانت به دقت تعلیم نما، و حین نشستنت در خانه، و رفتنت به راه، و وقت خوابیدن و برخاستنت از آنها گفتگو نما. و آنها را بر دست خود برای علامت ببند، و در میان چشمانت عصابه باشد. آنها را بر باهوهای در خانه ات و بر دروازه هایت بنویس" (تثنیه6: 4-9) مطالعه، تعمق و قرائت کلام در تار و پود فرهنگ و زندگی آنها تنیده شده بود به حدی که هویت ملت در رابطه کتب مقدسه تعریف می شد. هر پدر یهودی، به عنوان رهبر و سر خانواده مسئول آموزش کلام خدا به اعضای خانواده خود بود تا فرزندان در حکمت و فرائض خداوند رشد کرده و در خداترسی-اطاعت از یهوه، سالک باشند. این تشویق و تذکر در کتب و نصایح عهد جدید نیز انعکاس یافته و به تفتیش کلام ارزش والائی داده شده است. در همین راستا خداوند با بخشیدن معلمین به بدن خود کلیسا، از این عطا برای بنای جماعت مقدسین استفاده می کند تا کلیسا در دانش الهی و معرفت خداوند به قوت پیش رود. پولس رسول به دستیار جوان خود تیموتاوس، چنین نصیحت می کند "...خدمتکاری باش که کلام خدا را به درستی به کار می بندد" (دوم تیموتاوس2: 15) پولس از او می خواهد همانطور که کلام خدا را با امانت در کودکی یافته بود و به همان قسم که از حکمت الهی منور گشته به جماعت تعلیم دهد (دوم تیموتاوس3: 15)کلیسای اولیه، الهام گرفته از دستورات کلام در آموزش فرائض خداوند، و مشاهده عادت یهودیان در تدریس مستمر کتب در کنایس خود، کلاسهای تدریس کتاب مقدس را در بطن کلیسا شکل دادند. ایمانداران قدیمی و با تجربه مسئول انتقال آموخته ها و دانش الهی خود به خادمین جوان و نوایمانان شده و جلسات بررسی و تعمق در کلام به مراکز اصلی تدریس ایماندارن مبدل گشت. جای تاسف است که در طی گذشت سالها این عادت زیبا و الهی در کلیساها کمرنگ شده و مقام خود را بتدریج از دست می دهد. آموختن کلام از یک نیاز و لزوم به یک تجمل در دانشگاههای الهایات مبدل شده، تا جایی پیش رفته ایم که خادمین، شیوخ (شبان، کشیشان) اهمیت و ضرورت یادگیری علم الهی (الهایات) را نادیده گرفته، تنها به تجربیات شخصی خود اتکا می کنند.گروهی اهمیت توجه به مسح الهی را بسیار افضلتر از تفتیش کتب می دانند، ناآگاه از این حقیقت که روح القدس کلمات و سخنان مسیح را به ما یادآور کرده و کلام خدا را بر ما کشف می سازد. روح قدوس خداوند در چهارچوب کلام، حقایق الهی را بر ما مکشوف می سازد و بر اساس شنیدن و تامل درکلام است که ایمان را در ما ایجاد می کند. چندی پیش فرصتی را داشتم با خادمی در رابطه با مطالعه عمیق کلام و تشویق اعضای کلیسا در سپردن خود به چنین عادتی گفتگو نمایم. بار دیگر به اهمیت این مطلب زمانی پی بردم، که این خادم خلاف این مطلب را به اعضای کلیسا پیشنهاد کرده بود تا مبادا ایشان در دام گناه غرور گرفتار آیند. حقیقتأ جای تاسف است که کلیسای خداوند از ترفندهای شریر و حملات موزیانه او آگاه نمی باشد و بسادگی فریفته شده هر روز بیشتر از دیروز با کلام پدر آسمانی بیگانه می گردد. شاید بهتر باشد بار دیگر به تاریخ کلیسا نظری بی افکنیم و زندگی بزرگمردانی چون مارتین لوتر و جان کالوین را که داشتن کتاب مقدس و فرصت مطالعه کلام را مدیون این چنین افرادی می باشیم، را مورد توجه قرار دهیم. نهضت ریفورمی که بوسیله چنین مردانی آگاه از کلام خدا که دانش الهی خود را در دانشگاه ها کسب کرده و پس از تحولات ایمان همچنان در مکانهای تحصیلی عالیه ادامه داده و وسیله ای در دست خدای قادر در جهت بیداری بسیاری گردیدند.کلیسای ایران می بایست بار دیگر به ریشه قدیمی پدران کلیسا برگردد و در ایمان و دانش الهی اجازه دهد تا روح خدا هیکل مقدس را بنا کند. آگاهی از کلام و ریشه دوانیدن در فهم اصول کتاب مقدس کلیسای خداوند را از تعالیم ناراست مصون نگاه داشته آن را تبدیل به عمارتی قائم می سازد. اگر ایمانداران از فرائض ابدی و راست خدا مزئین باشند، دشمن هرگز فرصت و مجال ارائه دروغهای مجلل خود را در قالب تعالیم جدید و دل انگیز نخواهد داشت. بیایید امروز ما آن کسی باشیم که این تشنگی را به دیگران انتقال می دهد.
ادوین کشیش آبنوس |
| غرور و ضدیت خدا با آن |
|
یکی از مسائلی که خدا با آن به سختی مقاومت می کند و بارها در کلامش به آن اشاره می کند، غرور است. اما تکبر چیست و چگونه می توانیم از آن آزاد شویم؟ در این مقاله می خواهیم کمی به این مسئله توجه کنیم. ادامه مطلب باید توجه داشته باشید شخصی که استعداد خاصی و زیبایی یا مهارت خاصی ندارد هیچوقت مغرور نمی شود، همیشه کسی مغرور می شود که چیزی در چنته دارد. مثلا یک واعظ ماهر یا یک ویولونیست عالی یا یک نویسنده مشهور و غیره. اصولا افرادی که دارای استعداد کمی هستند با غرور کمتر مواجه می شوند، اگر چه آنها نیز از این موضوع مستثنی نیستند. آرنولد پالمر گلف باز مشهور می گوید در یکی از بازیهای گلف با یک ضربه توب را به وسط زمین اصلی انداختم و با غرور به وسط زمین اصلی رفتم و در حالیکه اطمینان کامل داشتم که می توانم آن را وارد سوراخ زمین بکنم یکی از افراد تماشاچی با صدای بلند فریاد زد تبریک آرنولد؛ و من با غرور رفته به او دست دادم و برگشتم و در این لحظه بود که تمرکزم را از دست داده بودم و با اینکه خیلی نزدیک به سوراخ بودم ولی با چهار ضربه کاملا پرت و پلا توانستم بالاخره توپ را وارد سوراخ کنم . غرور تمرکز ما را از بازی به دور می کند. غرور تمرکز ما را از جنگ روحانی دور نگه می دارد. باید مواظب آن بود. بارها شده که مشغول کار خیلی خوبی بودم و آن را بخوبی انجام می دادم ولی همینکه به خود گفته ام عجب کاری داری می کنی، درست در همان لحظه خراب کرده ام. در حزقیال 28: 11-19 می خوانیم که به پادشاه صور اشاره شده و بسیاری از مفسرین کتاب مقدس معتقدند که این هم به پادشاه صور و هم به شیطان اشاره دارد. این پادشاه مغرور شده بود و خود را خدا می دانست. راستی لازم نیست که اعلام کنیم که ما خدا هستیم. گاهی اوقات با رفتار و حرکاتمان چنان نشان می دهیم که خدا هستیم که از هر گفته ای صدای آن بالاتر است. فکر نکنیم که پادشاه صور یا شیطان هیچ چیز نداشت و بیخود مغرور شده بود. این آیات را خوب بخوانید و ببینید چه پیشرفتهایی کرده بود. کلام خدا می گوید تو خاتم کمال و مملو حکمت و کامل جمال هستی. این تعریفها آن هم از خدا برای یک شخص یک شوخی نیست بلکه نشان می دهد که این شخص واقعا دارای قابلیتهایی با ارزش بود. او واقعا زیبا و با حکمت و با شخصیت عالی بود. فکر نکنید کسی که دارای شخصیتی عالی است هیچوقت در دام غرور نخواهد افتاد. اتفاقا این آیات نشان می دهند که حتی کسی که خیلی خوب روی شخصیتش کار کرده می تواند در دام غرور بیافتد. موسی را ببینید در حالیکه خیلی چیزها در زندگیش اتفاق افتاده بود و بارها خدا را ملاقات کرده بود و شخصیت او شکل گرفته بود ولی در همان اواخر زندگیش مشکل غرور او را می گیرد و عصبانی شده چند بار به صخره می زند و همین باعث می شود که موسی وارد سرزمین موعود نشود. غرور تا آخرین لحظات و دقایق و ثانیه های عمرمان ما را تهدید می کند. شما هیچوقت نمی توانید بگویید که من دیگر مغرور نخواهم شد. این را از فکرتان خارج کنید.در ضمن بین غرور و فروتنی یک تار مو فاصله هست. شما امکان دارد در اوج فروتنی مغرور شوید!!! آیا این عجیب نیست. گاهی اوقات غرور از تعریف و تمجید های اطرافیان به ما رخ می دهد. بعضی ها نیز شخصیتا و موروثی از اجدادشان حالتهای تکبر آمیز در آنها وجود دارد. بعضی نیز فروتن بوده اند ولی پس از موفقیتهای بسیار مغرور شده اند. به هر حال یک ایماندار به مسیح همیشه باید خود را چک کند که آیا مغرور شده یا خیر. در آیات ذکر شده می خوانیم که شیطان دارای موفقیتها و زیباییها و حکمت عالی بود ولی روزی رسید که نه کسی از او تعریف کرده بود و نه در ذاتش( یعنی موروثی) در او غرور بود، ولی شروع به فکر کردن به خود کرد. یعنی خود محوری جای خدا محوری را گرفت و این آن لحظه بود که شیطان سقوط کرد. چگونه می توانیم از غرور آزاد شویم؟ 1- مرتبا کلام خدا را بخوانید و خود را در آینه کلام خدا ببینید و از آن اطاعت کنید(یعقوب 4: 7) 2- با ابلیس وقتی شما را به تکبر وامی دارد مقاومت کنید تا از شما بگریزد.(یعقوب 4: 7) 3- پرستش خداوند باعث می شود که از غرور آزاد شویم. شیطان شروع به پرستش خود کرد و پرستش خدا را کناری گذاشت و آن لحظه، لحظه سقوط او بود. 4- کلیسا باعث می شود که ما از غرور آزاد شویم. بودن در جمع کلیسا و مشارکت کلیسایی باعث می شود که پیوسته افرادی باشند که ما خود را به آنها پاسخگو بدانیم. افرادی که از یک کلیسا به کلیسای دیگر رفته اند یکی از مشکلات اساسی آنها غرور بوده است. این را می توان با استناد به کلام خدا ثابت کرد. 5- خود را به یک یا چند نفر شخص روحانی پاسخگو کنید و از آنها بخواهید که هر چند دفعه یکبار شما را چک آپ کامل کنند. 6- به نظرات دیگران توجه کنید و اگر کسی چیزی را می گوید که نشان می دهد شما مغرور شده اید، قبل از آنکه خرابی بزرگی ببار آید خود را فروتن سازید و در حضور خدا در خاک و خاکستر و در پلاس توبه کنید. 7- خود را دوست بدارید ولی از خود راضی نباشید. کلام خدا می گوید همسایه خود را مثل نفس خویش محبت نما. این آیه نشان می دهد که ما می بایست تا حدودی خود را قبول داشته باشیم ولی نه اینکه ما محور همه چیز شویم. 8- وقتی یک نفر به شما می گوید مغرور شده ای، زود جبهه نگیر بلکه با ترس به حضور خدا برو و خود را چک کن که آیا واقعا مغرور شده ای یا خیر.
کشیش باباخانی |
| خراش های عشق مادر |
|
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
گرداوری: عمانوئیل پورمند |
| جانشینی برای پادشاه |
|
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
گرداوری: عمانوئیل پورمند |
| آیا جلال، کلیسا و زندگی شما را ترک کرده؟ |
|
خدا می خواهد که جلالش را در هر جا آشکار کرده و به هر کسی بدهد. در بعضی جاهها جلالش قبلاً آشکار شده و خیلی جاههاست که جلال خدا نمی تواند جریان داشته باشد و خیل جاهها یکبار آمده و الآن بایستی آن محل را ترک کند. اخیراً خدا کتاب حزقیال بابهای 9 و 10 را به یاد من آورد که در آنجا جلال خدا معبد را ترک کرد. خیلی از ما این بابها حزقیال را خوانده ایم و می دانیم که گناه اسرائیل بزرگ بود؛ بنابراین خدا زمین را داوری کرد و جلال او از آنها و معبد رفت. نمی خواهم بگویم که الآن کلیسای آمریکا به بدی اسرائیل آن موقع است و خدا می خواهد ما را بزند تا بمیریم. البته هیچ کس و هیچ کلیسایی در طریق جسم زندگی نمی کند، ولی چیزی که واقعاً با قلب من حرف زد، آیه های ذیل بودند: حزقیال 9 : 3 ـ 6 : " جلال خدای اسرائیل از روی آن کروبی که بالای آن بود به آستانۀ خانه بر آمد و به آن مردی که به کتان ملبّس بود و دوات کاتب را در کمر داشت خطاب کرد. و خداوند به او گفت: « از میان شهر یعنی از میان اورشلیم بگذر و بر پیشانی کسانی که به سبب همۀ رجاساتی که در آن کرده می شود آه و ناله می کنند، نشانی بگذار. و به آنان به سمع من گفت که در عقب او از شهر بگذرید و هلاک سازید و چشمان شما شفقت نکند و ترحّم منمایید. پیران و جوانان و دختران و اطفال و زنان را تماماً به قتل رسانید، امّا به هر کسی که این نشان را دارد نزدیک مشوید و از قدس من شروع کنید.» پس از مردان پیری که پیش خانه بودند شروع کردند." آیۀ 4 نشان می دهد که خدا خواهان چه نوع افرادی است و چه کسانی را می خواهد از هلاکت نجات دهد. این افراد ممکن است خود افراد کاملی نباشند ولی گناه را جذّی گرفته و برای آن آه و ناله می کنند. اگر اسرائیل مانند اینگونه افراد عمل می کرد، جلال خدا آنجا را ترک نمی کرد و زمین داوری نمی شد. توجه کنید که خدا در آیۀ 6 می گوید که داوری از قدسش و از رهبرانی که در رتبه های بالا می باشند، شروع می شود. دوباره من نمی خواهم بگویم که خدا می خواهد مردم را بزند تا بمیرند و اینکه کلیسای آمریکا به بدی اسرائیل آن موقع است؛ ولی ما همیشه خواسته ایم که جلال خدا را در کلیسا و زندگی مان ببینیم. امّا اگر گناه را جدّی نگیریم جلال خدا ما را ترک کرده و هرگز آنرا دوباره نه دیده و تجربه خواهیم کرد. کلمۀ «جلال» به زبان عبری kabowd (kaw-bode) است که می تواند وزین و سنگین هم معنی دهد. بعضی از خادمین، کلمۀ جلال را پری خداوند، یعنی تمام چیزهایی که در پری وجود خداست، تعریف می کنند؛ درواقع یعنی تمام خصوصیات، شوکت، شکوه، قدرت، حضور، محبّت و قدوسیّتش، یعنی تمامی چیزهایی که در پری او در بالاترین حدّ و اندازه وجود دارد.خدا می خواهد که ما در حضور بیشتر او زندگی کنیم. او می خواهد ما را با جلال بیشتری پر کند. امّا اگر ما نسبت به او و گناه جدّی نباشیم این اتفاق نخواهد افتاد. همچنین ما نیاز داریم که برای روح القدس بیشتر باز باشیم. من افرادی را می شناسم که می گویند که می خواهند محبوب خدا باشند تا خدا آنها را برکت بدهد و جلالش را بر زندگی آنها بریزد، درعین حال همین اشخاص درحال طلاق گرفتن از همسران خود هستند، از برادر خود متنفرند و روابط نامشروع جنسی دارند. من کشیشهایی را می شناسم که می گویند که می خواهند که خدا جلالش را در کلیسا بریزد، در عین حال در امور کلیسا صداقت کافی ندارند، دروغهای مصلحتی می گویند تا خود را بهتر جلوه دهند، برای کلیسا و خودشان بجای خدا بدنبال پول و قدرت هستند. بعضی حتی اجازه نمی دهند که روح القدس در کلیساهایشان حرکت کند، امّا هنور بدنبال جلال خدا هستند که کلیسا را به حرکت درآورد. بیشتر افراد در نشان دادن اشتباه دیگران با انگشت بسیار عالی عمل می کنند ولی در دیدن عیب خودشان ابداً. اگر حقیقت را بخواهید خدا جلالش را در ما نخواهد ریخت، مگر اینکه در صداقت زندگی کنیم و گناه را جدّی بگیریم؛ و اگر هم جلالش را بریزد دوام زیادی نخواهد د اشت. خدا می خواهد که جلالش را در ما بریزد و می خواهد که آن در ما برای همیشه بماند، نه برای چند ماه و چند سال، بلکه مادامی که در این زندگی حیات داریم و نفس می کشیم. او در مرحلۀ دوم می خواهد که جلالش با تمام پری اش در زندگی و کلیسای ما بماند. همانطوریکه وقتی قوم اسرائیل در طریق خداوند عمل می کردند، جلال خدا تنها برای مدت کوتاهی نمی ماند. زیرا که خدا می خواست جلال خود را به قوم اسرائیل نمایان کند و آنها جلسات بیداری داشتند و مکان مقدّسی برای او فراهم می کردند و او را در آنجا دوباره بعنوان خدای خود می پذیرفتند و بعنوان قوم او تصمیم می گرفتند در طریقهای او عمل کنند؛ در اینصورت مادامی که آنها این کار را می کردند جلال خدا آنها را ترک نمی کرد. از شما درخواست می کنم که امروز وقتی را در نظر بگیرید و زندگی خود را بیازمائید تا ببینید آیا جلال خدا در زندگی و کلیسایتان به آن قدرتی که باید باشد، هست؟ اگر نیست از خدا بخواهید که به شما نشان دهد که روی چه نواحی از زندگیتان باید کار کنید تا جلالش در زندگی شما بماند. از خدا بخواهید تا بدن تان را معبد روح القدس نماید و کمک کند تا گناه را جدّی بگیرید تا ظرفی باشید برای جلالش. ادم بکر مترجم: آرش |
| داستان آشنایی من با عیسی مسیح |
|
تا اینکه با کسی آشنا شدم و او در مورد عیسی مسیح و هدف او صحبت کرد و من متوجه شدم که تمام خصوصیات این شخص با آن موضوعی که به دنبالش بودم مطابقت دارد. از او خیلی خوشم آمد اما باز هم افکار من نمی توانست درک کند. من در افکار خودم نمی خواستم خدا را قبول کنم. و به خودم می گفتم که خدای من باید با علم ثابت شود.
تا اینکه یک روز که در یک جلسه کلیسائی شرکت کرده بودم واعظ در این مورد صحبت می کرد که خدا را فقط از طریق عیسی می توان شناخت. و من در افکار خودم غوطه ور شده بودم با خودم گفتم خدایا اگر تو واقعاّ وجود داری خودت را با علم به من ثابت کن و گرنه من قبول نمی کنم.
انگار یک صدایی در درون من گفت باشد من با علم ثابت می کنم به تو که هستم. از من پرسید میخواهی از بزرگترین اجسام شروع کنی یا از کوچکترین گفتم از بزرگترین افکار مرا برد به سمت کرات و کهکشانها و دانستن نحودۀ تشکیل آنها. گفتم دانستن اینها خیلی وقت می خواهد شاید عمر من کفاف ندهد. گفت میخواهی از کوچکترین شروع کنیم . دوباره افکار مرا برد به سمت بدن خودم دست و پا و سلول و اتم و ... باز گفتم برای دانستن تمام اینها هم عمر من کفاف نمی دهد. گفت پس چرا از خود من شروع نمی کنی "عیسی مسیح" و یک آرامشی به من دست داد بعد از آن جلسه شروع به خواندن عمیق تر کتاب مقدس و گوش دادن به صحبت های دیگر ایمانداران کردم و رفته رفته متوجه شدم که عیسی انسانی است که با دیگر انسانها فرق دارد. کم کم شخصیت الهی او برایم آشکار شد و اکنون او را خداوند و نجات دهنده خود می دانم.
و هر چه با او بیشتر آشنا می شوم بیشتر پی می برم که راه نجات انسانها ایمان به عیسی مسیح است. و زندگی و هر چیز با او مفهوم پیدا می کند و حالا تلاش می کنم هرچه بیشتر از او قوت بگیرم و مطابق خواسته او عمل کنم و ضعف ها یم را به او می دهم تا او قوت من باشد. و همانطور که مرا لایق فرزندی دانسته فرزند لایق او باشم. جلال تا ابدالآباد لایق اوست |