تبليغاتX
شبان نیکو
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 20:44 | نويسنده : بلا

قدرت سه کلمه کوچک    
برخی از جالب توجه ترین پیام هایی که مردم به هم می دهند، غالباً از سه کلمه ساخته شده است. این قبیل جملات وقتی که گفته یا فرستاده می شوند، این قدرت را دارند که دوستی های جدیدی بسازند، دوستی های قدیمی را عمیق تر کنند و حتی روابط سرد شده را نیز به حالت اول بازگردانند.
اصطلاحات سه کلمه ای زیر می تواند هر رابطه ای را غنی و پر مایه تر بسازد.
"من آنجا خواهم بود" – "آنجا بودن" آن هم فقط برای شخصی دیگر، بهترین هدیه ایست که می توان داد. زمانی که ما فی الواقع برای افراد دیگر حاضر باشیم، اتفاقات مهمی برای خودمان و آنها رخ می دهد. ما در دوستی و محبت تازه گشته ایم؛ هم از لحاظ احساسی و هم از لحاظ روحانی. "آنجا بودن" هسته بسیار بسیار پر اهمیتِ رفتار نیکو می باشد.
"دلم برایت تنگ شده" - شاید اگر زوج ها خیلی ساده و صادقانه به یکدیگر بگویند "دلم برایت تنگ شده"، خیلی از رابطه های زناشویی تقویت گشته یا از خطر نابودی نجات پیدا  کنند. این اظهار قدرت مند می تواند به شریک زندگی ما بفهماند که ما به او احتیاج داریم، او را می خواهیم و به وی عشق می ورزیم.

"بهت احترام میذارم" – احترام طریقی دیگر برای نشان دادن علاقه است. احترام این حس را می رساند که طرف مقابل برای ما ارزش واقعی دارد. این یک راه پر قدرت برای نشان دادن اهمیت یک رابطه می باشد.
"شاید راست می گویی" – این اصطلاح در جلوگیری یا انتشار یک دعوا و حتی دوباره زنده کردن احساسات ترس آور بسیار اثرگذار است. قسمتی از این جمله که می تواند به ما تلنگر بزند، فروتنی برای اعتراف این امر است که "شاید من اشتباه کرده باشم" !

"لطفاً منو ببخش" - بسیاری از رابطه های خدشه دار شده می توانند دوباره به حالت اول باز گشته و شفا بیابند، فقط اگر مردم به اشتباهات خود اعتراف کرده و طلب بخشش کنند. همه ما در برابر اشتباه، ضعف و شکست آسیب پذیر هستیم. اشخاص نبایستی از اینکه در اشتباه بوده اند یا به عبارت دیگر از اینکه امروز به نسبت دیروز عاقل تر شده اند، خجل باشند.
"از تو متشکرم" – قدردانی و تشکر طریقه ای دلپسند و عالی از تواضع می باشد. اغلب مردمی که از هم نشینی با دوستان خوب و نزدیکشان لذت می برند، افرادی هستند که هر روزه تواضع را به جا نمی آورند. آن ها برای قدردانی از دوستانشان با استفاده از اصطلاحات محبت آمیز، همیشه خیلی سریع عمل می کنند. از طرف دیگر، افرادی که دایره دوستیشان به شدت محدود است معمولاً روحیه قدردانی ندارند.

"روم حساب کن" – دوست کسی است که هنگام بیرون رفتن دیگران، وارد شود! وفاداری جزءیی مهم از دوستی واقعی می باشد؛ و یک چسبِ احساسی است که مردم را به هم می چسباند! افرادی که در روابط خود بسیار غنی می باشند مایلند که دوستان حقیقی و ثابت قدمی باشند. در شرایطی که مشکلات می آیند، دوست خوب همیشه حاضر است و این جمله را به ما می گوید: "روم حساب کن" !
"بذار کمکت کنم" – بهترین دوست ها یک نیاز را دیده و سعی می کنند تا آن را برطرف کنند. هرگاه آن ها زخمی ایجاد کنند، هر چه در توانشان باشد انجام خواهند داد تا شفای آن تسریع شود. بدون اینکه از آن ها خواسته شود، وارد عمل شده و کمک می کنند.

"تورو درک می کنم" – مردم اگر احساس کنند که طرف مقابل آن ها را پذیرفته و درک می کند، بهتر نزدیک شده و از وجود هم لذت می برند. یکی از قدرتمند ترین ابزار برای شفای رابطه این است که دیگران به هر طریقی بدانند شما آن ها را درک می کنید.
"همینو ادامه بده" – برخی از دوستان شما ممکن است همرنگ جماعت نباشند، یا برنامه های ویژه و عادات غیر معمول داشته باشند. آن ها را در جهت تعاقب علایقشان حمایت کنید. بیشتر از این که اصرار بورزید عزیزانتان را با خود همنوا و همرنگ کنید، یکتایی آن ها را تشویق کنید- هر کس برای خود رؤیایی دارد که هیچ کس دیگری ندارد!
 
من فکر می کنم آن جمله سه کلمه ای که انتظار داشتید ببینید، باید برای آنانی که خیلی خاص هستند رزرو شود؛ آن جمله اینست: "تورا دوست دارم"!
 

ترجمه: پگاه


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 20:44 توسط بلا





پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 20:41 | نويسنده : بلا

فرشته ها کیستند؟    
1 - چه کسی فرشته ها را ساخت ؟ خداوند   (مزمور 148 : 2
همه چیز به فرمان خدا ساخته شده حتی فرشته ها (یوحنا 1 : 3

2 – آیا فرشته ها قابل دیدن هستند ؟  کولسیان 1 : 6 و افسسیان 6 : 12

3- فرشته ها از چه زمان بودند ؟ آنها از قبل پیدایش بودند . پیدایش 1 : 1 و ایوب 4-7:38  
4-   تعداد فرشته ها چقدر هستند ؟ تعداد فرشتگان بیشمار هستند . دانیال 7: 10 ومتی 26 : 53 ومکاشفه 5 :11 وعبرانیان 12 :22

5 – آیا مقام ما و فرشتگان یکی هستند ؟  خیر .عبرانیان 12 : 22 و 23 و2 :7   وعبرانیان  1: 1: 4 و 2 : 18
ما آنهارا داوری میکنیم  . اول قرنتیان 6 :3 
6 – آیا فرشتگان جسم دارند و آیا فرشتگان ازدواج میکنند  ؟ عبرانیان 1: 7 و 1 : 14  مزمور 104 :4

7 – آیا فرشتگان مانند انسان ظهور میکنند ؟ بله پیدایش 18: 1- 4
8 - آیا با مهمانوازی از فرشته ها پذیرائی میکنید ؟ بله پیدایش  13: 2

9 – آیا فرشتگان سقوط کرده اند ؟ بلی عبرانیان  2 : 16
10 - آیا فرشتگان سقوط کرده شانس نجات دارند ؟ عبرانیان     2: 16 ولوقا 4:34و35  

11- آیا حکمت وهوش فرشتگان از انسان بیشتر است ؟   بله سموئیل 14 :20 و متی 24: 36
12 – آیا فرشتگان از انسا نها قوی ترهستند ؟بلی چون سنگ قبر مسیح را کنار زدند.متی 28: 2 متی 28: 2  دوم تسالوکیان 1: 7

13- آیافرشتگان تحقیق میکنند . اپطرس 1: 11و12
14- آیا فرشتگان نجات پیدا میکنند ؟ خیر مسیح فقط برای نجات انسان آمده ؟ عبرانیان 2: 16

15 – آیا فرشتگان همه جا میتوانند حاضر باشند ؟   بله   زکریا 1: 11
16 - آیا خدا فرشته های بد را آفرید ؟خیر آنها انتخاب کردند سقوط کنند خدا فرشته خوب آفرید .مکاشفه 9: 11و 12: 7 – 12   وسقوط لوسیفر  یهودا  آیه  6 وحزقیال 28 :11-
19
                                        علت آزادی شریر  تا ما انتخاب کنیم در آزادی


گل کوه


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 20:41 توسط بلا





پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 20:38 | نويسنده : بلا

دعای سن فرانسیس آسیزی    
 ای خداوند مرا وسیله بساز تا صلح و صفای تو را بر قرار سازم 
ببخشای تا بذر محبت بکارم در آنجا که نفرت هست
بذر بخشش در آنجا که جراحت هست
 بذر ایمان در آنجا که شک هست
 بذر امید در آنجا که نا امیدی هست
 بذر نور در آنجا که تاریکیست
 
 بذر شادی در آنجا که اندوه هست
 ای استاد الهی ببخششای تا باعث تسلی شوم بیش
از آنکه خواهان دریافت تسلی از دیگران باشم
 دیگران را درک کنم بیش از آنکه بخواهم آنان مرا درک کنند
 محبت کنم بیش از آنکه انتظار محبت داشته باشم
زیرا که در دادن است که دریافت می کنی
در بخشیدن است که بخشیده می شوی
                                                     و
               در مردن است که برای زندگی جاودان زاده می شویم.


فرستنده : راشین سایروس


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 20:38 توسط بلا





پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 20:32 | نويسنده : بلا

به جهان آمده ام تا که جهان باز شود
در جهان آنچه نهان است همه ابراز شود

بشکنم تا قفس روح بشر هر نَفَسی
تا که مگر روح بشر راهی پرواز شود

مرگ را گر که ببینم بسپارم بر خاک
تا در افلاک ادب زندگی آغاز شود

درس اخلاق دهم بر همه تا در آفاق
ترک حرص و حسد و هم هوس و آز شود

هر که شاگرد من است هر سحری برخیزد
آشنا با قدم قافله راز شود

طور سینا کنم آن سینه که بی کینه بود
با ملاک که کنند ناز هم آواز شود

 دست او گیرم اگر سر بنهد بر پایم
 گر غباری است چو خورشید سرافراز شود

هر که دنبال من آید برسد تا ملکوت
هر که بر من نگرد خالص و ممتاز شود

(من مسیح دو جهانم همه را مژده دهید
آمدم تا که به نامم همه اعجاز شود
)2


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 20:32 توسط بلا





پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 20:15 | نويسنده : بلا

خرقه عشق مسیحا ز درون درپوشیم-                  پاتریک بشکوفه    
خرقه خون مسیحا ربودم ز برش دوش
گرچه در قرعه کاسه سر میباختم
خرقه اش آلوده به خون است هنوز
درزی هم در آن نیست
و زنگاره نچسپیده است بر آن
مردمان را گفتم خرقه ام مینگیرید
بهر چه است!

گفتند شعله ها رقصانند در هیزم جان افزائی
همه کس می بینیم همه شوق می بینیم
جام جمشید چه است!
آن مجوسی شادمان در پی انجم میرفت می بینیم
آنچه مجنون به پی لیلی ناصر میرفت می بینیم
چشمه ها و رودها ز کجا می آیند
در کدامین دریا آرامند
همه یکسو در پی یار می بینیم
شرک و ریا و حد و خلاص
همه در جامه عیسویش می بینیم
بحر قلزم بشکافت بوسه زد کف یم نعلین یار
حوریب را دانی چیست
پهلو که درید آبخون به فواره نشست
همه در خرق مسیحا بینیم
رود حیات می بینیم دخترکی را گفت نازنینم برخیز
به آرامی گفت تالیتا کوم!
آن یکی را گفت تشک خویش بردار و برو
آن یکی را گفت چشم در سیلوحا کن
عشق را بینی بینائی
نور عالم بر تو هویدا خواهد گشت
مردمان جملگی در آز و طمع خرقه ام می سوختند
بیکباره چاک زدم از خرقه خویش
که اندوه و حسرت خلق خوابانم
آتشی برپا شد از درونم سوختم
هر چه مردم دیدند من نیز آویختم
لیک سوختم خویش
چو مه پیکری در بستر یار
سوختم و خاکستر خویش بربادم داد
تا زنده شوم از نو در نور مسیحائی
آنسوتر را نیز نیک بنگر
امیری هست عریان لیک گوید
چه فاخر جامه ای اینک بتن دارم
و در کاخ عیاشی دوران
بندگان لب به تحسین لباسم بگشایند
که من را چیز دگر نیست جز این ملبس زیبا!
من چه حاجت به خرقه مفلوک دارم


هان ای آزاد واژه که دربندی
هان ای عشاق که عریانی یار ندیدید
هان ای مستان چه شرابی نوشید که هیچ تخمیر در جام نداشت


اینک آزادید از بندها و رستها
اینک میخرامید بیشرم در بستر یار
چه شرابی است مهیا اینجا
آنچه مستی هست اینجاست
خود می از مست مست تر خواهد شد!
چشمه ها و چشم ها بگشایند
نور در غل و زنجیر و محبس نمیخسبد هان
نمی پوسد نمی میرد
لیک ظلمت هماره میخزد در عمق پستوئی
که پوشاند به نیرنگی درون وحشت خود را


چه شعری هست که بشکست بر لب شاعر
و وصف از سرو شیرین تن ننموده است
چه کورانند با صدها چشم
که تیغ زهرگین بسان قتال هولناکی
به چشم خویش فروبندند
نخواهند دیده ها بینند
مسیحائی که بشکفت است
گلخند بر واژگان و رازگاهان
نخواهند دیده ها بینند دگر آن عشق غوغائی
وه که او چه غوغائی است چه شوری است و چه شیرین است لب یار


پس آیید ای همه جانان
که خرقه از مسیحا از درون پوشیم
 
 
پاتریک بشکوفه


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 20:15 توسط بلا





چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | 15:21 | نويسنده : بلا

   
زلزله در زندان

 فرزند من شاید تو مرا نشناسی، اما من همه چیز را در مورد تو میدانم.
مزامیر 139: 1

من از نشستن و برخاستن تو آگاهم.
مزامیر 139: 2

من از همه راهها و طریق های تو با اطلاع هستم.
مزامیر 139: 3

حتی موی های سر تو را تک به تک شمرده ام
انجیل متی 10: 29- 31

و تو را به شباهت خود آفریدم.
پیدایش 1: 27

در من تو حیات داری و حرکت می کنی و بوجود آمدی
اعمال رسولان 17: 28

زیرا تو از نسل من هستی
اعمال رسولان 17: 28

من تو را حتی قبل از بوجود آمدنت می شناختم.
ارمیا 1: 4- 5

من تو را در زمانی که آفرینش را خلق می نمودم انتخاب کردم.
افسسیان 1: 11- 12

تو بطور تصادفی بوجود نیامدی و تمام روزهای زندگی تو در دفتر من ثبت شده است
مزامیر 139: 15- 16

من قرار دادم زمان معین تولد تو را و اینکه در کجا ساکن شوی
اعمال رسولان 17: 26

تو بطور عجیب و مهیبی ساخته شدی
مزامیر 139: 14

و من تو را در رحم مادرت نقش بستم
مزامیر 139: 13

و تو را به پیش آوردم تا روزی که تو متولد شدی
مزامیر 71: 6

اگر چه من بطور نادرستی بتوسط افرادی که مرا نمی شناسند به تو معرفی شدم
انجیل یوحنا 8: 41- 44

اما باید بگویم که از تو خشمگین و غضبناک نیستم بلکه منشا عشق و محبت ام
اول یوحنا 4: 16

و این آرزوی من است تا تو را مورد محبت و رحمت خود قرار دهم
اول یوحنا 3: 1

تنها چون تو فرزند من هستی و من پدر تو
اول یوحنا 3: 1

من می توانم بیش از پدر زمینی تو به تو ببخشم
انجیل متی 7: 11

چرا که من پدر کاملی هستم
انجیل متی 5: 48

و هر هدیه نیکو که تو دریافت می کنی از دستهای من است
یعقوب 1: 17

نقشه من برای آینده تو همیشه همراه با امید بوده است
انجیل متی 6: 31- 33

زیرا که من تو را با عشقی جاودانه دوست دارم
ارمیا 29: 11

افکار من در مورد تو بی انتها است همانطور که دانه های شن در کنار دریا
مزامیر 139: 17- 18

من از وجود تو شادم و برای تو سرود می خوانم
صفنیا 3: 17

و از احسان نمودن به تو هرگز متوقف نخواهم شد
ارمیا 32: 40

چون تو گنجینه گرانبهای من هستی
خروج 19: 5

من با تمام وجودم اشتیاق دارم که تو در زندگی مستقر باشی
ارمیا 32: 41

تا من به تو چیزهای عجیب و بزرگ را نشان دهم
ارمیا 33: 3

اگر با تمام دل و جان بدنبال من باشی مرا خواهی یافت
تثنیه 4: 29

اشتیاق خود را بر من قرار بده و من آرزوی قلبی تو را به تو خواهم داد.
مزامیر 37: 4

چرا که در واقع این من هستم که آنرا می توانم به تو ببخشم
فیلیپیان 2: 13

من می توانم بیش از آنچه که تو تصور کنی برای تو انجام دهم
افسسیان 3: 20

چرا که من مشوق بزرگ تو هستم
دوم تسالونیکیان 2: 16- 17

همچنین من پدری هستم که تو را در زمانهای سختی آرامی می بخشم
دوم قرنتیان 1: 3- 4

زمانی که قلب تو شکسته است من نزدیک تو هستم
مزامیر 34: 18

همانطور که یک چوپان گوسفند خود را حمل می کند من نیز همچنین تو را در آغوش خود دارم
اشعیا 40: 11

یک روز تمامی اشک های تو را پاک خواهم کرد
مکاشفه 21: 3- 4

و تمامی دردها و رنج های تو را که در این زمین متحمل شدی برخواهم داشت
مکاشفه 21: 3- 4

من پدر تو هستم و تو را محبت می کنم همانطور که پسر خود عیسی را محبت نمودم
انجیل یوحنا 17: 23

چون در عیسی عشق و محبت من برای تو آشکار شد
انجیل یوحنا 17: 26

و او معرف حقیقی وجود من است
عبرانیان 1: 3

زیرا او آمد تا نشان دهد که من برای تو هستم نه به ضد تو
رومیان 8: 31

و تا بگوید که من گناهان و خطایا تو را نمی شمارم
دوم قرنتیان 5: 18- 19

عیسی مرد تا من و تو امروز با هم مصالحه داشته باشیم
دوم قرنتیان 5: 18- 19

و مرگ او نهایت عشق و فداکاری من برای توست
اول یوحنا 4: 10

زیرا که من همه چیز را برای تو دادم تا تو را داشته باشم
رومیان 8: 31- 33

اگر تو این هدیه فرزند من عیسی را بپذیری تو مرا پذیرفته ای
اول یوحنا 2: 23

و هیچ چیز دیگر نمی تواند تو را از من جدا کند
رومیان 8: 38- 39

به منزل من بیا و من برای تو جشن بزرگی برپا خواهم کرد. جشنی که تا بحال آسمان به خود ندیده است
انجیل لوقا 15: 7

من همیشه پدر تو بوده ام و خواهم بود
افسسیان 3: 14- 15

اما از تو یک سئوال دارم آیا تو فرزند من خواهی بود؟
انجیل یوحنا 1: 12 – 13

در انتظار پاسخ تو
انجیل لوقا 15: 11- 32


با محبت، پدر آسمانی خالق متعال
بعد >


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 15:21 توسط بلا





چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | 15:18 | نويسنده : بلا

نیکوست که سال نو را با عیسی شروع کنیم!    



نیکوست که سال نو را با عیسی شروع کنیم!


نیکوست که در آبهای ناشناخته 2007 کشتی خود را به حرکت در آوریم چون او ناخدای تو و لنگر جان توست؛
نیکوست که در راههای کشف نشده قدم برداریم چون او راهنما و نگهبان راه توست؛
نیکوست که با ناشناخته ها روبرو شویم چون او حکمت توست و کسی که از آغاز، پایان را می داند.

نیکوست که دستهای تو خالی باشد، چون او آنها را پر خواهد کرد؛
نیکوست که قلب تو باز باشد، چون او آن را لبریز خواهد کرد؛
نیکوست که چشمان تو به یک جا دوخته شده باشد، چون در نور او همه چیز آشکار خواهد شد؛
نیکوست که گوشهای تو بشنود، چون نجوای او شیرین ترین صدایی خواهد بود که می شنوی؛
نیکوست که پاهای تو استوار باشد، چون او صخره توست و بنیادی که تو بر آن می ایستی.

نیکوست که به او اعتماد کنی چون او هرگز خطایی نمی کند؛
نیکوست که او را خدمت کنیم چون او همه چیز را بخوبی به پایان می رساند؛
نیکوست که او را محترم بشماریم چون کسی با او برابر نیست؛
نیکوست که مطیع او باشیم چون نقشه های او بهترین هاست؛
نیکوست که در او استراحت کنیم چون یوغ او سبک است؛
نیکوست که به او تکیه کنیم چون او نیازهای روزانه تو را برآورده می سازد؛
نیکوست که در او لذت ببریم چون او پاداش عظیم شماست.

خداوند سال شما را با چیزهای نیکو مملو سازد.

Roy Lessin


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 15:18 توسط بلا





چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | 14:49 | نويسنده : بلا

پرستش    

پرستش کن مرا، آن دَم که می دانی و می دانم
پرستش کن مرا امشب، پرستش کن مرا فردا
پرستش کن مرا، هر لحظه و هردَم

 
پرستش کن مرا، در خواب و بیداری
پرستش کن مرا، در عالَم رویا
پرستش کن مرا، در هجرت دلدار
پرستش کن مرا، در لحظۀ دیدار

پرستش کن مرا، در حسرت و اندوه
پرستش کن مرا، در رنج و در سختی
پرستش کن مرا، در عشق و در مستی

پرستش کن مرا، در باد و در باران
پرستش کن مرا، در سینۀ توفان
پرستش کن مرا، در دامن صحرا
پرستش کن مرا، در چشمۀ عریان

پرستش کن مرا، در خویشتن، در خود

پرستش کن مرا، ای اشکِ بی فرجام
پرستش کن مرا، چون باغِ بی برگی
پرستش کن مرا، ای خواب وَهم آلودِ بی تعبیر
پرستش کن مرا، همچون بُلندای حصارِ آهنین دژهای بی تسخیر

پرستش کن مرا، چون سینۀ سوزندۀ صحرا
پرستش کن مرا، ای بادِ بی فرجامِ بی فردا
پرستش کن مرا، ای هستیِ پویندۀ پیچان

پرستش کن مرا، ای نازنین دلدار
پرستش کن مرا، ای مهربان فرزند
پرستش کن مرا، ای مهربان، ای دوست

پرستش کن مرا، در پونۀ کوهی
پرستش کن مرا، مرا در خواب نیلوفر
پرستش کن مرا، همچون شقایق های خونین دل

پرستش کن مرا، چون بادِ پاورچین
پرستش کن مرا، همچون گُل صد پَر

پرستش کن مرا، ای کودک تنهای در اندوه
پرستش کن مرا، ای آسمان، ای کوه

پرستش کن مرا، ای عشق بی سامان
پرستش کن مرا، ای اشک
پرستش کن مرا، ای آه
پرستش کن مرا، چون عشق در بازار بی رونق
پرستش کن مرا، ای عاشق دیوانۀ دیدار
پرستش کن به نام پاکِ آن مصلوبِ جان بر کف

پرستش کن مرا امشب، پرستش کن مرا فردا
پرستش کن مرا، ای نازنین دلدار
پرستش کن مرا، تا لحظۀ دیدار
پرستش کن مرا، تا . . .

بزرگمهر وزیری


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 14:49 توسط بلا





چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | 14:47 | نويسنده : بلا

شفا بدون استفاده از دستکش    

شفا بدون استفاده از دستکشدستان شفای افراد مذهبی ممکن است، خیلی سریع داوری کنند. شاید علتش این است که به شدّت می خواهند عدالت شکنندۀ خود را ثابت کنند. نمی دانم، چیزی که می دانم این است که عیسی اینطور نبود. من می بینم وقتی افراد زخمی و گناهکار به نزدش می آیند، او چگونه و با چه مهربانی و ملایمتی با آنها رفتار می کند.

روزی یک جذامی و منفور و مطرود از جامعه که محکوم به مرگ تدریجی از یک بیماری کریه بود، نزد عیسی آمد و گفت: « ای خداوندا، اگر بخواهی می توانی مرا طاهر سازی. » همانطور که در انجیل ثبت شده، عیسی بدن آن فرد مریض را لمس کرده و به او گفت: « می خواهم، طاهر شو. » و شد ( متی 8 : 1 ـ 3 ).  مریم مجدلیه، چنانکه از شواهد دریافت می شود، وارث یک ثروت عظیمی بود، امّا در عذاب بزرگی بود. ارواح پلید زندگی گذشته اش، زندگی او را کاملاً کنترل می کردند. عیسی او را آزاد کرد و بتدریج که با عیسی بوده و او را پیروی می کرد و به تعالیمش گوش می کرد، کلاً از درون شفا پیدا کرد ( لوقا 8 : 1 ـ 3 ).

آیا می دانید که این همان مریمی است که عیسی را اولین بار بعد از قیامش ملاقات کرد ( لوقا 24 : 1 ـ 12 ).  کوران به نزدش آمده و بینا می رفتند. دوستان و اقوام، افراد مفلوج را به نزدش می آوردند. او هرگز به آنها بی اعتنایی نکرده و کسی را طرد ننمود؛ بلکه همگی در حضورش شفا می یافتند. از رهبران ثروتمند قوم گرفته تا ژنده پوش گدا، برای پر کردن خلاء درونی خود، نزد عیسی می آمدند تا با او صحبت کنند. زنی را کشان کشان به نزد عیسی آوردند. شما البته داستان را می دانید. آنروز صبح در آغوش مردی بود که گرفتار شده بود و وقتی که عیسی در هیکل مشغول تعلیم بود، آن زن را روی زمین به نزد عیسی کشاندند. فریسیان با تمسخر و امید برای افشاء رحمت بی سابقۀ عیسی، به او گفتند: « آیا باید او را بخاطر زنا سنگسار کنیم؟ ». عیسی جواب داد: « هر کدام از شما که گناهی ندارد، اولین سنگ را به طرف او پرتاب کند؟ ». و سرانجام یکی یکی و دزدکی، همه آنجا را ترک کردند. عیسی به نزد آن زن رفته و از او پرسید: « ای زن، مدعّیان تو کجایند؟ ». او جواب داد: « همه رفتند. ». عیسی به او گفت: « من هم بر علیه تو فتوایی نمی دهم. ».

ظاهراً وقتی آن زن می خواست آن محل را ترک کند، منتظر آخرین کلام شفا بخش عیسی بود که به او گفت: « برو و دیگر گناه نکن. » ( یوحنا 8 : 1 ـ 11 ) چه ملایمت و محبّتی!        

عیسی بدون اینکه با الگوهای به اصطلاح درست زندگی ما کناربیاید، درمورد اینکه خدا چقدر ما را دوست دارد، برای ما درد می کشد و مشتاق ماست و همچنین اینکه چگونه توسط خدا به یک زندگی سالم و کامل دعوت شده ایم، به فراوانی صحبت کرده است. اصلاً اینجا صحبتی از « عدالت خود محوری نیست »؛ حتی از طرف کسی ( عیسی ) که تنها استحقاق داشتن « عدالت خود محوری » است. اینجا تنها موضوع شفقت است. حقیقت امر این است که اگر ما بودیم از آن زن و شفا دهندۀ آتشینش فاصله می گرفتیم. اصلاً دلمان نمی خواست که هیچگونه وابستگی بین ما و آن زن باشد. 

عیسی هر روز یک جفت صندل و یک ردا می پوشید که احتمالاً آنرا در نهر می شسته است. او برای تمییز نگه داشتن خود و یا حفظ آبرو و موقعیت اجتماعی خود از مردم نیازمند  فاصله نمی گرفت. او درواقع برای رسیدن به انسانهایی که واقعاً نیازمند به او بودند، همۀ این چیزها را قربانی کرده و به راحتی اینگونه افراد را لمس می کرد. آیا به او احتیاج دارید؟ آیا شرمسار، مغشوش، تنها و یا از همه چیز خسته هستید؟ اگر شما چنین شخصی هستید، اینرا بدانید که عیسی درد شما را می داند و دست دوستانه و قدرتمندش را به سمت شما دراز کرده و می گوید: « بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید. یوغ مرا بر خود گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا که حلیم و افتاده دل می باشم و در نفوس خود آرامی خواهید یافت. » ( متی 11 : 28 ـ 29 ).  

دوستان عزیز، ما به هر قیمتی که شده، باید شبیه عیسی شویم. بیائید بازی مذهب را شروع نکنیم. کاری که ما باید بکنیم، اینست که این عیسی شفاه دهنده را بشناسیم تا بتوانیم وسیله ای در دست او برای رسیدن و ارتباط برقرار کردن با جامعۀ زخمی و درحال تقلای اطرافمان باشیم. بعضی از آنهایی که زخمی و در حال دست و پا زدن هستند، در خانه های عالی زندگی کرده و ماشینهای لوکس سوار می شوند. بعضی هم در آپارتمانهای کوچک زندگی کرده و به زحمت به اندازۀ کرایه خانۀ ماه بعد پول دارند.  

اگر ما می خواهیم که شفادهنده را خدمت کنیم، بدانید که از ما دعوت شده تا انسانهای التیام بخش و نترسی باشیم. همۀ ما می دانیم که بواسطۀ محبّت اوست که آن لمس شفادهندۀ قدیمی و حیاتبخش عیسی دوباره از طریق ما آن زخم را با قدرت لمس می کند.  

 

دکتر رالف ویلسون

مترجم: آرش



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 14:47 توسط بلا





سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 | 17:40 | نويسنده : بلا

شبی از برای رابی    

شبی از برای رابینام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ي ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.

رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری در اينباره را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه ي من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره ي تک‌نوازی آینده به منزل همه ي شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه ي رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه ي نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه ي نهایی آن را جبران خواهم کرد.
 
 
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه ي کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو را چگونه می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
 
 

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار، و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانسته و ناخودآگاه به من یاد داد.


بله دوستان، باز هم صحبت از باور داشتن استعدادها و توانمنديهاي نهفته ي جوانان، نوجوانان و نوباوگان است. چه خوب است كه آنها را دريابيم و با حمايت و ارزش نهادن به شخصيت والاي آنها نيروي استقامت و پشتكار، كه همانا باور داشتن خویشتن است را در وجودشان تقويت كنيم.  



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 17:40 توسط بلا





سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 | 17:37 | نويسنده : بلا

عیدی    

عیدییكی از دوستانم به نام پُل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پُل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شلوغی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پُل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پُل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پُل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

 

پُل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پُل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

 

پُل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پُل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پُل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پُل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 17:37 توسط بلا





جمعه بیست و دوم آذر 1387 | 16:21 | نويسنده : بلا

خداوندا، از قایق من استفاده کن!    

خداوندا، از قایق من استفاده کنشمعون همانطور که داشت تور ماهی گیری را رفو می کرد، بالا را نگاه کرد تا فرد قدبلندی را که داشت قایق را لمس می کرد ببیند. آن شخص عیسی بود که شمعون او را قبلاً در یهودیه، جایی که یحیی تعمید دهنده تعلیم می داد، دیده بود.   

شمعون شنیده بود که خود عیسی آن روزها تعلیم می داد. عیسی همانطوریکه درزهای قایق را لمس می کرد، کار دست روی قایق را تحسین کرده و گفت: « خیلی صاف است. ». شمعون جواب داد: « بنیامین قایق ساز، سال پیش تمامش کرد. آخرین قایقی که قبل مرگش ساخت. ». عیسی دستش را روی تخته های کنار قایق کشید و گفت: « خیلی کیپ است. این زبانه ها بخوبی با هم جفت و جور شدند؛ بایستی وقت زیادی برده باشد. ».

شمعون تورش را روی زمین گذاشت و گفت: « درسته، زمان زیادی...». گپ و صحبت از رفو کردن تورها لذت بخشتر بود. او ادامه داد: « برای بنیامین و پسرش هفت ماه طول کشید. آنقدر طول کشید که فکر کردم هرگز تمام نخواهد شد. البته پول زیادی ام از من گرفت. امّا احتمالاً بهترین قایق در این دریاچه مال من است. ». شمعون بلند شد و قایق را به طرف ساحل سنگی کشید و گفت: « به نظر می آید که از چوب سر در می آورید.». 

عیسی گفت: « من نجارم، پدرم هم همینطور.». عیسی دستش را دراز کرد و گفت: « از دیدنت خوشحالم. میشه نگاهی به داخل قایقت بیندازم؟ ».  شمعون لحظه ای تأمّل کرد؛ چونکه قایق نویی بود و نمی خواست کسی به آن آسیبی برساند، مخصوصاً کسی که از قایقرانی سر رشته ای نداشته باشد. امّا بالاخره غرورش بر اضطرابش چیره شد و گفت: « حتماً، ولی مواظب آن طنابها باشید که به پاتون گیر نکنه. ». 

عیسی داخل قایق شد و آن را به دقت بررسی کرد: سکان، کف قایق و تیر بادبان را. همانطور که از قایق بیرون می آمد گفت: « بنیامین قایق بسیار خوبی برای تو ساخته.». « راستی امروز عصری برای مردم در این ساحل می خواهم صحبت کنم، می شه لطف کنید و کمک کنی که مردم در کنار ساحل بنشینند. من امشب به یک حامی احتیاج دارم. ». او با خوشحالی از اینکه به او احتیاج داشت و این واقعیت که یک نجار از قایقش تعریف کرده بود، قایقی که خود می دانست که سازۀ خوبی است، به عیسی گفت: « البته، اگر کاری از دستم ساخته باشد، خوشحال می شوم آنرا انجام بدم، عیسی. ». 

آن روز عصر وقتی که شمعون جمعیت را ساکت کرد و سرجایشان نشانید، شیفته و بهت زده نشت تا به صحبتهای عیسی گوش کند. عیسی وعظ کرده و می گفت: « کوری را که شفا پیدا کرد نشانۀ وجود قدرت خدا در میان شماست؛ قدرتی که اینجاست تا زندگی شما را شفا داده و به شما شادی عطا کند. ملکوت خدا اینجاست. برگشته تا خدا زندگی شما را به راستی هدایت کند. »  این تعالیم مانند سخنرانیهای معلمینی که از این و از آن استاد نقل قول می کنند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند، نبود.

عیسی با چنان اقتدار و جسارتی تعلیم می داد که فریسیان عدالت نما را در میان جمعیت ساکت  و مردم معمولی را از شرم و توبه به گریه می اندخت. وقتی خورشید غروب کرد و مردم بلند شدند که آنجا را ترک کنند، شمعون، آن ماهی گیر بد زبان و پرسروصدا، به خود می لرزید. آیا او برای ملکوت خدا و مسیح موعود حاضر بود؟ او فقط یک ماهی گیر خوب بود. امّا آیا انسان خوبی هم بود؟ نه واقعاً. الآن زمانی برای عکس العمل و پاسخ نیست. مردان کفرناحومی به سرعت خود را برای ماهی گیری شب دیگری حاضر می کنند. شمعون و برادرش آندریاس قایق را از ساحل برداشته و قبل از اینکه به داخل آن بپرند، آنرا بطرف دریا هل می دهند. چندین متر که پارو می زنند، تورهای خود را به آب پرتاب می کنند. آنها تمام شب، بارها و بارها تور را پرتاب کرده و دوباره جمع می کنند. صبحگاه از راه می رسد و آسمان به رنگ صورتی تغییر می یابد. شمعون و آندریاس آخرین تورشان را جمع می کنند و بطرف ساحل برای فروختن آنچیزی که گرفته اند و کمی خواب، حرکت می کنند. شب طولانی بود، امّا بهترین صید این هفته را گرفته اند. 

صدایی در طول آب طنین می اندازد: « شمعون...شمعون...». شمعون منتظر می ماند که تور به داخل آب برود و بعد به بالا نگاه می کند.عیسی بود، همانکسی که حرفهایش درمورد ملکوت خدا، تمام زمان مشقت دیشب، ذهن او را مشغول کرده و او را به چالش کشانیده بود. برای سومین بار او را صدا زد: « شمعون ». شمعون دستش را به نشانۀ تشخیص او بلند کرد. کلماتش دقیق، کوتاه و مصر بودند: « دنبالم بیا. دنبالم بیا تا تو را صیّاد مردم گردانم. ». صیّاد مردم؟ بجای ماهی، انسان بگیرم؟ منظورش چه می تواند باشد؟ امّا عیسی همچنان او را صدا می زد. تور هنوز همانجایی بود که شمعون آنرا پرت کرده بود و با حبابهای زیادی به داخل آب فرو می رفت؛ امّا شمعون و آندریاس هردو در طرف دیگر قایق به طرف ساحل شنا می کردند. آنها همانطور که قطرات آب از آنها می چکید، نزد عیسی زانو زده بودند.  شمعون می توانست روی موهای خیس و درهم و برهمش، دست معملم را حس کند.

عیسی گفت: « شمعون، مرا متابعت کن. ». شمعون به بالا نگاه کرد و گفت: « خداوندا، دنبال تو می آیم. به کجا می روی؟ ». عیسی گفت: « خواهی دید. » و دست او را به آرامی گرفت تا بلند شود و ادامه داد: « و شمعون، به قایقت هم احتیاج دارم. ». قایق نو اش، فخر قایقهای شهر، عیسی با قایق چکار دارد؟ شمعون بالا را نگاه کرده و به آرامی جواب می دهد: « حتماً، می توانید از آن استفاده کنید....وقتی احتیاجی بهش نداشته باشم. ».  عیسی اصرار می کند: « امّا من به آن احتیاج دارم. قایق مال توست. مگه اینطور نیست؟ ». « البته خداوندا، قایق یکجا برای من است. سه سال طول کشید تا بتوانم قیمتش را پرداخت کنم. ». « و تو تصمیم گرفتی که مرا دنبال کنی. اینطور نیست شمعون؟ ». « البته خداوندا ». 

عیسی جواب می دهد: « پس قایقت هم باید مرا دنبال کند. نه فقط تو، بلکه تمام وجودت و هرچه که به تو تعلق دارد، باید مرا دنبال کند و هر موقع نیازی به آنها باشد، بایستی دردسترسم باشند. ». شمعون شرمنده می شود: « بله خداوندا، لطفاً قایق ماهی گیری من را بردارید و هر موقع می خواهید از آن استفاده کنید...می خواهم واقعاً خودخواهی من را ببخشید. ».    « شمعون تو خانه داری؟ ». « بله خداوندا، دارم. ». « من نیاز دارم که از آن هم  استفاده کنم. ».  « خانۀ من؟ ». « خوب، عیسی، نمی دانم چگونه اینرا بگویم. امّا مادرزن من با ما زندگی می کند و درحال حاضر حالش خوش نیست. مطمئن نیستم با تبی که دارد می توانیم مزاحمش شویم یا نه...». « قایقت، خانه ات و خود تو بایستی همه مرا متابعت کنند، شمعون. ». « بله خداوندا. » « و من مراقب مادر زنت هستم. خودت خواهی دید. چرا راه را نشان نمی دهی؟ ». 

شمعون پاسخ می دهد: « بله، خداوندا. » و عیسی، شمعون و آندریاس، همانطوریکه خورشید از سر تپه در حال غروب کردن است، از ساحل بطرف شهر می روند.  این داستان کاملاً ساختگی است و در سپتامبر 1997 در جلیل نوشته شده است. این داستان برداشتی از یوحنا 1 : 35 ـ 42 و متی 4 : 12 ـ 22 می باشد. البته اینرا می دانید که وقتی عیسی به خانه می رود، مادرزن پطرس را از تبش شفا می دهد و از خانه به عنوان جایگاهی برای شفا و بسیاری از اعمال و تعالیمش استفاده می کند. از آن قایق هم برای حمل عیسی و شاگردان در جلیل استفاده می شود.  شما چه چیزی دارید که بایستی عیسی را دنبال کند؟ 

 

دکتر رالف ویلسون

مترجم: آرش



+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 16:21 توسط بلا





جمعه پانزدهم آذر 1387 | 18:3 | نويسنده : بلا

اهمیت مطالعه کتاب مقدس    

مطالعه کتاب مقدستعلیم و تحصیل کتاب مقدس موضوع مهم و بکرات تکرار شده در کلام خدا می باشد. تاکید این امر در عهد عتیق به قوت و بوضوح قابل مشاهده است و اهمیت آن بصورت سنت زیبای تعلیم کلام در خانواده های یهودی انعکاس یافته بود.

یک یهودی هر روز که دعای خود را (دعای شمای) به حضور یهوه بلند می کرد این فرمان در گوش او طنین می افکند: "ای اسرائیل بشنو، یهوه، خدای ما، یهوه واحد است. پس یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما. و این سخنانی که من امروز تو را امر می فرمایم، بر دل تو باشد. و آنها را به پسرانت به دقت تعلیم نما، و حین نشستنت در خانه، و رفتنت به راه، و وقت خوابیدن و برخاستنت از آنها گفتگو نما. و آنها را بر دست خود برای علامت ببند، و در میان چشمانت عصابه باشد. آنها را بر باهوهای در خانه ات و بر دروازه هایت بنویس" (تثنیه6: 4-9)

مطالعه، تعمق و قرائت کلام در تار و پود فرهنگ و زندگی آنها تنیده شده بود به حدی که هویت ملت در رابطه کتب مقدسه تعریف می شد. هر پدر یهودی، به عنوان رهبر و سر خانواده مسئول آموزش کلام خدا به اعضای خانواده خود بود تا فرزندان در حکمت و فرائض خداوند رشد کرده و در خداترسی-اطاعت از یهوه، سالک باشند. این تشویق و تذکر در کتب و نصایح عهد جدید نیز انعکاس یافته و به تفتیش کلام ارزش والائی داده شده است. در همین راستا خداوند با بخشیدن معلمین به بدن خود کلیسا، از این عطا برای بنای جماعت مقدسین استفاده می کند تا کلیسا در دانش الهی و معرفت خداوند به قوت پیش رود.

پولس رسول به دستیار جوان خود تیموتاوس، چنین نصیحت می کند "...خدمتکاری باش  که کلام خدا را به درستی به کار می بندد" (دوم تیموتاوس2: 15) پولس از او می خواهد همانطور که کلام خدا را با امانت در کودکی یافته بود و به همان قسم که از حکمت الهی منور گشته به جماعت تعلیم دهد (دوم تیموتاوس3: 15)کلیسای اولیه، الهام گرفته از دستورات کلام در آموزش فرائض خداوند، و مشاهده عادت یهودیان در تدریس مستمر کتب در کنایس خود، کلاسهای تدریس کتاب مقدس را در بطن کلیسا شکل دادند. ایمانداران قدیمی و با تجربه مسئول انتقال آموخته ها و دانش الهی خود به خادمین جوان و نوایمانان شده و جلسات بررسی و تعمق در کلام به مراکز اصلی تدریس ایماندارن مبدل گشت. جای تاسف است که در طی گذشت سالها این عادت زیبا و الهی در کلیساها کمرنگ شده و مقام خود را بتدریج از دست می دهد. آموختن کلام از یک نیاز و لزوم به یک تجمل در دانشگاههای الهایات مبدل شده، تا جایی پیش رفته ایم که خادمین، شیوخ (شبان، کشیشان) اهمیت و ضرورت یادگیری علم الهی (الهایات) را نادیده گرفته، تنها به تجربیات شخصی خود اتکا می کنند.گروهی اهمیت توجه به مسح الهی را بسیار افضلتر از تفتیش کتب می دانند، ناآگاه از این حقیقت که روح القدس کلمات و سخنان مسیح را به ما یادآور کرده و کلام خدا را بر ما کشف می سازد.

روح قدوس خداوند در چهارچوب کلام، حقایق الهی را بر ما مکشوف می سازد و بر اساس شنیدن و تامل درکلام است که ایمان را در ما ایجاد می کند. چندی پیش فرصتی را داشتم با خادمی در رابطه با مطالعه عمیق کلام و تشویق اعضای کلیسا در سپردن خود به چنین عادتی گفتگو نمایم. بار دیگر به اهمیت این مطلب زمانی پی بردم، که این خادم خلاف این مطلب را به اعضای کلیسا پیشنهاد کرده بود تا مبادا ایشان در دام گناه غرور گرفتار آیند. حقیقتأ جای تاسف است که کلیسای خداوند از ترفندهای شریر و حملات موزیانه او آگاه نمی باشد و بسادگی فریفته شده هر روز بیشتر از دیروز با کلام پدر آسمانی بیگانه می گردد.

شاید بهتر باشد بار دیگر به تاریخ کلیسا نظری بی افکنیم و زندگی بزرگمردانی چون مارتین لوتر و جان کالوین را که داشتن کتاب مقدس و فرصت مطالعه کلام را مدیون این چنین افرادی می باشیم، را مورد توجه قرار دهیم. نهضت ریفورمی که بوسیله چنین مردانی آگاه از کلام خدا که دانش الهی خود را در دانشگاه ها کسب کرده و پس از تحولات ایمان همچنان در مکانهای تحصیلی عالیه ادامه داده و وسیله ای در دست خدای قادر در جهت بیداری بسیاری گردیدند.کلیسای ایران می بایست بار دیگر به ریشه قدیمی پدران کلیسا برگردد و در ایمان و دانش الهی اجازه دهد تا روح خدا هیکل مقدس را بنا کند. آگاهی از کلام و ریشه دوانیدن در فهم اصول کتاب مقدس کلیسای خداوند را از تعالیم ناراست مصون نگاه داشته آن را تبدیل به عمارتی قائم می سازد. اگر ایمانداران از فرائض ابدی و راست خدا مزئین باشند، دشمن هرگز فرصت و مجال ارائه دروغهای مجلل خود را در قالب تعالیم جدید و دل انگیز نخواهد داشت. بیایید امروز ما آن کسی باشیم که این تشنگی را به دیگران انتقال می دهد. 

 

ادوین کشیش آبنوس



+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 18:3 توسط بلا





جمعه پانزدهم آذر 1387 | 18:1 | نويسنده : بلا

غرور و ضدیت خدا با آن    

غرور و ضدیت خدا با آنغرور از مسائلی است که ما هر روزه با آن دست و پنجه نرم می کنیم. از وقتی که جلوی آینه می ایستیم و خود را می نگریم تا لحظه ای که به تختخواب می رویم و در مورد کارهای روزانه مان فکر می کنیم غرور از وسوسه هایی است که پی در پی ما را دنبال می کند.

یکی از مسائلی که خدا با آن به سختی مقاومت می کند و بارها در کلامش به آن اشاره می کند، غرور است. اما تکبر چیست و چگونه می توانیم از آن آزاد شویم؟

در این مقاله می خواهیم کمی به این مسئله توجه کنیم.    ادامه مطلب

باید توجه داشته باشید شخصی که استعداد خاصی و زیبایی یا مهارت خاصی ندارد هیچوقت مغرور نمی شود، همیشه کسی مغرور می شود که چیزی در چنته دارد. مثلا یک واعظ ماهر یا یک ویولونیست عالی یا یک نویسنده مشهور و غیره. اصولا افرادی که دارای استعداد کمی هستند با غرور کمتر مواجه می شوند، اگر چه آنها نیز از این موضوع مستثنی نیستند.

آرنولد پالمر گلف باز مشهور می گوید در یکی از بازیهای گلف با یک ضربه توب را به وسط زمین اصلی انداختم و با غرور به وسط زمین اصلی رفتم و در حالیکه اطمینان کامل داشتم که می توانم آن را وارد سوراخ زمین بکنم یکی از افراد تماشاچی با صدای بلند فریاد زد تبریک آرنولد؛ و من با غرور رفته به او دست دادم و برگشتم و در این لحظه بود که تمرکزم را از دست داده بودم و با اینکه خیلی نزدیک به سوراخ بودم ولی با چهار ضربه کاملا پرت و پلا توانستم بالاخره توپ را وارد سوراخ کنم .

غرور تمرکز ما را از بازی به دور می کند. غرور تمرکز ما را از جنگ روحانی دور نگه می دارد. باید مواظب آن بود. بارها شده که مشغول کار خیلی خوبی بودم و آن را بخوبی انجام می دادم ولی همینکه به خود گفته ام عجب کاری داری می کنی، درست در همان لحظه خراب کرده ام.

در حزقیال 28: 11-19 می خوانیم که به پادشاه صور اشاره شده و بسیاری از مفسرین کتاب مقدس معتقدند که این هم به پادشاه صور و هم به شیطان اشاره دارد. این پادشاه مغرور شده بود و خود را خدا می دانست. راستی لازم نیست که اعلام کنیم که ما خدا هستیم. گاهی اوقات با رفتار و حرکاتمان چنان نشان می دهیم که خدا هستیم که از هر گفته ای صدای آن بالاتر است. فکر نکنیم که پادشاه صور یا شیطان هیچ چیز نداشت و بیخود مغرور شده بود. این آیات را خوب بخوانید و ببینید چه پیشرفتهایی کرده بود. کلام خدا می گوید تو خاتم کمال و مملو حکمت و کامل جمال هستی. این تعریفها آن هم از خدا برای یک شخص یک شوخی نیست بلکه نشان می دهد که این شخص واقعا دارای قابلیتهایی با ارزش بود. او واقعا زیبا و با حکمت و با شخصیت عالی بود. فکر نکنید کسی که دارای شخصیتی عالی است هیچوقت در دام غرور نخواهد افتاد. اتفاقا این آیات نشان می دهند که حتی کسی که خیلی خوب روی شخصیتش کار کرده می تواند در دام غرور بیافتد. موسی را ببینید در حالیکه خیلی چیزها در زندگیش اتفاق افتاده بود و بارها خدا را ملاقات کرده بود و شخصیت او شکل گرفته بود ولی در همان اواخر زندگیش مشکل غرور او را می گیرد و عصبانی شده چند بار به صخره می زند و همین باعث می شود که موسی وارد سرزمین موعود نشود.

غرور تا آخرین لحظات و دقایق و ثانیه های عمرمان ما را تهدید می کند. شما هیچوقت نمی توانید بگویید که من دیگر مغرور نخواهم شد. این را از فکرتان خارج کنید.در ضمن بین غرور و فروتنی یک تار مو فاصله هست. شما امکان دارد در اوج فروتنی مغرور شوید!!!

آیا این عجیب نیست. گاهی اوقات غرور از تعریف و تمجید های اطرافیان به ما رخ می دهد. بعضی ها نیز شخصیتا و موروثی از اجدادشان حالتهای تکبر آمیز در آنها وجود دارد. بعضی نیز فروتن بوده اند ولی پس از موفقیتهای بسیار مغرور شده اند. به هر حال یک ایماندار به مسیح همیشه باید خود را چک کند که آیا مغرور شده یا خیر. در آیات ذکر شده می خوانیم که شیطان دارای موفقیتها و زیباییها و حکمت عالی بود ولی روزی رسید که نه کسی از او تعریف کرده بود و نه در ذاتش( یعنی موروثی) در او غرور بود، ولی شروع به فکر کردن به خود کرد. یعنی خود محوری جای خدا محوری را گرفت و این آن لحظه بود که شیطان سقوط کرد.

چگونه می توانیم از غرور آزاد شویم؟

1-      مرتبا کلام خدا را بخوانید و خود را در آینه کلام خدا ببینید و از آن اطاعت کنید(یعقوب 4: 7)

2-      با ابلیس وقتی شما را به تکبر وامی دارد مقاومت کنید تا از شما بگریزد.(یعقوب 4: 7)

3-      پرستش خداوند باعث می شود که از غرور آزاد شویم. شیطان شروع به پرستش خود کرد و پرستش خدا را کناری گذاشت و آن لحظه، لحظه سقوط او بود.

4-      کلیسا باعث می شود که ما از غرور آزاد شویم. بودن در جمع کلیسا و مشارکت کلیسایی باعث می شود که پیوسته افرادی باشند که ما خود را به آنها پاسخگو بدانیم. افرادی که از یک کلیسا به کلیسای دیگر رفته اند یکی از مشکلات اساسی آنها غرور بوده است. این را می توان با استناد به کلام خدا ثابت کرد.

5-      خود را به یک یا چند نفر شخص روحانی پاسخگو کنید و از آنها بخواهید که هر چند دفعه یکبار شما را چک آپ کامل کنند.

6-      به نظرات دیگران توجه کنید و اگر کسی چیزی را می گوید که نشان می دهد شما مغرور شده اید، قبل از آنکه خرابی بزرگی ببار آید خود را فروتن سازید و در حضور خدا در خاک و خاکستر و در پلاس توبه کنید.

7-      خود را دوست بدارید ولی از خود راضی نباشید. کلام خدا می گوید همسایه خود را مثل نفس خویش محبت نما. این آیه نشان می دهد که ما می بایست تا حدودی خود را قبول داشته باشیم ولی نه اینکه ما محور همه چیز شویم.

8-      وقتی یک نفر به شما می گوید مغرور شده ای، زود جبهه نگیر بلکه با ترس به حضور خدا برو و خود را چک کن که آیا واقعا مغرور شده ای یا خیر. 

 

کشیش باباخانی



+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 18:1 توسط بلا





یکشنبه سوم آذر 1387 | 20:1 | نويسنده : بلا

برادر محسن عزیز جواب سوال شما در کتاب مکاشفه یوحنا یعنی آخرین کتاب انجیل عیسی مسیح می باشد و باید بگویم که بله نبوتهایی برای آینده هستند

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 20:1 توسط بلا





یکشنبه سوم آذر 1387 | 19:56 | نويسنده : بلا

خراش های عشق مادر    

خراش های عشق مادرچند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...

 

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.


خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.

 

گرداوری: عمانوئیل پورمند



+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 19:56 توسط بلا





یکشنبه سوم آذر 1387 | 19:54 | نويسنده : بلا

جانشینی برای پادشاه    

جانشینی برای پادشاهروزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.


پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.


وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!

 

گرداوری: عمانوئیل پورمند



+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 19:54 توسط بلا





یکشنبه سوم آذر 1387 | 19:20 | نويسنده : بلا

آیا جلال، کلیسا و زندگی شما را ترک کرده؟    

آیا جلال، کلیسا و زندگی شما را ترک کرده؟کلمۀ جلال چیزی است که این روزها زیاد می شنویم و در واقع  بعضی ها خیلی وقتها آنرا دیده و حس کرده اند؛ بعضی هم آنرا یکبار دیده و تجربه کرده اند و دیگر آنرا نمی بینند و بعضی هم هستند که هرگز آنرا ندیده و احساس نمی کنند و متحیّرند که چرا؟

خدا می خواهد که جلالش را در هر جا آشکار کرده و به هر کسی بدهد. در بعضی جاهها جلالش قبلاً آشکار شده و خیلی جاههاست که جلال خدا نمی تواند جریان داشته باشد و خیل جاهها یکبار آمده و الآن بایستی آن محل را ترک کند.

اخیراً خدا کتاب حزقیال بابهای 9 و 10 را به یاد من آورد که در آنجا جلال خدا معبد را ترک کرد. خیلی از ما این بابها حزقیال را خوانده ایم و می دانیم که گناه اسرائیل بزرگ بود؛ بنابراین خدا زمین را داوری کرد و جلال او از آنها و معبد رفت. نمی خواهم بگویم که الآن کلیسای آمریکا به بدی اسرائیل آن موقع است و خدا می خواهد ما را بزند تا بمیریم. البته هیچ کس و هیچ کلیسایی در طریق جسم زندگی نمی کند، ولی چیزی که واقعاً با قلب من حرف زد، آیه های ذیل بودند:

حزقیال 9 : 3 ـ 6 : " جلال خدای اسرائیل از روی آن کروبی که بالای آن بود به آستانۀ خانه بر آمد و به آن مردی که به کتان ملبّس بود و دوات کاتب را در کمر داشت خطاب کرد. و خداوند به او گفت: « از میان شهر یعنی از میان اورشلیم بگذر و بر پیشانی کسانی که به سبب همۀ رجاساتی که در آن کرده می شود آه و ناله می کنند، نشانی بگذار. و به آنان به سمع من گفت که در عقب او از شهر بگذرید و هلاک سازید و چشمان شما شفقت نکند و ترحّم منمایید. پیران و جوانان و دختران و اطفال و زنان را تماماً به قتل رسانید، امّا به هر کسی که این نشان را دارد نزدیک مشوید و از قدس من شروع کنید.» پس از مردان پیری که پیش خانه بودند شروع کردند."

آیۀ 4 نشان می دهد که خدا خواهان چه نوع افرادی است و چه کسانی را می خواهد از هلاکت نجات دهد. این افراد ممکن است خود افراد کاملی نباشند ولی گناه را جذّی گرفته و برای آن آه و ناله می کنند. اگر اسرائیل مانند اینگونه افراد عمل می کرد، جلال خدا آنجا را ترک نمی کرد و زمین داوری نمی شد. توجه کنید که خدا در آیۀ 6 می گوید که داوری از قدسش و از رهبرانی که در رتبه های بالا می باشند، شروع می شود.

دوباره من نمی خواهم بگویم که خدا می خواهد مردم را بزند تا بمیرند و اینکه کلیسای آمریکا به بدی اسرائیل آن موقع است؛ ولی ما همیشه خواسته ایم که جلال خدا را در کلیسا و زندگی مان ببینیم. امّا اگر گناه را جدّی نگیریم جلال خدا ما را ترک کرده و هرگز آنرا دوباره نه دیده و تجربه خواهیم کرد.

کلمۀ «جلال» به زبان عبری kabowd (kaw-bode) است که می تواند وزین و سنگین هم معنی دهد. بعضی از خادمین،  کلمۀ جلال را پری خداوند، یعنی تمام چیزهایی که در پری وجود خداست، تعریف می کنند؛ درواقع یعنی تمام خصوصیات، شوکت، شکوه، قدرت، حضور، محبّت و قدوسیّتش، یعنی تمامی چیزهایی که در پری او در بالاترین حدّ و اندازه وجود دارد.خدا می خواهد که ما در حضور بیشتر او زندگی کنیم. او می خواهد ما را با جلال بیشتری پر کند. امّا اگر ما نسبت به او و گناه جدّی نباشیم این اتفاق نخواهد افتاد. همچنین ما نیاز داریم که برای روح القدس بیشتر باز باشیم. من افرادی را می شناسم که می گویند که می خواهند محبوب خدا باشند تا خدا آنها را برکت بدهد و جلالش را بر زندگی آنها بریزد، درعین حال همین اشخاص درحال طلاق گرفتن از همسران خود هستند، از برادر خود متنفرند و روابط نامشروع جنسی دارند. من کشیشهایی را می شناسم که می گویند که می خواهند که خدا جلالش را در کلیسا بریزد، در عین حال در امور کلیسا صداقت کافی ندارند، دروغهای مصلحتی می گویند تا خود را بهتر جلوه دهند، برای کلیسا و خودشان بجای خدا بدنبال پول و قدرت هستند. بعضی حتی اجازه نمی دهند که روح القدس در کلیساهایشان حرکت کند، امّا هنور بدنبال جلال خدا هستند که کلیسا را به حرکت درآورد. بیشتر افراد در نشان دادن اشتباه دیگران با انگشت بسیار عالی عمل می کنند ولی در دیدن عیب خودشان ابداً. اگر حقیقت را بخواهید خدا جلالش را در ما نخواهد ریخت، مگر اینکه در صداقت زندگی کنیم و گناه را جدّی بگیریم؛ و اگر هم جلالش را بریزد دوام زیادی نخواهد د اشت.  

خدا می خواهد که جلالش را در ما بریزد و می خواهد که آن در ما برای همیشه بماند، نه برای چند ماه و چند سال، بلکه مادامی که در این زندگی حیات داریم و نفس می کشیم. او در مرحلۀ دوم می خواهد که جلالش با تمام پری اش در زندگی و کلیسای ما بماند. همانطوریکه وقتی قوم اسرائیل در طریق خداوند عمل می کردند، جلال خدا تنها برای مدت کوتاهی نمی ماند. زیرا که خدا می خواست جلال خود را به قوم اسرائیل نمایان کند و آنها جلسات بیداری داشتند و مکان مقدّسی برای او فراهم می کردند و او را در آنجا دوباره بعنوان خدای خود می پذیرفتند و بعنوان قوم او تصمیم می گرفتند در طریقهای او عمل کنند؛ در اینصورت مادامی که آنها این کار را می کردند جلال خدا آنها را ترک نمی کرد.

از شما درخواست می کنم که امروز وقتی را در نظر بگیرید و زندگی خود را بیازمائید تا ببینید آیا جلال خدا در زندگی و کلیسایتان به آن قدرتی که باید باشد، هست؟ اگر نیست از خدا بخواهید که به شما نشان دهد که روی چه نواحی از زندگیتان باید کار کنید تا جلالش در زندگی شما بماند. از خدا بخواهید تا بدن تان را معبد روح القدس نماید و کمک کند تا گناه را جدّی بگیرید تا ظرفی باشید برای جلالش.

 ادم بکر

مترجم: آرش



+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 19:20 توسط بلا





یکشنبه سوم آذر 1387 | 19:9 | نويسنده : بلا

داستان آشنایی من با عیسی مسیح    

داستان آشنایی من با عیسی مسیحسالها بعلت بی عدالتی های رایج در جامعه بدنبال راه نجات خود و دیگر دوستان و آشنایان خود بودم و با مکاتب زیادی آشنا شدم و دیدم که آنها گاهی گوشه ای از حقیقت را نشان می دهند و متوجه شدم که در نهایت به سقوط میانجامند. و در نتیجه از آن متنفر شده بودم.

 

تا اینکه با کسی آشنا شدم و او در مورد عیسی مسیح و هدف او صحبت کرد و من متوجه شدم که تمام خصوصیات این شخص با آن موضوعی که به دنبالش بودم مطابقت دارد. از او خیلی خوشم آمد اما باز هم افکار من نمی توانست درک کند. من در افکار خودم نمی خواستم خدا را قبول کنم. و به خودم می گفتم که خدای من باید با علم ثابت شود.

 

تا اینکه یک روز که در یک جلسه کلیسائی شرکت کرده بودم واعظ در این مورد صحبت می کرد که خدا را فقط از طریق عیسی می توان شناخت. و من در افکار خودم غوطه ور شده بودم با خودم گفتم خدایا اگر تو واقعاّ وجود داری خودت را با علم به من ثابت کن و گرنه من قبول نمی کنم.

 

 

انگار یک صدایی در درون من گفت باشد من با علم ثابت می کنم به تو که هستم. از من پرسید میخواهی از بزرگترین اجسام شروع کنی یا از کوچکترین گفتم از بزرگترین افکار مرا برد به سمت کرات و کهکشانها و دانستن نحودۀ تشکیل آنها. گفتم دانستن اینها خیلی وقت می خواهد شاید عمر من کفاف ندهد. گفت میخواهی از کوچکترین شروع کنیم .

دوباره افکار مرا برد به سمت بدن خودم دست و پا و سلول و اتم و ... باز گفتم برای دانستن تمام اینها هم عمر من کفاف نمی دهد. گفت پس چرا از خود من شروع نمی کنی "عیسی مسیح" و یک آرامشی به من دست داد بعد از آن جلسه شروع به خواندن عمیق تر کتاب مقدس و گوش دادن به صحبت های دیگر ایمانداران کردم و رفته رفته متوجه شدم که عیسی  انسانی است که با دیگر انسانها فرق دارد. کم کم شخصیت الهی او برایم آشکار شد و اکنون او را خداوند و نجات دهنده خود می دانم.

 

 

و هر چه با او بیشتر آشنا می شوم بیشتر پی می برم که راه نجات انسانها ایمان به عیسی مسیح است. و زندگی و هر چیز با او مفهوم پیدا می کند و حالا تلاش می کنم هرچه بیشتر از او قوت بگیرم و مطابق خواسته او عمل کنم و ضعف ها یم را به او می دهم تا او قوت من باشد. و همانطور که مرا لایق فرزندی دانسته فرزند لایق او باشم.

جلال تا ابدالآباد لایق اوست



+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 19:9 توسط بلا





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved